اي منتهاي آرزو ! آيا مرا به آتش مي سوزاني ؟ پس اميدم چه مي شود ؟ پس آن گاه دوستي ام چه مي شود ؟ [امام سجّاد عليه السلام]
سه‏شنبه 29 آبان 1386 , ساعت 6:17 عصر

ما هر کاري ميکنيم، نمي توانيم ارادت خالصانه خود را به جناب شيخ مهدي کروبي (دامت برکاته) کتمان کنيم! به هر حال ايشان حق بزرگي بر گردن ما دارد. کيست که خدمات فراوان او را در حق مردم و مملکت خود فراموش کند؟ چه آنزماني که در حق خانواده شهدا پدري ميکرد و چه آن دوراني که پدر نمايندگان ملت بود! اگر چه در مدتي کوتاه، به علت جور زمانه و گروهي از دوستانش، خانه نشين شد و عطاي سياست را به لقايش بخشيد، اما ميل و علاقه فراوانش به مردم و خدمت به آنان، نتوانست او را براي هميشه در تنهايي نگه دارد و ما باز هم شاهد احياي دوباره نام او در جامعه بوديم. پس از به سر آمدن دوران سيد محمد، جميع دوستداران اصلاحات زانوي غم بغل کرده بودند که در اين زمانه قحط الرجال، ما چه کسي را بر منصب رياست بنشانيم و اين خرقه را به کدام شخصيت بزرگ، به امانت بسپاريم؟! اين نگراني هم با حضور شيخ مهدي در ميدان از ميان رفت و اينچنين اين مرد بزرگ معروف شد به شيخ اصلاحات و چه لقب با مسمايي! شيخ عزيز ما، با هداياي فراوان آمد، وعده هاي بسيار به ملت داد و عده فراواني از محرومين و مستضعفين و بيچارگان و خط فقريان! را شيفته خود کرد. از جمله وعده هاي انتخاباتي اش، يکي، پرداخت ماهيانه پانصد هزار ريال به هر ايراني بود، که عقل و هوش را از همه ربود. شيخ ما، تصميمش را گرفته بود و آنهم تغيير دکوراسيون سيستم عصبي و رواني ملت بود! آنهايي که مغزشان محتاج کلسيم و فسفر و ميگو بود، حرفش را با جان و دل خريدند، اما آنهايي که هنوز مقداري از مواد ياد شده فوق را در مغزشان داشتند، قلب و عقلشان جاي ديگر بود!... (به قول همشهري جوان، چند تا بود پشت سر هم بود!) روز موعود فرا رسيد، شيخ ما فارغ از همه جنجالها که بر عليه او براه انداخته بودند، شب را تا به سحر به تهجد و مناجات مشغول بود، اما از فرط خستگي و شب زنده داري، نزديک سحر دقايقي را به چرت صبحگاهي گذراند! و لعنت خلايق بر آن شيطاني که خواب را بر چشمان شيخ عزيز ما بنشاند، چرا که در همان لحظات، آراي ملت به سمت ديگري شناور شد و خلقي را از وجود حضرت شيخ، محروم گردانيد...


شيخ والامقام ما، خسته و دلشکسته از تدبير روزگار، پس از آن، ديگر، آن شيخ سابق نشد! هر روز به سازي زد. ابتدا از هر چه مجمع و مجلس و محفلي که عضوش بود، کناره گرفت آنگاه براي حالگيري از ملتي که به 50 هزار تومان او پشت کرده بودند، دست به جيب شد و کلنگ يک شبکه ماهواره اي را به هوا زد! سپس براي جلب دوباره اعتماد مردم، حزبکي تشکيل داد و روزنامه اي نوشت!... اما، اينها کجا و دل شکسته شيخ ما کجا؟! لاجرم آن شيخ عزيز، آن عاشق غذاهاي لذيذ، آن دشمن مردم مريض، آن طرفدار ماهواره، آن چشم براه ماهپاره، آن مرد جگر پاره، آن شيخ هزار کاره، براي تسکين دردهاي خود، کنج عزلت اختيار کرد و هو هو کنان، راهي خانقاه شد! اما نفرين خلايق و شيخ، بر آناني که راه خانقاه را نيز بر حضرتش بستند و بر او خرده گرفتند که مي خواهد در ايام نزديک به انتخابات، قومي را بفريبد! در پاسخ به آنها مي گوييم: اين وصله ها به جناب ايشان نمي چسبد...


شيخ ما حرف خدايي ميزند               حرف حق را هر کجايي ميزند            


شيخ ما دائم به فکر ما بود                او زمن بگذشت و مايي ميزند!


شيخ ما در قيد و بند جاه نيست         چونکه دم از جابجايي ميزند


شيخ با ما بي وفايي ميکند               او به ما حرف از جدايي ميزند


شيخ ما شيخ زميني نيست چون        او همش تير هوايي ميزند!


  


کروبي و نورعلي تابنده!



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]