هر که خردش را در اختيار گرفت، حکيم است . [امام علي عليه السلام]
يکشنبه 6 اسفند 1385 , ساعت 8:40 عصر

پيرمرد، کارگر اداره برق بود. کارش اين بود که از تير برق بالا مي‌رفت. با سيمهاي برق ارتباط مستقيم داشت. اگر جايي، برقش قطع مي‌شد، از طرف اداره برق او را مي‌فرستادند. چون استاد اين کار بود. اهالي شهر همه او را مي‌شناختند. هميشه او را مي‌ديدند که کفشهاي مخصوصش را پوشيده است و با کمربندي که به تير برق مي‌بست از آن بالا مي‌رفت...


آنروز هم که خبر را به او دادند، بالاي تير بود. همکارش صدايش زد و از او خواست که بيايد پايين. از آن بالا که نگاه کرد، آدمهايي را ديد که داخل ماشين نشسته‌اند و منتظر آمدن او هستند...


پيرمرد زودتر از هميشه به خانه‌اش برگشته بود. صداي موتورش براي اهالي خانه آشنا بود. نوه‌ها بيشتر از همه خوشحال ‌شدند. وارد حيات خانه شد و موتورش را گوشه‌اي پارک کرد. نوه‌ها با شنيدن صداي موتور، از خانه بيرون پريدند و رفتند سراغ پدربزرگ. اما او، پدربزرگ هميشگي نبود. لبخند کمرنگي بر لبهايش داشت. در ميان حلقه بچه‌ها وارد خانه شد و آرام ، گوشه‌اي نشست. نگاهش به آشپزخانه بود. حتما همسرش داشت چايي را آماده مي کرد. بچه‌ها دست بردار نبودند و مدام از شانه‌هاي او بالا مي‌رفتند. سيني چاي را که جلوي پايش ديد، سرش را بلند کرد. زنش را ديد که جلويش نشسته بود. انگار او هم متوجه آشفتگي پيرمرد شده بود...


بچه‌ها کم‌کم به سراغ بازيهاي کودکانه خود رفته بودند. پيرمرد هنوز به ديوار اطاق تکيه‌زده بود. زن هم در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود. وقتي برگشت، سيني چاي را ديد که دست نخورده‌ باقي مانده بود. سراغ شوهرش رفت و علت ناراحتي‌اش را پرسيد. گويي خود او هم منتظر پرسيدن همين سوال بود. خودش را جمع و جور کرد. زبانش باز شد و با صدايي گرفته پرسيد:«زن، اگر به تو خبر بدهند که مصطفي شهيد شده، چکار مي‌کني؟»...


پيرمرد،‌شکسته‌تر شده بود. چند ماهي به بازنشستگي‌اش مانده بود اما هنوز از تير برق بالا مي رفت. قرار بود که براي تعويض تيرهاي چوبي به روستايي بروند و به جاي آنها تيرهاي بتني در زمين بکارند. پيرمرد، يکي‌يکي از تيرها بالا رفت، کابلها را جدا کرد. تنها يک تير باقي مانده بود. بچه‌هاي روستا آن حوالي مشغول تماشا بودند. پيرمرد با ديدن آنها لبخندي زد و از آنها خواست که کمي دورتر بروند. قبل از بالا رفتن از آخرين تير‌، چند ضربه‌ با پا به آن زد. کمربندش را به دور تير انداخت و چنگک کفشهايش را هم محکم زد به تير. بالا رفت. کابلها را يکي‌يکي از تير جدا کرد. فقط مانده بود کابل آخر...


بچه‌ها با چشمان خود ديدند که بعد از جدا شدن کابل آخر، تير چوبي تکان خورد و از ريشه شکست. انگار مدتها بود که پوسيده شده بود. پيرمرد پاهايش به تير وصل بود و کمرش هم با کمربند، به آن . تير چوبي کج شد و پيرمرد محکم به زمين خورد...


نوه‌ها بزرگ شده بودند. مادربزرگ داشت براي بچه‌هاي آنها قصه تعريف مي‌کرد. يکي از نوه‌ها يادش آمد که يک جاي قصه ناتمام باقي مانده‌است. پرسيد:« مادربزرگ، وقتي آنروز پدربزرگ از شما آن سوال را پرسيد، چه جوابي دادي؟» مادربزرگ، آهي کشيد و گفت:« او از من پرسيد اگر کسي خبر شهادت پسرت را به تو بدهد، چکار مي‌کني؟» من هم فورا و بدون اختيار به او گفتم:« هيچي، صبر مي‌کنم» مادربزرگ که اشک تمام صورتش را خيس کرده بود ادامه داد:« راستش آن لحظه خودم هم نفهميدم چطور اين حرف به زبانم آمد‌»



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]