سه ويژگي در هر که باشد، ايمانش به کمال رسد : خرد، بردباري و دانش . [امام علي عليه السلام]
شنبه 30 دي 1385 , ساعت 12:38 صبح

تقديم به دوست عزيزم که الان توي مالزي داره اين مطلب رو مي خونه !


اينبار نمي دونم از کجا شروع کنم ؟ اصلا يادم نمياد براي چي يه روز شروع کردم به وبلاگ نويسي ! ماجرا از وقتي شروع شد که فکر کردم حرفي براي گفتن دارم .  و شايد در اين شبکه بزرگ ارتباطي ، حرفي بزنم که گوشي شنواي آن باشه . اولش خيلي ساده بود . اينقدر در قيد و بند رعايت اسلوب و اصول نويسندگي و اين جور حرفها نبودم . کمي که گذشت ،. دوستان اينترنتي زيادي پيدا کردم . دوستاني که هيچکدومشون رو نمي شناسم . بعضي ها سر کارت مي گذارن ، بعضي ها هم لطف مي کنند و دستتو مي گيرند . با خود گفتم که نه ، مثل اينکه جدي جدي حرفهات داره پخش مي شه . يه کمي بيشتر قيافه گرفتم و اداي نويسنده ها رو درآوردم . يه وقت ، حالم خوب بود ، طنز مي نوشتم ، يه وقت ديگه ، حالم خراب بود ، اعتراض مي کردم و از دردها و رنجها مي گفتم . يه وقت ماشن خيال مي اومد سراغم و منو با خودش مي برد سر وقت خاطرات سالهاي گذشته و من از ايلام و اهواز و روزهاي دانشگاه نوشتم . يه روز هم حال نداشتم ، هيچي ننوشتم . ولي الان که به خودم و وبلاگم نگاه مي کنم ، مي بينم که هر چي مي نويسم دردي از دردها و رنجهام کم نمي شه .  چرا ؟ نمي دونم . وبلاگم الان شده شناسنامه من . شده يک دفترچه خاطرات که انگار خودم دارم مي کوبم توي سرم . هربار که خاطره اي يا مطلبي مي زنم ، پس از نوشتن ، تا چند ساعت ديگه حوصله خودمو هم ندارم ...


ولي باز با وجود همه تلخي هايي که ممکنه در خاطرات هر کسي وجود داشته باشه ، لحظات شيرين هم جاي خودش رو داره . يادش بخير ، دلم خوش بود که دانشجوام و دل پدرو مادرم هم خوش بود که آره پسرمون رفته اهواز درس بخونه . اونوقت من، به همه آرزوهاي يک خانواده به عنوان اولين نوه ، پشت پا زدم و چهار سال تمام با يه مشت عتيقه مثل خودم طرح دوستي و رفاقت ريختم و زديم توي سر يه مشت عتيقه ديگه از يه گروه ديگه !  البته درستش اينه که هميشه اونا مي زدن توي سر ما . چون زورشون زياد بود . همه با اونا بودن ، داخل دانشگاه و خارج دانشگاه از اونا حمايت مي کردند . هيچکي ما رو دوست نداشت . چونکه ما خلاف جريان رودخانه شنا مي کرديم . رک بگم ؟ باشه : بابا ما يه مشت امل بوديم که توي دانشگاه به ما مي گفتند متحجر ، طالبان ، فاشيست .... روبروي ما هم ، بر و بچ دفتر تحکيم بودند . چون دور ، دور اونا بود ، پدر ما رو درآوردند . يه بار نمي دونم سر چي بود که همه افتاديم به جون هم .  يکي از بچه هاي ما رو جوري زدند که بيچاره روانه بيمارستان شد . چند روز بعد هر چي توي بيمارستان دنبال پرونده درمانيش گشتيم ، پيدا نشد که نشد ...


البته ما هم بيکار نمي نشستيم . ما هم کم شر نبوديم . يادمه ، تحکيم قرار بود نشست ساليانه اش رو توي دانشگاه اهواز برگزار کنه . دو سه نفر شبانه وارد محوطه دانشگاه شديم و هر چي پارچه ، تراکت و تابلو و تبليغات زده بودند ، برداشتيم و در رفتيم . يه بار هم که پرده 4 ، 5 متري اونا رو پاره کرده بوديم و داشتيم با موتور يکي از رفقا فرار مي کرديم ، يکي از تحکيميها خواست ، قهرمان بازي در بياره و پريد جلوي موتور ، راننده ما هم رحم نکرد و محکم زد بهش . جوري که مجبور شد دستشو باندپيچي کنه ! فرداي اونروز ، هم اون مي خنديد و هم ما ...  



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]