در مصيبتها چون آزادگان شکيبايى بايد و يا چون نادانان فراموش کردن شايد . [نهج البلاغه]
سه‏شنبه 15 آبان 1386 , ساعت 12:59 عصر

آيا مي‏توان تو را ديد، تو را شنيد؟...


آيا مي‏توان با تو گريست، با تو خنديد؟


آيا مي‏توان با تو پرواز کرد تا آسمان، با تو نشست بر خاک؟


آيا مي‏توان با تو غروب، دلتنگ شد، غربت را فرياد زد؟


آيا مي‏توان با تو آه را معنا کرد، دردها را درمان؟


آيا مي‏توان با تو بغضها را شکست، غصه‏ها را گفت؟


آيا مي‏توان با تو چشمها را بست، اشکها را شست؟


آيا مي‏توان با تو جاري شد، رفت، مرد...


 


 



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]