محبوب ترينِ شما نزد خداوند، نيکْ کردارترينِ شماست . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
شنبه 30 دي 1385 , ساعت 8:58 عصر

هر قدمي که بر مي دارم ، سالها با گذشته خودم فاصله مي گيرم . شادم از اين فاصله و مصمم به آمدن .


دير که نيامدم ؟


شايد هم دير باشد ، اما بهتر از اين لحظه ، لحظه اي را نيافتم براي پيوستن .


اگر اميد پذيرش نبود ، پاها اين طور استوار بر خاک نمي نشست و دل کندن از آن طرف اين چنين راحت نمي شد .


راحتتر بگويم اين اولين باريست که اختيار دل و پايم از آن خودم است . دنيا بر سرم خراب شد وقتي شنيدم بيعت کنندگان ، بيعت شکسته و قصد کشيدن شمشير دارند.


من هم با آنها بودم !


آن روز که راه بستم ، همين چند روز پيش بود ، آفتاب آتش مي زد نه مثل امروز ، ما هم تشنه بوديم نه مثل تشنگي امروز اهل بيت .


سيراب شديم من و يارانم به دست مبارکتان و امروز شرمنده از لبان تشنه يارانتان .


از من پرسيديد : « بر مايي يا با ما ؟ »


چشمانم به شما بود و دلم زير پا ، اين را حس کردم . من غافل ، مطيع فرماني شده بودم که حق در آن جايي نداشت .


گفتم : « بر شما »


واي خداي من ، قبول مي کنم ... قبول مي کنم که آن روز خام بودم ، زبان در اختيار نداشتم .


تنها تسکين من آن است که نماز را به شما اقتدا کردم ، لااقل در اين مورد رعايت ادب را دانستم .


مي دانم دست ميزباني بر سرم خواهيد کشيد ، هر چند که اينجا نام مهمان بر شماست !


پذيرا باشيد سلام مرا و اذن ميدانم دهيد .


من اول کسي بودم که راه را بستم ، بگذاريد اول کس باشم که خونش ريخته مي شود پيش پاي شما .


« منم آن کس که مرتبه ميزباني را بر اين چنين ميهماني دانست . به خدا لحظه اي آرام نمي گيرم و از شما که دريغ کرديد از جرعه آبي بر مهمان دعوت شده ! کشته ها بر زمين خواهم گذاشت . اينک رسم ميزباني را با خون خود به شما بيعت شکنان خواهم آموخت . »


...


-          سلام بر تو اي فرزند رسول .


-          « برازنده است نام حر که مادرت بر تو نهاد »


 نوشته حسين شاملو



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]