چند ساليست که با فرا رسيدن چنين روزهايي دلم مي گيرد. روزهاي آخر سال را ميگويم. روزهايي که آدم دلش ميگيرد وقتي کنار سفره هفت سين مينشيند! روزهايي که آدم دلش بالا ميآيد از بس چشم به راه ميماند و مسافرش را نميبيند. روزهايي که آدم يادش ميآيد بعضي ها اصلا سبزه ندارند! روزهايي که هفتسين سفرهات ميشود: سوختن، ساختن، سرودن، سوز دل داشتن، سينه مجروح داشتن، سر دادن و ساکت ماندن ... روزهايي که ناگهان دلت تنگ ميشود براي آن لحظهاي که با دوستي، عزيزي، همدمي گوشهاي مينشستي و دعا ميکردي! روزهايي که آرام و بي صدا آمدند و رفتند و گذشتند و جز يک مشت خاطره و حسرت چيزي بر دلت باقي نگذاشتند... و من امشب، همانند همه آن شبها و روزهاي پرخاطره و پرحسرت، با دلم همنوا ميشوم و ميخوانم:
بهار آمد بهار من نيامد گل آمد گلعذار من نيامد
برآوردند سر از شاخ گلها گلي بر شاخسار من نيامد
جهان را انتظار آمد به پايان به پايان انتظار من نيامد
همه ياران کنار از غم گرفتند چرا شادي کنار من نيامد
چه پيش آمد درين صحرا که عمري گذشت و تکسوار من نيامد
سر از خواب گران برداشت عالم سبک رفتار يار من نيامد
به کار دوست طي شد روزگارم دريغ از من به کار من نيامد
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]