دلم مدتيست که براي آسمان ميسوزد
و از ديدن سرخي غروبش، خون ميشود
دلم مدتيست که با ديدن ابرها ميگيرد
و از ديدن صورت کبودش، گريه ميکند، ميبارد
دلم مدتيست که براي آن پرنده تنها ميگريد
که از ياران مهاجرش جا مانده و در آسمان غربت، کسي را صدا ميزند
دلم براي ساقه شکسته يک گل، ميشکند
دلم براي بال شکسته، دست شکسته، پاي شکسته، قلب شکسته...
دلم براي «دلشکسته» خون ميشود، تنگ ميشود، ميميرد...
دلم درد دارد، دارد ميميرد
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]