اين داستان را در قابوسنامه، مرزبان نامه، کليله و دمنه و هيچ کتاب داستاني و باستاني ديگري پيدا نخواهيد کرد!:
جنگلي بود زيبا با حيواناتي نجيب و مهربان. تنها مشکل اين جنگل زيبا و آرام، شير زورگو و ظالمي بود که به هيچ قانوني پايبند نبود، حتي قانون جنگل! او به حقوق حيوانات ديگر احترام نميگذاشت، خود را پادشاه جنگل ميناميد و قانوني وضع کرده بود که مطابق آن، هر روز حيواني بايد با پاي خود به آشپزخانه دربار ميرفت تا غذاي آنروز پادشاه شود! در اين ميان، حيواناتي هم وجود داشتند که از چنين اوضاعي راضي به نظر ميرسيدند. مانند گرگ و روباه پير که شکم خود را از باقيمانده غذاي شير ( پوست و استخوان و چربي) پر ميکردند! روزها به اين منوال ميگذشت تا اينکه تحمل اين وضع براي ساکنان جنگل سخت شد. به همين خاطر به دور از چشم روباه و گرگ که از جاسوسان شير به شمار ميآمدند، جلسهاي تشکيل دادند تا براي نجات از اين بحران، چارهاي بينديشند. سرانجام پس از شنيدن همه نظرات، نظر خرگوش پذيرفته شد...
... شير براي از بين بردن شير جديدي که به قلمرو او تجاوز کرده بود به طرف چاه حرکت ميکرد و خرگوش باهوش هم کمي عقب تر از او مراقب اوضاع بود. تا اينکه سلطان به کنار چاه رسيد و سرش را داخل چاه کرد و فريادي زد. شير غريبه هم جوابش را داد! سلطان براي بيرون راندن غريبه از جنگل، خودش را درون چاه انداخت و غرق شد و اينچنين طومار حکومتش پيچيده شد!... حيوانات جنگل، براي سر و سامان دادن به اوضاع نابسمان خانه و کاشانه خود، جلسهاي تشکيل دادند و خرگوش را به عنوان سلطان جديد جنگل انتخاب کردند. خرگوش پس از نشستن بر کرسي رياست، قوانين جديدي وضع کرد. او براي بهبود زندگي حيوانات ضعيف، طرح مبارزه با فقر را اجرا کرد! به دستور او قانون براي همه حيوانات يکسان اجرا ميشد... گرگ و روباه، که از اين شرايط ناراحت و ناراضي بودند، شروع کردند به توطئه! آنها در گوشه و کنار جنگل، جلساتي را ترتيب دادند و قوانين جديد را زير سوال بردند! آنها براي فريب علفخواران جنگل، فرياد ميزدند که چرا بايد مراتع سرسبز، سهميه بندي شود و چرا گوسفندان و بزها و ... حق نداشته باشند که آزادانه بچرند و مايحتاج خود را بدست آورند!؟ سرانجام اين تبليغات نتيجه داد و گوسفندان و بزها و خوکها، که روزي موافق سياستهاي خرگوش بودند، به مخالفان او تبديل شدند! آنها همه قوانين جديد را زير پا گذاشتند و او را متهم کردند که از قدرت سوءاستفاده ميکند. پس از مدت کوتاهي، مجمع حيوانات جنگل که پس از سقوط شير و با همت خرگوش بوجود آمده بود، تشکيل جلسه داد و به اتاق آراء، خرگوش را از سلطنت برکنار کرد و گوسفند را به عنوان پادشاه جديد انتخاب کردند. همچنين با پيشنهاد گرگ و روباه و به منظور جلوگيري از استبداد، خوک به عنوان معاون گوسفند برگزيده شد!...گوسفند و خوک، با چراغ سبز گرگ و روباه، درهاي جنگل را براي واردات مرغ و مرغابي و علف و سبزي و ميوهجات و ... باز کردند. آنها طرحهاي ويژهاي را به منظور جلب توريسم اجرا کردند. جنگل روز به روز سر سبز تر ميشد و آوازه آن کمکم به گوش حيوانات جنگلهاي مجاور رسيد...
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]