ابتدا از عموم دانشجويان آزاده از طيفها و گروههاي مختلف، اعم از بسيجي و انجمني و مشارکتي و اصولگرا و اصلاح طلب و چپي و راستي و بيغيرت و باغيرت و بيخيال و باخيال و ...، معذرت ميخواهم و اميدوارم که جسارت بنده را به بزرگواري خودشان ببخشايند!
يادم ميآيد که سال اول دانشگاه، ساکن خوابگاهي شدم که اسمش را گذاشته بودند «خوابگاه شهيد علم الهدي». البته آن روزها نه علم الهدي را مي شناختم و نه از ماجرايش خبر داشتم. مدتي گذشت؛ فهميدم علم الهدي، خود دانشجويي بوده که در سال 59 به همراه تعدادي از رفقاي دانشجويش در بيابانهاي اطراف هويزه، در برابر تانکهاي دشمن ايستاد و آنقدر مقاومت کرد تا آنکه مشخص شد ديگر هيچ گلوله اي براي شليک کردن ندارد و عاقبت با گلوله مستقيم همان تانکها به آسمان پر کشيد. خوابگاه کناريمان، «خوابگاه شهيد مالکي» بود، دانشجوي رشته الهيات دانشگاه اهواز. بقيه خوابگاهها را هم با اسامي شهداي دانشجوي ديگر نامگذاري کرده بودند: «خوابگاه شهيد مرعشي » دانشجوي رشته رياضي، «شهيد بقايي» رشته پزشکي، خوابگاه شهيد ... سرانجام همه خوابگاهها را شمرديم، ديگر خوابگاهي وجود نداشت در حاليکه هنوز شهداي دانشجوي بسياري وجود داشتند که اساميشان بر هيچ خوابگاهي گذاشته نشد: شهيد هاشم احمدي، شهيدحفيظ الله اسدي، شهيد عباسقلي اسفندياري، شهيد موسي اسکندري، شهيد مرتضي افراز، شهيد سعيد اعتدالي، نادر ايزدپناه، سيد احمد موسويان، غلامرضا پيرزاده، عبدالرسول تابان، محمدرضا توکليزاده، غلامعلي توکلي، جعفر جعفري، نادعلي چراغيگاه، سيد صاحب حسيني، محمد علي ابول نژاديان، ابراهيم اسپيد، عظيم اسدي، منوچهر آصفي، اميدوار باقري، شکرخدا بهمني،غلامرضا پيرزاده، محمدرضا حسنزاده، محمد حسينپور، محمد حسينزاده، سيد محمدعلي حکيم، سيد مهدي حياتي، حسن خاکي، کمال خبازي، جمال دهشور، ناصر دشتيپور، مهدي شاهدي، محسن اوليپور، عبدالصمد بلبلي، عليرضا بيطارزاده، عبدالامير تقيزاده دزفولي، سيد جليل حسين زاده، حمدالله خواجويان، محمدرضا زارعي، محمد شعباني، حسن علي صفرينژاد، مصدق طاهري، عبدالحميد فردايي، رسول کاووسي، علي کردنژاد، ابراهيم نجيب، پيمان موسوي و صدها دانشجوي شهيد ديگر...
سالها گذشت، دانشجويان بسياري وارد دانشگاه شدند و درس خواندند و فارغ التحصيل شدند و بسياري از آنها هم پس از ترک دانشگاه، نامشان براي هميشه فراموش شد، اما نام آن خوابگاهها، هنوز هم همانست که بود: «خوابگاه شهيد علم الهدي»، «خوابگاه شهيد مالکي»، «خوابگاه شهيد مرعشي »، «خوابگاه شهيد بقايي»... مگر مي شود اسم صاحب خانه را از روي خانه پاک کرد؟ صاحبان واقعي آن دانشگاه و آن خوابگاهها، همانهايي بودند که روزگاري با مظلوميت تمام از خانه خود در برابر دشمن متجاوز دفاع کرده بودند. باقي دانشجويان تنها مهماناني بودند و هستند که مدتي کوتاه به آن خانهها وارد شدند و با سپري کردن دوران تحصيل، از آن خداحافظي کردند. البته متاسفانه، عدهاي از دانشجوياني هرگز مهمانان خوبي نشدند، ما با چشم خود ديديم و شايد شما هم ديده باشيد که تعدادي از آنها هيچ احترامي به صاحبان خانه خود نگذاشتند و حتي افرادي هم وجود داشتند که به ميزبانان خود توهين ميکردند! يادم ميآيد، چند سال پيش قرار بود بقاياي بدن تعدادي از همين شهدا را به خانهشان برگردانند، دانشجوياني فرياد زدند که ما به شما اجازه بازگشت به خانهتان را نميدهيم! مصيبت از اين بالاتر؟ اصلا چرا راه دور برويم، همين چند روز پيش برادران انجمن اسلامي؟دانشگاه شهر کرد، همين حرفها را دوباره تکرار کردند! آنها درحاليکه رگهاي گردنشان بيرون زده بود، فرياد ميزدند و ميگفتند که اينجا جاي صاحب خانهها نيست! ...
البته خود شهدا هرگز اسير اين مسائل انحرافي نشدند. آنها در همان زمان حيات ماديشان هم، هرگز اسير زرق و برق و ظواهر دانشگاه نشدند. درست در همان روزهايي که خيليها پز روشنفکري ميدادند و چپيها و تودهايها و نهضتيها و مليگراها، مشغول جر و بحثهاي تئوريک و خشونتهاي عملي خودشان بودند، اين دانشجويان مسلمان پيرو واقعي خط امام بودند که نامشان را در دانشگاهي ديگر ثبت کردند و براي هميشه ماندگار شدند: دانشگاهي به نام «دانشگاه امام حسين» و استادشان هم کسي نبود جز «امام»...
برادر و خواهر! من دلم خيلي ميسوزد. البته خواهشا فکر نکنيد که دچار احساسات شدهام و براي آن صاحب خانهها دل ميسوزانم! نخير، مطمئن باشيد که دلم براي آنها نميسوزد. آنها هيچ احتياجي به دلسوزي من و يا داد و فرياد برادران انجمن اسلامي شهرکرد ندارند! نام آنها تا ابد روي خانههايشان حک شده است و اکنون هم درون خانه هايي مجللتر و گرانبهاتر سکونت دارند! من دلم براي برادران و خواهران انجمن اسلامي؟ شهرکرد مي سوزد! دلم براي انجمنهاي اسلامي بقيه دانشگاههاي کشور ميسوزد! دلم براي برادران دفتر تحکيم ميسوزد، دلم براي آن دانشجويان زنداني ميسوزد! دلم براي آن دانشجوياني ميسوزد که ميآيند و ميروند اما هرگز صاحب خانه نميشوند!

[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]