دانش، زمام دار و کردار، راننده و نفس(مرکبي) سرکش است . [امام علي عليه السلام]
جمعه 2 فروردين 1387 , ساعت 4:28 عصر

من هميشه با اين کوچه ها مشکل داشتم. کوچه‏هاي اين شهر را مي‏گويم. چه آن سالها که کيف مدرسه‏ام را به دست مي‏گرفتم و روزي چند بار از اين کوچه‏ها عبور مي‏کردم و چه اين سالها که بايد منتظر آمدن تعطيلات عيد باشم تا بهانه‏اي براي رد شدن از آنها پيدا کنم. اين مشکل سالهاست که با من بوده و هست و  گذشت زمان و تغيير و تحول شهرها و رنگ و بوي جديد اين کوچه‏ها هم هيچ مشکلي را حل نکرده است! چطور برايتان تعريف کنم؟ راستش را بخواهيد اين کوچه‏ها به خودي خود مشکل خاصي نداشتند، نه مشکل آسفالت نه چاله و نه از اين قبيل امور. تنها اشکال اين کوچه‏ها اين بود که رد شدن از آنها برايم کمي دشوار بود. اصلا خيالتان را راحت کنم، مشکل اصلي اين کوچه‏ها، آدمهايي بودند که در آن زندگي مي‏کردند! همان آدمهايي که مجبور بودي روزي چند بار از کنار خانه‏هايشان عبور کني و چهره‏هايشان را ببيني. همان آدمهايي که سر راه مدرسه جلويت را مي‏گرفتند و احوالت را مي‏پرسيدند و با تو همبازي مي‏شدند. آدمهايي به نام «حسين»، «نقي»، «اسحاق» و «علي» که گاهي اوقات هوس مي‏کردند و با هر وسيله‏اي که در دستشان بود، تو را با خود به گشت و گذار مي‏بردند، يکي با دوچرخه، يکي با موتور، يکي با ميني‏بوس!...


يکي دو سالي گذشت، هم من بزرگتر شده بودم و هم کار و بار آن آدمها بيشتر شده بود. گاهي اوقات روزها از آن کوچه‏ها رد مي‏شدم اما اثري از آن آدمها نبود. راستش را بخواهيد بد جوري دلم تنگ مي‏شد، اما کاري از دستم بر نمي‏آمد. بالاخره آنها هم زندگي داشتند! آنها هم حق داشتند که يک مقداري به خودشان برسند! اصلا تقصير من بود که بدجوري عادت کرده بودم. البته درست همان روزهايي که آن آدمها پيدايشان نمي شد، حواس خانواده هايشان جمع جمع  بود و درهاي خانه را براي ما بچه ها باز مي گذاشتند!


کمي که بزرگتر شدم، اسحاق رفت آلمان، از علي و نقي و حسين هم ديگر خبري نشد! آن روزها سخت ترين روزهاي مدرسه من بود. گذشتن از آن کوچه ها کار آساني نبود. مجبور بودي که سرت را برگرداني و چشمانت را ببندي تا خانه ها را نبيني! اما باز هم آسان نبود. تازه مگر مي‏شد جواب سلام مادرهايشان را نداد؟! اگر خودم هم تحمل مي‏کردم و اصلا به در و ديوار خانه شان نگاه  نمي‏کردم، نگاه مادرهايشان را چکار مي کردم؟ اگر اسحاق از آلمان بر مي‏گشت و اگر علي و نقي و حسين هم سفرشان تمام مي‏شد و به خانه برمي گشتند و از زبان مادرها، بي‏تفاوتي ما را مي‏شنيدند، آنوقت چه کسي ما را تحويل مي گرفت؟...


بگذريم. داشتم از کوچه هاي شهرم مي نوشتم که اينروزها همچنان مشکل ساز هستند! ديروز  يکبار ديگر از آن کوچه ها گذشتم. اينبار تنها نبودم، زينب هم بود. در حاليکه به سمت خانه اسحاق مي‏رفتم، روزي را به خاطر آوردم که او از سفر آلمان برگشته بود. من و پدرم به خانه‏اش رفته بوديم، اما کسي نمي‏خنديد، همه گريه مي‏کردند! چند ماه بعد خبر رسيد که حسين و نقي و علي را هم به خانه آورده‏اند، بدنهاي هر سه آنها سوخته بود در کربلاي 2 ! ... ديروز من و زينب از کوچه ها مي گذشتيم، درهاي خانه‏ها همچنان باز بود. مادرها همه خميده بودند...


 


زينب و شهيد!



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]