در جبهه پنجره هايي هست که رو به خورشيد باز مي شوند
در جبهه باغهايي هست که ما نمي بينيم
آوازهايي هست که ما نمي شنويم
در جبهه آبادي صداقت هست
صداي خروس هاي نيايش هست
در جبهه گاه يک قطره خون ، اعماق عاشورا را بر ما معلوم مي کند
گاه يک لنگه کفش ما را به تفسير يک صفحه نهج البلاغه مي برد
در جبهه آيينه هايي هست که تنها در جبهه مي توان ديد
در جبهه گل هاييست که تنها در جبهه مي رويند
در جبهه خورشيدهايي هست که با آدم حرف مي زنند
ماهتابي که دم دست تنهاييست
وضويي که از حوض تلاوت تازه مي شود
در جبهه شبنم شبانه به اندازه کافي يافت مي شود
کسي آنجا رياکارانه نمي خندد
کسي براي جاروي اسکناس نمي آيد
کسي به رفتگران ، تفاخر نمي فروشد
در جبهه همه با هم برابرند
هر که زخمش بيش ، عشقش بيشتر
در جبهه روزي صد بار صدام سقوط ميکند روزي صدبار مراسم رمي جمرات است
در جبهه بوي زيتونهاي فلسطين مي آيد
در جبهه طنين بال کبوتراني است که از عرشه نوح بر ني گردند
هر کس به کاري مشغول است
عده اي براي شکار ملخ به نيزارهاي ميگ مي روند
عده اي در پشت خاکريز توپ بازي مي کنند
عده اي به آب بازي اخلاص مي روند
عده اي مي روند تا صداقتشان را وزن کنند
عده اي هم بر مي گردند با آهوان زخم در بغل
در جبهه بين اشک و لبخند فاصله نيست
من ديده ام گريه هايي را که در گوش هم مي خندند
و ديده ام لبخندهايي را که دزدکي با اشک بازي مي کنند
در جبهه از کنفرانس خلع سلاح خبري نيست
از تفسير تايمز خبري نيست
آنها از فشار فيزيکي و از خشم شيميايي نمي ترسند
آنها سرگرم زراعت عشقند
در جبهه صلح يعني بوي ادکلن ريگان
در جبهه صلح يعني بوسه بر سر نيزه
يعني عفو عقرب در سالگرد نيش
در جبهه صلح يعني بازگشت بناگوش به مرزهاي سيلي
يعني اعزام مجدد شليک به بشکه باروت
در جبهه صلح يعني بازگشت به بستان بازگشت به سالهاي اطراف هويزه
در جبهه لودرها تاريخ را زير و رو ميکنند
من خودم ديدم که يک لودرچي با استخوان ابوجهل مناظره مي کرد
در جبهه موي خطابه سيخ مي شود
و آدم تا گلو در روضه فرو مي رود
در جبهه جاي جسمانيت نيست همه جا رداي روحانيت پهن است
با سفره اي از نان و پنير و مفاتيح
هيچکس تا اول شهيد نشود به جبهه نمي رود
در جبهه ، مردن ، غير طبيعي است
در جبهه همه رييس علي دلواري را مي شناسند
همه با مجاهدان مشروطه نسبت دارند
همه عهدنامه گلستان را خوانده اند
همه ميرزاکوچک خان را مثل کف دست مي شناسند ...
بيا با هم به جبهه برويم
مادرم براي ما نان مي پزد
بيا با هم به جبهه برويم خواهر کوچکم منتظر است
بيا با هم به جبهه برويم چيزي به ظهر عاشورا باقي نيست و راه کربلا باز مي شود
بيا به جبهه برويم گل هاي باغچه امنيت ندارند و ما در برابر تاريخ درختان مسئوليم
بيا با هم به جبهه برويم تا به قلب گلوله ها شليک کنيم
تا حجامت تاريخ را به اتمام برسانيم .
احمد عزيزي
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]