به بهانه نقد فيلم « آنسوي مرزها » ساخته « مارتين کمپبل »
قصه فيلم از زماني شروع ميشود که يک خانم آمريکايي با يک مرد انگليسي ازدواج ميکند (چه پيوند مبارکي). اين خانم که بيش از اندازه احساساتي تشريف دارند ، در يک مهماني باشکوه ناگهان يادش مي آيد که همين حالا، انسانهاي بيگناه زيادي در آفريقا زندگي ميکنند که روزانه تعداد زيادي از آنها در اثر گرسنگي جان خود را از دست ميدهند . به خاط همين هم، شوهرش را راضي ميکند که حتما تک و تنها بايد به آفريقا برود و برايشان چند کاميون محموله غذايي ببرد ...
اينجا آفريقاست ...
خانم مهربان ، وارد اتيوپي ميشود. جايي که در اثر جنگ ، قحطي و خشکسالي، انسانهاي زيادي در معرض انواع و اقسام بيماريها بسر ميبرند. کمکها کافي نيستند . بيماران را طبقه بندي کردهاند. آنهايي که اميدي به زنده ماندنشان نيست ،رها شده اند تا آخرين لحظات زندگيشان را تنها بگذرانند . اما باز هم دست همين انگليسيها درد نکند. آب و هواي خوب و خوش لندن را رها کردن و به بيابانهاي خشک و بي آب و علف آفريقا قدم گذاشتن خودش خيلي سخت است، چه رسد به اينکه روزانه شاهد مرگ بيش از 40 نفر هم باشي . اين را دکتر امدادگر انگليسي به خانم جوان ميگويد . براي اينکه به بي طرفي کارگردان اطمينان پيدا کنيم ، يک بار صداي اذان را ميشنويم تا باورمان شود که ايشان با اسلام ، مشکل خاصي ندارند . البته تا پايان فيلم زمان بسيار است...
او ميرود دامن کشان...
ماموريت خانم جوان تمام ميشود و او با دلي شکسته از فراق دکتر ايثارگر انگليسي به خانه و کاشانهاش برميگردد. اما ديگر حال و حوصله شوهرش را ندارد و دلش براي کس ديگري تنگ مي شود . هر روز خبر سلامتي دکتر را پيگيري ميکند. تا اينکه بعد از مدتي متوجه ميشود که دکتر امدادگر اين بار در کامبوج مشغول مداواي مجروحان ناشي از درگيريهاي خمرهاي سرخ با دولت است. باز هم حس بشر دوستانه خانم آمريکايي کار دستش ميدهد و ايشان راهي کامبوج ميشوند تا به عشق واقعي اش برسد و رسيد ...
اگر اين فيلم در همين کشور بحران زده کامبوج تمام مي شد، هيچ نيازي به اين حرفهايي که الان قصد دارم بزنم، نبود، اما وقتي ميبيني که پيام فيلم در پايان آن قرار داده شده ، آيا حق نداري که کمي به هدف کارگردان شک کني ؟
مسلمانهاي تروريست...
اينبار دکتر انگليسي، به چچن مي رود . جايي که ميان مسلمانان چچني و ارتش روسيه جنگ سختي در گرفته است. فيلم، کاري به علت و ريشه بحران ندارد . چرا که اصلا هدفش چيز ديگري است. دکتر، توسط گروهي از تروريستهاي مسلمان که اتفاقا همه هم پيشاني بند « لااله الا الله و محمد رسول الله» بر سر دارند ربوده ميشود و خانم آمريکايي که از دوري او رنجور است براي يافتن او به چچن ميرود. مبلغي را به عنوان باج به سردسته چچنيها (بخوانيد مسلمانها) ميدهد تا فقط پنج دقيقه با دکتر صحبت کند و خبر مهمي را به او بدهد آنهم اينکه به او بگويد، دختر مشترکشان در خانه منتظر اوست!! هر دو اميدوار به رهايي و گريختن از چنگ تروريستها... اما مسلمانها بيرحمتر از اين حرفها هستند که آنها را زنده باقي بگذارند. تعقيب و گريز و سرانجام ، کشته شدن خانم آمريکايي و مجروحيت دکتر انگليسي...
هرگز دوست ندارم به فيلمها بدگمان باشم. دوست ندارم پيام فيلمي را با توجه به مسائل سياسي بررسي کنم. خوشم نميآيد که به خاطر فلان کارگردان و بهمان تهيه کننده، به مضمون فيلمي شک کنم. اصلا دوست ندارم چنان متعصب باشم که چشمم را بر بسياري از واقعيتها ببندم و خوبيهاي ديگران را نبينم. من هم قبول دارم که در ميان تمام کشورها، سازمانهاي خيريهاي هستند که تنها هدفشان کمک به محرومان کشورهاي ديگر هست. اما باور کنيد گاهي اوقات نميشود خيلي چيزها را ناديده گرفت . در مورد اين فيلم هم اين چنين است. وقتي از آفريقا مي گويد ، عمق فاجعه را مي بيني . قحطي و گرسنگي و خسکسالي را مي بيني و درک مي کني . زماني که به کامبوج سر ميزند ، بيرحمي و قساوت را ميبيني که حتي به چشمهاي گريان يک کودک هم رحم نميشود . خوب حالا که همه اينها را باور کردي ، خودبخود بيرحمي چچنيها را هم بايد بپذيري و شک نکني و درست زماني به اين نتيجه ميرسي که ديگر فيلم به پايان رسيده است و تو به عنوان يک بيننده اصلا فرصت نداري که بنشيني و بشنوي که چرا چچنيها اينقدر بي رحمند . دلت براي مظلوميت انگليسيها و آمريکاييها ميسوزد . چرا که اينان قرباني نهايي اين جنگها هستند . آنهم نه در ميدان نبرد بلکه در ميدان جانبازي و فداکاري .
همه اينها باور پذير است، آن زماني که تاريخ را ناديده بگيري و نخواني و نداني که لااقل در اين 200 سال اخير هر چه جنگ و خونريزي و قحطي و خشونت در هر نقطهاي از اين دنيا رخ داده، اثري از انگليسيها و آمريکاييها هم در آن ديده شده است. نمي دانم چرا حتي در يک جمله از کل ديالوگهاي اين فيلم هيچ اشاره اي به علل چنين جنگهايي نشده ، گفته نشده که اين سلاحها از کجا و کدام کشور به نظاميان رسيده ، چه کسي پشت سر اين خونريزي ها بوده . چرا يک بار پاي امداد گران انگليسي به فلسطين و لبنان و بوسني و کوزوو و افغانستان و عراق نرسيده تا شاهد نسل کشي مسلمانان باشند . البته جوابش براي ما کاملا مشخص و معلوم است . آنجا بايد بر عليه کساني فيلم ساخت که با کمک همين انگليسيها و آمريکايي ها سر کار آمده اند .
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]
