سرماي هوا به حدي است که ديگر نميشود آنرا تحمل کرد و کلاه بر سر نگذاشت! سوز عجيبي دارد، از آن سوزهايي که بايد منتظر سردردهايش باشم و من - که همه حواسم اينست که هنگام پرسه زدن در اين پيادهروها، نلغزم و نيفتم- به مغزم فشار ميآورم تا شايد اسم آن آدمي را که همين چند لحظه پيش ديده بودم، بخاطر بياورم. همان کسي که وقتي از کنارش رد شدم اصلا او را نديدم، ولي او مرا ديد و صدايم زد و گفت: آقا لااقل جواب سلامم را بده! برگشتم و گفتم: بله؟! دوباره حرفش را تکرار کرد: لااقل جواب سلامم را بده. قيافهاش خيلي برايم آشنا بود. در ذهنم فورا دنبال آدمهايي مشابه او گشتم و به نظرم آمد که شايد يکي از دوستان زمان دانشگاهم باشد، لبخندي زدم و گفتم: شما خيلي برايم آشنا هستيد. گفت: خوب، مومن، مومن را ميشناسد ديگر! اينرا گفت و رفت. جا خوردم! من که هنوز متوجه ماجرا نشده بودم و رفتنش را تماشا ميکردم، تازه فهميدم که اي داد و بيداد، طرف انگار حال و روزش چندان مناسب نيست! الان که فکر ميکنم، يادم ميآيد که ريشهايش هم خيلي آشفته و پريشان بود. اما...اما سر درنميآورم. آيا اين مرد واقعا همان دوست سابقم بود يا اينکه من او را اشتباه گرفته بودم؟! اگر همان باشد، پس چرا به اين وضعيت افتاده؟ اصلا چرا از ميان اين همه آدم، جلوي مرا گرفت و سلام کرد؟! نميدانم. فقط ميدانم که فکرم را بدجوري درگير خودش کرد!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]