يه روز يه مرد نازنين، يک گل زيبا توي باغچه حياتش کاشت. روزها کارش اين بود که دائم به گلش سر بزنه. نوازشش کنه. بهش آب بده. باهاش حرف بزنه، درددل کنه. گلش رو بو کنه و مست بشه. اون جوونمرد، گلش رو خيلي دوست داشت. گل هم به بودن او عادت کرده بود. انگار زبونش رو ميفهميد. براش ناز ميکرد، عشوه مياومد...
اما، داستانهاي عاشقانه رو که مرور ميکني، هجران و فراق، آخر هر قصهاي هست. توي حيات باغچه هم، فصل جدايي انگار داشت نزديک ميشد. ماجرا از زماني شروع شد، که دستهاي از کرکسها به شهر حمله کردند. آسمان شهر پر بود از سياهي کرکس. مردم به خونههاشون پناه بردند. دل بچههاي محله به پدراشون خوش بود. دل گل توي باغچه هم به همون باغبون مهربون. اما اون نميتونست توي حيات خونهاش بشينه و منتظر حمله کرکسها بمونه. براي همين هم، باغبون تصميم گرفت که از خونه بره بيرون و از همون سر کوچه جلوشون بمونه. اما تعداد کرکسها بيشتر از افرادي بود که از حيات خونههاشون بيرون اومده بودند. جوونمرد قصه ما مردانه ايستاد، مقاومت کرد. هر چند دلش براي گلش خيلي تنگ ميشد، اما به همين اندازه هم وقت نداشت که برگرده و يکبار ديگه گلش رو بو کنه. کرکسها حمله کردند، ناجوانمردانه، باغبون رو زدند. سر و صورت مرد خوني شد، روي زمين افتاد، کرکسها رحم نکردند. بدنش رو قطعه قطعه کردند...
توي باغچه هم اوضاع زياد خوب نبود، گل انگار متوجه ماجرا شده بود. دلش پر از غصه بود و زير لب دعا ميخوند. ناگهان در حيات باز شد و کرکسي وارد خونه شد، چشمش که به گل افتاد، به طرفش رفت، پاهاش رو گذاشت روي ساقه گل و محکم فشار داد، گل... له شد. دلش خون شد. گلبرگهاش روي زمين افتادند. عطرش همه جا پيچيد. صداي نالهاش بلند شد. زير لب اسم جوونمرد رو صدا مي زد. انگار هنوز هم منتظر برگشتن اون بود...
آي رفيق، آي نارفيق، اون چيزي که خيلي عجيب بود، اين بود که اون کرکسي که گل رو له کرد، از دسته کرکسهاي مهاجم نبود. اون، يکي از اهالي همين محله بود. از خنده هاش معلوم بود که براي اين کارش دليلي داره . ولي، نميتونم خودم رو قانع کنم که براي اينکار دليلي هم ممکنه وجود داشته باشه.چه دليلي؟ براي له کردن يک گل، هيچ دليلي قانع کننده نيست.
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]