خاطرات نماينده مردم مريخ قسمت چهارم
مدتي بود که تصميم گرفته بودم به طور ناشناس بروم ميان مردم و از نزديک مشکلاتشان را ببينم و دردهايشان را بشنوم . وقتي تصميمم را با معاونان ، مشاوران و اطرافيانم مطرح کردم ، همه شروع کردند به مخالفت با اين طرح . هر کسي دليلي آورد تا مرا از اين فکر منصرف کند . راستش را بخواهيد آنها هم حق داشتند اما از آنجاييکه شعار من زندگي با مردم بود ، لذا مصمم بودم که حتماً اين کار را انجام بدهم . خلاصه مقدمات کار فراهم شد و صبح ديروز با کمي تغيير چهره زدم بيرون و شروع کردم به قدم زدن در خيابان .
بعد از چند دقيقه راه رفتن احساس خستگي به من دست داد و با خودم گفتم که بهتر است سوار ماشين شوم و توي تاکسي سوالي را مطرح کنم و نظرات مردم را بشنوم . رفتم کنار خيابان و دست تکان دادم . ماشيني کنارم ايستاد و من سوار شدم . غير از من 4 نفر ديگر هم سوار بودند . من سعي ميکردم که قيافه ام را از آنها پنهان کنم . البته آنها هم به من توجهي نمي کردند . تا اينکه خواستم از بغل دستي ام ساعت را بپرسم که ناگهان متوجه شدم قيافه اش آشناست . ديدم که محافظ خودم است . به بقيه نگاه کردم ديدم که همه آشنايند. سرشان داد زدم و گفتم شما اينجا چه کار مي کنيد ؟ خلاصه خيلي عصباني شدم و يکدفعه همه را از ماشين پياده کردم و خودم رفتم پشت فرمان . توي خيابانها دنبال مسافر ميگشتم که ناگهان خانمي دست تکان داد . من هم ايستادم و او را سوار کردم . با خودم گفتم که بهتر است کم کم سر صحبت را باز کنم و موضوعي را مطرح کنم . گفتم « ببخشيد خانم ، من تازه مسافر کش شده ام و نرخ اين مسير را نمي دانم . شما قيمت اين مسير را نمي دانيد » خانمه جوابي نداد . من هم ساکت شدم . چند لحظه بعد دوباره خودم را جمع و جور کردم و گفتم : « ببخشيد مسيرتان کجاست ؟ » اينبار او جواب داد و گفت هر جا که شما برويد . من که انتظار شنيدن اين حرف را نداشتم دست پاچه شدم و نگاهي به او کردم . اي داد و بيداد ... زن تو اينجا چه کار ميکني ؟ چرا خودتو معرفي نکردي ؟ خيال کردم ..
درسته اون خانمه زنم بود که من سوارش کرده بودم. خلاصه مثل اينکه همه دست به دست هم داده بودند تا من به مردم نزديک نشوم . ولي من تصميم گرفتم که يک روز هر طوري شده ، به ميان مردم عزيز مريخ بروم و از نزديک شاهد درد و رنج آنها باشم . تا آنروز خداحافظ.
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]