[ و او را از ايمان پرسيدند ، فرمود : ] ايمان ، شناختن به دل است و اقرار به زبان و با اندامها بردن فرمان . [نهج البلاغه]
دوشنبه 30 مهر 1386 , ساعت 2:8 عصر

                                                                  


دکتر علي شريعتي


اکبر گنجي در ادامه سير آفاق و انفس و همچنين تکاملات روحي و رواني خود، بار ديگر به سراغ مرحوم شريعتي رفته و اينبار با نوشتن سلسله مقالاتي همه همت خود را صرف اهانت و مخالفت با انديشه‌هاي شريعتي کرده است. مقالاتي که بيش از هر چيز، بيانگر عمق کينه و خشم گنجي عليه آرمان و اصول و تفکر انقلابي و ايدئولوژي اسلامي است. خشمي که براي فروکش کردن آن، ناگزير به پرخاشگري است و توسل به زور و گرفتن يقه و زخم زبان و تهمت زدن و ناسزا گفتن. خشمي که در نگاه اول، مسبب آن شريعتي است و گفته‌ها و اعتقاداتش، اما وقتي بهتر و دقيقتر گنجي را مي‌بينيم و مي‌سنجيم، چيزي فراتر از يک نام را در پس اين ماجرا مشاهده مي‌کنيم. شايد دقت در عناوين مقالات گنجي، کمي راهگشا باشد. آنجا که از شريعتي مي‌گويد و از  يوتوپياي لنينيستي شريعتي و آنجا که از حقوق بشر دم مي‌زند و شريعتي؛ نفي‌کننده‌ي حقوق بشر  را مي‌نويسد و آنگاه که مشکلش را با نظام فقهي حاکم اينچنين آشکار مي‌کند نظريه‌پردازي شريعتي براي فقيهان  و باز انگاه که مدافع حقوق زنان مي‌شود شريعتي؛ مدافع صيغه و چندهمسري و زماني هم که به گمان خود انديشه شريعتي را پايان يافته مي‌داند و با او خداحافظي مي‌کند وداع با شريعتي ... پرسش اصلي اينست که در زمانه حاضر، گفتن و نوشتن و درهم کوبيدن انديشه‌هاي مردي که سالها پيش زندگي کرد و بر سر آرمان خود و دفاع از آزادي جانش را داد، چه مي‌تواند باشد؟ چه عاملي سبب شد که پس از سي سال، آقاي گنجي و دوستانشان به سراغ شريعتي بروند و به گونه‌اي او را به نقد بکشانند گويي با مفاهيم تازه‌اي روبرو شده‌اند که با اصلاحات آنها سازگاري ندارد؟ بله حرف اصلي اينجاست. اصلاحات! اگر در مفهوم اين اصطلاح به درستي بينديشيم، قطعا معنا و مفهوم گفته‌هاي سروش و گنجي را خواهيم فهميد. به چالش کشاندن شريعتي از دوران اصلاحات آغاز شد چرا که به گمان آنها، شريعتي از اصولي دم مي‌زد که در نگاه آقايان اصلاح طلب با اصلاحات مورد ادعاي آنها زمين تا آسمان متفاوت بود. ممکن است اين سوال براي کساني پيش بيايد که افراد بسياري وجود داشته‌اند که با اصلاحات مخالف بودند چه لزومي داشت که آنها سراغ شريعتي بروند و با او به مخالفت بپردازند؟ نکته اصلي هم همينجاست. دکتر علي شريعتي، مرد پرتلاش و خستگي ناپذير قبل از انقلاب، تا مدتها پس از انقلاب، نامي بود که آقايان براي بيان حرفها و عقايد پنهانيشان، پشت او نهان شده بودند. کاري که به مدد و ياري عده‌اي از محافظه‌کاران و قشري گرايان، که خواهان حذف و سانسور نام و ياد شريعتي از جامعه بودند، به بار نشست و اين دروغ بزرگ را که شريعتي از آنهاست و آنها هم از شريعتي، به ذهن ما تزريق کردند و تا مدتها هم خريداران بسياري داشت... اما دروغ را نمي‌توان براي هميشه پنهان کرد و دروغگو را هم! چرا که او خود، يکروز به همه دروغهايش اعتراف خواهد کرد و دوران اصلاحات بهترين زمان براي آشکار شدن  دروغهاي دروغگويان! چرا که آنها يا بايستي به آرمانهاي شريعتي وفادار مي‌ماندند و يا اينکه با تمام قوا راه جديدشان را در پيش مي‌گرفتند. در برزخ ميان « ايدئولوژي و حق‌طلبي و نهضت مستضعفين و عدالت خواهي» و « حقوق بشر و دموکراسي و ليبراليسم» آنها راه دوم را برگزيدند و براي آنکه حقانيت خود و راه انتخابيشان را اثبات کنند، ناگزير بودند که همه افراد موثر و مورد احترام جامعه دانشگاهي و قشر جوان و مردم را از ميان بردارند. البته براي آنها فرقي نمي‌کرد که در برابرشان چه کساني قرار گرفته باشند. براي پيشبرد اصلاحاتشان، گاه لازم بود که از امام هم بگذرند و از مطهري و شريعتي و ديگران هم و ... و هرکدام را با يک شيوه و روش خاص. (به عنوام مثال مي‌توانيد به سخنراني اخير دکتر سروش دقت کنيد و ببينيد وي که خود سالها در بخشهاي مختلف دانشگاهي مملکت مشغول انقلاب فرهنگي و تصفيه اساتيد دانشگاه بود، چگونه از مملکت داري و نظريه ولايت فقيه امام ياد مي‌کند! )...


بگذريم. گنجي در حالي به نقد انديشه‌هاي شريعتي پرداخته است که از يک مساله اساسي غافل شد و آنهم اينکه هرگز در بررسي آراء و نظرات استاد شهيد، شرايط زماني و مکاني او را در نظر نگرفت. او را مخالف دموکراسي و حقوق بشر ناميد، گويي شريعتي در سرزميني مي‌زيسته که از در و ديوارش شاخ و برگ حقوق بشر آويزان شده بود. او را مخالف زن و طرفدار صيغه لقب داد، گويا در جامعه شريعتي مردان حق اظهار نظر و آزادي داشتند. البته نمي‌توانم باور کنم که شخصي چون گنجي و استاد بزرگشان سروش، همه اينها را ندانند و ندانسته به ميدان کارزار با شريعتي قدم گذاشته باشند. به گمانم مساله بالاتر از اين حرفهاست. اشکال شريعتي را قبلا جناب سروش به خوبي بيان کرده بود. (اينجا بخوانيد لطفا )گناه شريعتي آن بود که دل در گرو ايدئولوژي و مبارزه داشت و براي نجات ميهن و مردمش،به نهضت عاشورا و امام حسين و ابوذر متوسل شده بود.


 



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]