نوشته هايي از سيد اشرف الدين قزويني ، جالب اينکه ايشان اين مطالب را در دوران مشروطيت نوشته اند اما عجيب به اوضاع و احوال امروز ما شباهت دارد :
عريضه محرمانه
خدمت آقاي اشرف الدين حسيني ، در کمال احترام عرض مي نمايم ديشب در يک خانه اي ميهمان بودم . کتاب شاه نعمت الله مرحوم را مي خواندند که بعد از اين دنيا بهشت برين خواهد شد . و از کتاب دانيال هم استخراج کرده اند که در هزار و سيصد و سي و پنج ، خلق آسوده و راحت مي شوند .
رفيق ما جعفر آقا شروع کرد به قاه قاه خنديدن . من در کمال اوقات تلخي به او گفتم : « خنده بي موقع چه معني دارد ، مگر العياذ بالله قليان حشيش کشيده اي ؟ »
باز خنديد . به من جواب داد ، گفت : « تو بميري من تا به حال قليان حشيش نکشيده ام ، ولي از اين حرفها خنده ام مي گيرد . اين حرفهاي شما خيلي شباهت دارد به حرفهاي قزويني ها و اصفهاني ها و کاشي ها . »
قزويني به زنش گفت : « وقتي که خانه ما نان هست ، پنير نيست . وقتي که پنير هست ، نان نيست . وقتي که نان و پنير هر دو هست ، من نيستم تا بخورم .»
اصفهاني به زنش گفت : « اگر پياز و روغن و نان لواش و چوب سفيد مي داشتم ، يک اشکنه خوبي درست مي کرديم ، اما چه فايده پول سياه نداريم. »
کاشي از زنش پرسيد : « گرسنگي بدتر است يا تشنگي ؟ » زنش گفت : « بي ادبي است ، ...شت نگرفته که هر دو را فراموش کني . »
حالا به عينه حکايت ماست . زمان قديم که فراواني نعمت و ارزاني بود ، ما نبوديم . بعد از اين که دنيا بهشت مي شود ، ما نيستيم .
کفن ما همه صد چاک شده بدن نازک ما خاک شده
--------------------------------------------------------------------------------------
عريضه مر غ ها و خروسها
غوت غوت غوت . غو غو لو غو غو
آقاي نسيم شمال ، قربون دست و پنجه ات ، همه مون ! چرا که خوب روزنومه مي نويسي . صاف و پوست کنده بي شيله و پيله از فقرا و ضعفا حمايت مي فرماييد .
ديشب گذشته ، ما جماعت مرغ و خروس کميسيوني در « ياخچي آباد » تشکيل داديم . کلاه خودمان را قاضي کرديم ، گفتيم چه کنيم که اولياي امور به حکم النصاف بر ما ترحم نمايند . بالاخره بعد از قال و مقال ، همه راي دادند که به « نسيم شمال » عريضه بنويسيم ، بلکه اين ظلم هولناک از سرمان رفع شود .
چون خوردن تخم مرغ و گوشت مرغ و خروس براي نوع بشر حلال است ، ما هم در محکمه استيناف قضا و قدر محکوم شده ، عرضي نداريم . در عروسي و عزا هميشه فداي مشتهيات بني آدم هستيم . قربون شکمشون هم مي رويم . بخوريد نوش جون شما ؟؟؟ حالا خوب است اين بي انصافها که همه روزه ما را قربان شکم خودشان مي نمايند ، لااقل در هنگام حمل و نقل ، ما را زنده به دار نياويخته ، يعني حلق آويز و معلق ننمايند . آخر ما هم جان داريم . ما مرغان نيز خدا را حمد و تسبيح مي نماييم .
اقلا ما بيچارگان را به آسودگي حمل و نقل کنند که خون در گلوي ما نريزد و نفسمون قطع نشود .
آن وقت زير کرسي و پاي بخاري مي نشينند و از ما شکايت مي کنند که تخم مرغ چرا جفتي دو عباسي است ، مرغ در بادکوبه چرا هر قطعه هفتاد منات شده و گوشت چرا پنج قران است.
آخر اي بي انصاف ها شما که ما را مي خوريد ، ديگر چرا به زنجير مي کشيد . ما که حرف سياسي نزديم . ما که از همدان و کرمانشاه صحبت نکرديم . ما که به آوج و ساوج نرفتيم . ما که از قطع روابط آلمان و آمريکا دم نزديم .
اميد است که اداره جليله نظميه مراعات اين اندازه انصاف را درباره ما مبذول فرموده ، اين ظلم فاحش را از سر اين زبان بسته ها مرتفع فرمايد تا ما ها نيز آسوده خاطر به « غوت غوت غوت » و « غو غو لو غو غو » مشغول شده ، در رنگين کردن سفره اغنيا و ميز دولتمندان اهتمام لازم مرعي شود و ادبيات بي نظير آن شاعر دانشمند را از فسنجان و جوجه کبابي خود منقش نماييم . تازه به تازه .
اقل : « غو غو لو غو غو »
حمام
آدم وقتي که داخل حمام مي شود ، مي بيند که در حمام « مساوات » برقرار است . يعني همه لخت و عريان و همه به يک صفت موصوفند.
آدم غريب که تازه وارد تهران شده همين که به حمام مي رود ، نمي شناسد که اين آدمهاي عريان چه کاره هستند و چه صنعتي در دست دارند چون که در صورت ظاهر همه در صحن عريان مي باشند .
اما همين که اينها از حمام بيرون آمدند و لباس پوشيدند آن وقت معلوم مي شود که اينها چه کاره هستند . آن وقت چشمان آدم غريب باز مي شود ، مي بيند اين آدمهاي عريان يکي حمال بوده ، يکي صاحب منصب بوده ، يکي لوطي بوده ، يک بقال بوده ، يکي نمي دانم چه بوده . آن وقت مي شود فهميد که در حمام « مساوات » موقتي بوده بلکه هر کسي در اصل حقيقت يک لباس مخصوص داشته .
در سال 1337 وارد تهران شدم . در حين دخول ، خيلي خوشحال گرديدم ، زيرا که از ملا ، تاجر ، خان ، روزنامه چي ، نفت چي ، طلبه همه را همرنگ ديدم . همه مي گفتند : « زنده باد مساوات ، عدالت ، مشروطه »
خود به خود گفتم : به به جماعت مسلمين از خواب بيدار شده اند . در سنه 1338 و 1339 باز به تهران آمدم . ديدم آن آدمها يکي يکي از حمام بيرون آمده اند و هر کس لباس مخصوص خود را پوشيده . يکي مي گويد بر مجلس ، فلان . يکي مي گويد بر مشروطه بهمان ...
آن وقت فهميدم که اين شهر حمام بود ، حالا همه لباس خود را پوشيده اند . امروزه حريف مي خواهم صورت اصلي اين آدمها را به ذهن خود بسپارد تا به اقتضاي زمانه ، هر وقت خواستند به لباس ديگر درآيند فورا يخه شان را بگيرد و بگويد تو بودي که پارک مي ساختي ، عمارت لاک مي ساختي . تو بميري اگر اين دفعه به پوست شير هم داخل شويد ، نمي توانيد ما را گول بزنيد . ما پوست شما را در دباغخانه مي شناسيم . ما ديگر جميع شما را خوب شناختيم . به قول شاعر :
دل منه بر مردمان پول مست لنگ حمام است ، هر که بست ، بست
امضا : « حمامچي »
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]