سال 1410 هجري شمسي
پس از سالها دربدري و غربت و حسرت دوري از ميهن ، سرانجام زمان بازگشت فرا رسيد و من به ايران برگشتم. اما ايران چند سال پيش کجا و امروز کجا ! خداي من اين چند سال چه اتفاقي افتاده ؟ چرا همه چيز عوض شده ؟ همين چند سال پيش که من ايران بودم از اين مسائل خبري نبود . شايد بپرسين که چه اتفاقاتي ؟ شايد براي شما عادي شده باشه ولي به من حق بدين ، که پس از سالها دوري از وطن ، وقتي اين همه تغييراتي را که طي اين چند سال بوجود آمده ، مي بينم دهانم از شگفتي باز مي ماند . چه تغييراتي ؟ خوب مثل اينکه بايد تمام ماجرا را از اولش توضيح بدم :
براتون بگم ، همين که از هواپيما پياده شدم و کارهاي تشريفات و اينجور چيزها تموم شد مي خواستم يه ماشين بگيرم که منو ببره طرف خونه ام . آخه من بطور سرزده اومده بودم و کسي از آمدن من خبر نداشت . رفتم سراغ تاکسي هاي فرودگاه ولي چشمم افتاد به تابلوي « ايستگاه تاکسي صلواتي » اولش فکر کردم که اشتباه خونده ام ولي نه اشتباه نمي کردم . با خودم گفتم شايد اسمش صلواتيه . رفتم جلو گفتم آقا من يه ماشين مي خوام براي ميدان . آقايي که پشت ميز نشسته بود با لبخندي که بر لبش داشت گفت : در خدمتيم قربان . يه لحظه بشينين تا يه چايي براتون بريزم . با تعجب گفتم : « بله » مرد خنديد و گفت « اگه چايي دوست ندارين قهوه بريزم » من که حسابي تعجب کرده بودم نشستم و گفتم نه همون چايي خوبه . مخصوصا اينکه چايي ايراني هم باشه ! خلاصه پس از ده دقيقه حرکت کرديم . همينطور که از خيابونها مي گذشتيم ، نگاهم به بيرون پنجره ماشين بود . خدايا چقدر خيابونها خلوت هستند . از راننده پرسيدم « ببخشيد آقا امروز نوبت کدوم پلاکه » راننده برگشت و نگاهي به من کرد و گفت « پلاک چيه ؟ متوجه نمي شم » گفتم « پلاک ديگه . امروز نوبت زوجه يا فرد ؟ » راننده که انگار از حرفهاي من گيج شده بود جواب داد « آقا من نمي دونم شما از چي دارين صحبت مي کنين . راستي شما از کجا اومدين ؟» من گفتم « از بلغارستان ، درس مي خوندم . چند سالي هست که اونجام . اون موقع که هنوز نرفته بودم اينجا يه طرحي اجرا مي شد به اسم طرح ترافيک . يه روز پلاکهاي زوج حق داشتن بيان تو خيابونا و يه روز هم پلاکهاي فرد » راننده که انگار تازه متوجه حرفهاي من شده بود خنده اي کرد و گفت « آها تازه فهميدم . شما خارج بودي . پس خبر ندارين . بابا ديگه از اون خبرا نيست . ميبيني که خيابونا ديگه با گذشته فرق کردن ...» راننده داشت برام توضيح مي داد که من يهو حرفش رو قطع کردم « آقا ببخشين . اسم اين ميدون چيه ؟ قبلا اينجا نبود » راننده نگاهي به سمت چپ کرد و با ديدن مجسمه وسط ميدون ، بلند گفت « اللهم صل علي محمد و آل محمد ، شما ايشون رو نمي شناسي ؟ مگه چند ساله از ايران رفتي ؟ » گفتم « يه ده پانزده سالي مي شه » گفت « اسم اين ميدون ، ميدون جاسبي زاده است و اين تنديس بزرگ رو هم که مي بيني ، تنديس آقاي جاسبي زاده است ، از نوادگان جاسبي بزرگ » خدا ايشاالله هر جا هست ، نگهدارش باشه . با اومدنش همه چيزو عوض کرد . راستي ببينم شما اصلا چرا رفتي خارج درس خوندي . مگه خبر نداري ، اين رييس جمهور ما همه چيزو دگرگون کرده ؟ تحصيل رايگان ، نفت و گاز رايگان ، اينترنت رايگان ...» پرسيدم « مگه الان رييس جمهور ايران کيه ؟ » راننده که انگار از سوال من خيلي ناراحت شده بود اخمي کرد و جواب داد « تو مگه اونجا اخبار ايران رو نگاه نمي کردي ؟ الان اين چندمين باريه که آقاي جاسبي زاده رييس جمهور مردم مي شه . مردم هم خيلي دوسش دارن . مردم مگه چي مي خوان ؟ يه نفرو که بهشون خدمت کنه ! بيست سال بود که هي شعار مي دادن طرح نظام هماهنگ حقوق . چي شد ؟ هيچ کاري نکردن . اما اين مرد که اومد ، فورا اجراش کرد . بذار بهت فيشم رو نشون بدم تا باور کني .» راننده از جيبش فيش رو در آورد و برگشت که به من نشون بده ، که ناگهان يه سياهي رو جلوي ماشين ديدم . تا بيام داد بزنم که آقاي راننده مواظب باش تصادف نکني اما کار از کار گذشته بود. مرد راننده هم فورا پايش رو گذاشت رو ترمز و من پرت شدم جلو و سرم محکم خورد به شيشه . ييهو از خواب پريدم . 
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]