هرکس که در آسمان و زمين است، حتي ماهيان دريا، براي جوياي دانش آمرزش مي طلبند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
چهارشنبه 10 بهمن 1386 , ساعت 10:26 عصر

حکايت غريبي است، حکايت آدمها و حال و روزشان در تاريخ، داستان زندگي و مرگشان. حکايت غريبي است، حکايت بلعم باعورا ، شريح قاضي، طلحه و زيبر...احساس عجيبي به آدم دست مي‏دهد وقتي دفتر تاريخ را ورق مي‏زند و افرادي را مي‏بيند که عاقبتشان آن چيزي نشد که در ابتدا چنان بودند!... اينکه «طلحه الخير» و «سيف الاسلام» باشي و تمام افتخارت اين باشد که همنشين پيامبر بوده‏اي و در کنارش به جهاد با کفار پرداخته‏اي، اما روزگاري هم افتخارت اين باشد که در برابر علي (ع) قد علم کني! مگر نه اينکه «طلحه» حکومت بصره را ميخواست و «زبير» امارت کوفه را! و مگر نه اينکه در نهايت شمشير خود را در برابر قرآن ناطق گرفتند و ايستادند و جنگيدند ؟! اينجاست که مي‏فهمم چرا علي(ع) بر جنازه آندو اشک ريخت و گريست!...


مي‏گويند تاريخ تکرار مي شود. پس دفتر تاريخ را ورق بزن و به دوران معاصر نگاه کن. از يک سو، سلول و زندان و سياهچال و شکنجه و درد و مشقت را ببين و از سويي صداي آه و ناله و مظلوميت آنهايي را بشنو که ايستادند و خم به ابرو نياوردند! داستانها همچنان آشنا و تکراري هستند. مدالها رنگارنگ و چشم نواز، افتخارات بسيار و القاب پرمعنا. يک عده «وارثان انقلاب» لقب گرفتند و عده اي هم شدند «مالک اشتر» و «سردار لشگر» و «ذوب شدگان در ولايت» و «دستان راست و چپ آقا!» و من – يعني کسي که نه  آنروزها را ديده‏ام و نه معناي شکنجه را مي‏فهمم و نه احساسش مي‏کنم و نه مي‏دانم که سلول و سياهچال يعني چه؟ - امروز با خيال راحت مي‏نشينم و به تمام آن آدمها و القابشان گير مي‏دهم... اين وسط چه کسي مقصر است؟ من يا آن آدمها؟!



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]