از نابردباري بپرهيز که دوستان را مي رَماند . [امام علي عليه السلام]
سه‏شنبه 21 اسفند 1386 , ساعت 10:32 صبح

آخر تا کي ما بايد شاهد اين همه مظلوميت باشيم؟ تا کي بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و درد و غربت مظلومان را ببينيم؟ تا کي خودمان شرايطي را فراهم کنيم که دلهاي عده‏اي بشکند و بسوزد؟ با شما هستم! با شمايي که فرصت يک دقيقه فکر کردن را هم به خود نمي‏دهيد. با شما هستم که هرگز صداي مظلوميت آدمهاي مظلوم را نمي‏شنويد. آيا آن روز فرا نرسيده که به ياري مظلومان بشتابيم و آنها را از اين اوضاع نابسمان که گرفتارش هستند، برهانيم؟ حتما از خودتان مي‏پرسيد که از کدام مظلوم و کدام مظلوميت صحبت مي‏کنم؟! حق داريد. از بس در خوشي و شادماني خود غرق شده‏ايد که ديگر صداي آه و ناله مظلومان به گوشتان نمي‏رسد! مگر نشنيده‏ايد پيام جانسوز سيد اصلاحات را که گفته است: مظلومانه در اين انتخابات شرکت مي‏کنيم؟! من دلم از خواندن اين جمله خون شده است. چه شد که چنين شد؟! چه شد که سيد ما را به اين روز انداختند؟ چه شد که سيد ما در خانه خودش هم مظلوم است؟ آيا کسي نيست که صداي او را بشنود؟ آيا جوانمردي پيدا نمي‏شود که به نداي مظلوميت او لبيک بگويد؟ کجايند جوانمردان، کجايند غيرتمندان؟ کجايند آزادمرداني که تنهايي و بي‏کسي او را ببينند. آيا يک ايراني وجود ندارد که دست ياري به سوي اين جماعت دراز کند؟ آيا ما بنشينيم تا جناب آقاي جرج بوش از اين فرصت استفاده کند و براي پيروزي اصلاح‏ط‏‏لبان دعا کند؟ مگر ما خودمان مرده‏ايم. لذا بنده از عموم ملت هميشه در صحنه خاضعانه مي‏خواهم که بشتابند و سيد ما را از اين همه مظلوميت نجات بدهند. در اين راستا بنده تنها کاري که از دستم بر مي‏آيد اينست که با احساسات مردم بازي کنم. چرا که اعتقاد دارم مردم ما مردمي احساساتي تشريف دارند. لذا همان عکسي را که سيد در پايان دوره اول رياست جمهوري‏اش گرفت (که منجر به انتخاب مجدد ايشان شد) نشان مي‏دهم تا دلها بسوزد براي مظلوميت ايشان!


اشکهاي خاتمي!!



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]