به [دوستي] آن که به تو رغبتي ندارد، رغبت مکن . [امام علي عليه السلام]
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]
سه‏شنبه 20 فروردين 1387 , ساعت 11:7 عصر

نماي داخلي دادگاه (سر و صداي مردمي که در بيرون دادگاه تجمع کرده‌اند و منتظر آمدن متهم هستند، به گوش مي‌رسد)


متهم: جناب قاضي من چه دفاعي مي‌تونم از خودم داشته باشم؟ من هيچ حرفي براي گفتن ندارم. من بي‏دفاعم. من کارمند ساده اداره «حق مسلم» بودم. آقاي قاضي باور کنيد من اشتباهي هستم. من بي‌تقصيرم. من کسي را اذيت نکردم. من نه آدم‌کشم، نه آفتابه دزدم، نه قابلمه دزدم، نه تخم‏مرغ دزدم و نه دمپايي دزدم. من به هيچکس بي‌احترامي نکردم. من فقط يه کم اشتباهي بودم. من فقط مي‌خواستم موضوع هسته‌اي را حل کنم. من از کجا مي‌دونستم که اشتباهي مي‌شم؟ من قبول دارم که اسنادي رو در خونه خودم نگه داشتم، اما من فقط اشتباهي بودم! تازه من تقاص اشتباهات ديگران رو دارم پس مي‌دم. من لازم مي‌دونم که از دفاعيات همه دوستانم تشکر کنم. از حسن آقا، سيد محمد و ... (در اين لحظه صداي متهم نا‏مفهوم مي‌شود!) و از همه اونهايي که مي‌دونستند من اشتباهي بودم!...


همه حاضران در دادگاه ساکت مي‏شوند. بعضي از شاکيان و حضار مشغول پاک کردن اشکهايشان هستند، بعضي‌ها هم غش کرده‌اند و روي زمين افتاده‌اند. حسن آقا هم سرش را پايين انداخته و زير لب زمزمه مي‌کند. در اين لحظه صداي قاضي به گوش مي‌رسد:« اتهام متهم پس از طي مراحل بازپرسي و تکميل تحقيقات  مبني بر اقدام عليه امنيت ملي کشور از طريق در اختيار گذاشتن اطلاعات سري پيرامون سياست خارجي و نگهداري اسناد و مدارک داراي طبقه‌بندي توسط دادستان عمومي و انقلاب احراز شد... ولي از آنجايي که متهم براي اولين بار مرتکب جرم و براي اولين بار اشتباهي مي‌شود، رييس دادگاه زندان وي را از تعزير به تعليق تبديل مي‏کند!»...


نماي خارجي دادگاه (سر و صداي مردمي که منتظر رسيدگي به پرونده‌هاي آفتابه دزدي، قابلمه دزدي، تخم مرغ دزدي، دمپايي دزدي و ... هستند همچنان به گوش مي‌رسد)


6 ماه بعد... اشتباهي مظلومانه روي نيمکتي نشسته، ناگهان حسن آقا دارد از آن محل رد مي‌شود که چشمش مي‌افتد به اشتباهي.


حسن آقا: «اشتباهي! خودتي؟ خيلي وقته نديدمت. کجايي؟ سراغي از ما نمي‌گيري. نمي‌گي دلمون برات تنگ ميشه؟»


اشتباهي: «آقا اشتباه گرفتين. باور کنين من اشتباهي نيستم، يعني هستم ولي نه اون اشتباهي که شما دنبالش مي‌گردين. من يه اشتباهي ديگه هستم.» اما حسن آقا دست بردار نيست و اشتباهي را سوار ماشينش مي‌کند و با خود مي‌برد...


درباره دادگاه اشتباهي


لينک دانلود دفاعيات اشتباهي  پسورد فايل :www.mobileha.com


 


دوشنبه 19 فروردين 1387 , ساعت 8:13 عصر

لحظه‏اي با دقت به اين تصوير نگاه کنيد. به نظر شما نکته اصلي اين عکس چه چيزي مي‌تواند باشد؟ سبزه‌ بهاري؟ شيشه گلاب؟ ظرف شيريني؟ شلمچه و يا کربلاي 5؟!...                                                                   


          شهيد قاسم اصغري


امسال هم طبق سنت همه ساله، پس از تحويل سال نو به زيارت قبور شهداي شهرم رفتم. قابهاي عکس شهدا و سنگ قبرشان را بارها ديده بودم. اين يکي را هم قبلا ديده بودم، اما اينبار بيشتر دقت کردم و يکبار ديگر سال تولد و سال شهادتش را مرور کردم، 15 ساله بود!... قصد نداشتم که آدمها را با يکديگر مقايسه کنم، اما آن لحظه در ذهنم، پسرها و دخترهاي 15 ساله را با آن شهيد 15 ساله مقايسه کردم. شايد گزاف نگفته باشم که تنها شباهتشان هم سن بودنشان بود. وگرنه در حرف زدن، خنديدن، گريه کردن، راه رفتن و در يک کلام جوانيشان، فرق‌هاي بسياري با هم داشتند. هر چند اين را هم قبول دارم که در سختي‏هاست که انسانها شناخته مي‏شوند!...


 وقتي «نقدي بر روايتگري دفاع مقدس» را نوشتم، عده‌اي از دوستان مرا متهم کردند که معنويات و امدادهاي غيبي جبهه را ناديده گرفته و آنرا رد کرده‌ام. مي‌خواهم بگويم که من هم به معجزه اعتقاد دارم. به امدادهاي غيبي دوران جبهه نيز ايمان دارم، اما نه آنچيزي که بوي افسانه از آن به مشامم مي‌رسد. معجزه‌اي که من آنرا باور دارم همان چيزي است که بر روي اين سنگ قبر حک شده است: «شهيد قاسم اصغري فرزند محمد. سال تولد 1350، سال شهادت 1365» همين يک نکته برايم کافيست که معجزه‌ي شجاعت، مردانگي، غرور، ايثار و از خود گذشتگي فرزندان اين آب و خاک را باور کنم، ديگر نيازي به خيالبافي‌هاي شاعرانه نيست!


به قول حاج حميد:« 15 ساله بودم که به جبهه رفتم، امداد غيبي براي مني که شبها مي‌ترسيدم تنها از خانه‌مان بيرون بروم، اين بود که در جنگ يکه و تنها شب تا صبح مقابل دشمن مي‌ايستادم و مي‌جنگيدم... چه امداد غيبي از اين بالاتر که جنگ را همين نوجوانان پيش بردند»


و اين داستان همچنان ادامه دارد...


شنبه 17 فروردين 1387 , ساعت 2:47 عصر

تهران - دهه 70


يکي بود يکي نبود، يکي امير فرشاد ابراهيمي بود که بچه خيلي خوبي بود. اين اميرفرشاد قصه ما به سينما و فيلمهاي جنگي علاقه زيادي داشت و دوست داشت هنرپيشه معروفي بشه. براي همين هم يک روز رفت پيش ابراهيم حاتمي کيا و ازش خواهش کرد که يه نقش کوچک توي يکي از فيلمهاش بهش بده. امير فرشاد به ابراهيم گفت که حاضره حتي نقش حسن گلاب را هم توي حلقه سبز بازي بکنه، اما حاتمي کيا با تعجب به اميرفرشاد نگاهي کرد و گفت:«برو بابا مثل اينکه حالت خوش نيست، حسن گلاب کيه؟ حلقه سبز ديگه چيه؟!» امير فرشاد که انتظار چنين برخورد سردي را از حاتمي کيا نداشت، خسته و دلشکسته رفت سراغ رسول ملاقلي‏پور و گردنش را کج کرد و اشکي ريخت و گفت:«حاج رسول شنيدم قراره «ميم مثل من» را بسازي. من خوب مي تونم اشک ملت رو دربيارم، اون نقش رو به من مي‌دي؟» حاج رسول هم مثل آقا ابراهيم باتعجب به اميرفرشاد نگاه کرد و گفت:«ميم مثل من ديگه چيه؟ ساخته کي هست؟ خارجيه يا ايراني؟» امير فرشاد باز هم دلشکسته راهي خيابان شد و اينبار رفت سراغ مسعود ده‌نمکي. يه نگاهي به مسعود کرد و آهي کشيد و گفت:«برادر! تو ديگه دست رد به سينه من نزن. تو يه کاري بکن» ده نمکي جواب داد:«چي شده برادر؟ چه کاري از دستم بر مياد؟» اميرفرشاد گفت:«شنيدم داري اخراجي ها رو مي‏سازي! اجازه مي‌دي نقش باقالي رو من بازي کنم؟!» مسعود که از حرفهاي اميرفرشاد گيج شده بود جواب داد:«کي اخراج شده؟ از کجا اخراج شده؟ باقالي چيه؟ خبرش رو بده به من تا توي نشريه «شلمچه» چاپش کنم» خلاصه اميرفرشاد وقتي ديد توي هيچ فيلم جنگي راهش نمي‌دن، تصميم گرفت که بختش رو تو فيلمهاي کمدي آزمايش بکنه. براي همين هم رفت سراغ مهران مديري! مهران سر صحنه فيلمبرداري بود که سروکله اميرفرشاد پيدا شد. اميرفرشاد رفت جلو و گفت:«ببخشيد آقاي مديري! من مي‌تونم از شما خواهش بکنم که يه نقش توي سريال جديدتون به من بدين؟ اصلا همين مرد هزار چهره! من اينقدر خوب مي تونم نقش يه آدم هزار چهره رو بازي کنم.» مهران مديري با تعجب نگاهي به اميرفرشاد انداخت و با خنده گفت:«به‌به به‌به، چه امير فرشاد خوبي! حالا اين مرد هزار چهره که گفتي کي هست ؟!...» امير فرشاد وقتي ديد که مهران مديري هم حاضر نيست يه نقش کوچک به اون بده، خيلي ناراحت شد. رفت يه گوشه نشست و به درختي تکيه داد و زد زير آواز. در همين لحظه «شيرين خانم» و «آقا محسن رهامي» داشتند از آن دور و برها رد مي‌شدند که چشمشان افتاد به اميرفرشاد. وقتي شيرين خانم حال و روز اميرفرشاد را ديد، ياد اين ضرب‏المثل افتاد که «اگر ديدي جواني بر درختي تکيه کرده ...» و دلش خيلي سوخت.


شيرين خانم رفت جلو و گفت چي شده عزيزم؟ اميرفرشاد هم همه ماجرا را برايش تعريف کرد. شيرين خانم فورا ياد بهروز افخمي افتاد. با خودش گفت شايد بهروز بتونه کاري بکنه. زنگ زد به موبايل بهروز. ولي آقا بهروز مثل هميشه روي صندلي‌هاي مجلس داشت چرت مي‏زد! شيرين خانم باز هم کمي فکر کرد و يک دفعه رو کرد به آقا محسن و فرياد زد:« پيدا کردم، راه حلش رو پيدا کردم. اصلا بيا ما خودمان يه فيلمي بسازيم و اميرفرشاد را هم بازي بديم شايد اينجوري دل يه جوون رو شاد کرده باشيم» (قابل توجه اونهايي که مي گن شيرين خانم همينطوري الکي برنده جايزه صلح نوبل شده، شيرين خانوم همين کارها رو کرده که بهش جايزه دادند) خلاصه آقا محسن نشست و يه فيلم نامه توپ نوشت و داد دست شيرين خانم و اون هم فورا دست به کار شد و فيلم «نوار که دم نداره» رو ساخت و براي جشنواره کن آماده کرد. داستان فيلم هم خيلي جالب بود. يک فيلم تخيلي که اميرفرشاد نقش يه جوون را بازي مي‌کرد که دوست داشت کارهاي بزرگي بکنه! اما قاچاقچيان فيلم به شيرين خانم رحم نکردند و اين فيلم همه جا پخش شد.(البته بعضي ها شايعه راه انداختند که شيرين خانم خودش اين فيلم را همه جا پخش کرده!) خلاصه امير فرشاد قصه ما به آرزويش رسيد و خيلي خيلي معروف شد. ولي افسوس که توي ايران هيچکس تحويلش نگرفت و اين فيلم با شکست تجاري روبرو شد. البته فيلمسازان هاليوودي وقتي استعداد اميرفرشاد را ديدند از اون براي بازي در فيلمهاشون دعوت کردند، امير فرشاد هم وقتي ديد توي ايران کسي کاري بهش نداره، به ديار فرنگ رفت. اما از شانس بدش، چون تحصيلات سينمايي نداشت، در هيچ فيلم سينمايي نتونست بازي بکنه ولي اميرفرشاد هرگز نا اميد نشد و رفت دکتراي فيلمهاي تخيلي‌‌اش را گرفت. تازگي‌ها هم يه فيلم تخيلي پليسي توي ترکيه بازي کرده که هنوز اکران نشده. گويا قرار است شيرين خانم هم دوباره دست به کار بشود و فيلم جديدي بسازد به نام «امير فرشاد ابراهيمي؛ چماقداري براي همه فصول»


                            امير فرشاد ابراهيمي!!!!!!!!


امير فرشاد ابراهيمي در تجمعي عليه (دانشجويان حامي عبدالله نوري!)


چهره اميرفرشاد در فيلم هاي جديد!!


چهره امير فرشاد در فيلمهاي جديد!!


پنجشنبه 15 فروردين 1387 , ساعت 12:2 صبح

اشاره: کارگردان هلندي فيلم فتنه، از نفوذ و گسترش اسلام در هلند ناراحت و خشمگين است. اين را به صراحت در فيلمش نشان مي‏دهد و اعتراف مي‏کند. اما آنقدر در گفتارش دچار تناقض مي‏شود که از يک سو قرآن را عامل خشونت مي‏داند و از سويي تعداد مسلمانان را در اروپا و هلند همچنان در حال افزايش اعلام مي‏کند! بنابراين اگر قرآن کتاب خشونت هست، پس چگونه تا اين حد در دل و جان اروپائيان نفوذ کرده است؟ اين سوالي است که کارگردان فتنه بايد به آن پاسخ بدهد...


نامه‏اي به مسيح (ع)


يادم مي‌آيد براي اولين نام شما را در کتابهاي ديني دوران دبستان شنيدم. من مسيحي نبودم، مسلمان بودم اما در کتابهاي مدرسه، علاوه بر داستان پيامبر خودمان، داستان زندگي پيامبران ديگر هم نوشته شده بود. داستان زندگي آدم، نوح، ابراهيم، موسي و عيسي، يعني شما. کتابهاي ديني مدرسه ما، در عين ساده بودنشان، داستانهاي بزرگي به ما آموختند؛ کتابهاي مدرسه به ما ياد دادند که همه پيامبران را دوست داشته باشيم، چرا که آنها انسانهايي پاک و مهربان بودند...


بزرگتر شدم، قرآن را خواندم. باز هم نام تو و پيامبران ديگر را ديدم. تازه متوجه شدم که همه آن داستانها که قبلا در کتاب ديني مدرسه خوانده بودم، از قرآن گرفته شده بود. چقدر زيبا و دلنشين بود داستان زندگي شما. آنجا که «فرشتگان به مريم گفتند که خداوند تو را به کلمه خويش که نامش مسيح عيسي بن مريم است و در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه است، بشارت مي‌دهد. و در گهواره با مردم سخن مي‌گويد و از شايستگان است. مريم گفت چگونه مرا فرزندي باشد، در حاليکه دست هيچ بشري به من نرسيده است؛ گفت خدا هر چه را بخواهد مي‌آفريند... و به او کتاب و حکمت و تورات و انجيل مي‌آموزد»(سوره آل عمران آيه 23) چه غمناک و دلگير بود داستان مادرت مريم «آنگاه که درد زايمان او را فرا گرفت و به تنه درخت خرمايي پناه آورد و از شدت اندوه گفت اي کاش پيش از اين مرده بودم و از ياد رفته بودم و فراموش شده بودم. پس او را ندا داد که اندوهگين مباش...» (سوره مريم آيات 22 الي 24) و چه ناجوانمردانه تهمت زدند وقتي که مريم «او را برداشت و به نزد قومش آورد؛ گفتند اي مريم عجب کار شگفتي انجام دادي، اي خواهر هارون نه پدرت مردي نابکار بود و نه مادرت پليدکار» (سوره مريم آيات 27 و 28) و چه مردانه به ياري مادرت آمدي آنگاه که در گهواره لب به سخن گشودي و گفتي:«من بنده خدايم که به من کتاب آسماني داد و مرا پيامبر گردانيد» (سوره مريم آيه 30)


مولاي من، همه آنچه را که در اين نامه نوشتم، همه آنچه را که از تو نوشتم و از مادرت و از درد و رنج و تنهايي و مظلوميت مريم و تو، همه آنها را در قرآن خواندم و شنيدم. براستي اگر قرآن نبود، چگونه تو را مي‌شناختم؟ اگر قرآن نبود چگونه اضطراب و دلتنگي مادرت مريم را مي‌فهميدم؟ اگر قرآن نبود چگونه باور مي‌کردم که در گهواره لب به سخن باز کردي؟ اگر قرآن نبود چگونه ايمان مي‌آوردم که به امر خدايت کوري را بينا کردي و مرده‌اي را حيات دوباره بخشيدي؟ اگر قرآن نبود چگونه به زنده بودنت ايمان مي‌آوردم؟... و چگونه دشمنانت را مي‌شناختم. آنهايي که از همان روز به دنيا آمدنت با تو دشمن بودند، آنها که حتي قبل از ولادتت با تو دشمن بودند! همانهايي که سخن گفتنت را در گهواره ديدند، اما حرفهايت را نفهميدند. آنهايي که اعجازت را در بينا کردن نابينا ديدند، اما خود بينا نشدند. آنها که زنده کردن مرده را ديدند، اما هرگز زنده نشدند. آنهايي که از تو شنيدند«کتاب تورات شما را تصديق مي‌کنم و بعضي چيزهايي را که بر شما حرام بود، حلال مي‌کنم و از طرف خداوند براي شما معجزه آوردم پس اي قوم بني اسرائيل از خدا بترسيد و از من اطاعت کنيد و از خدا بترسيد که اين است راه راست.» (سوره آل‌عمران آيات 50 و 51) اما هرگز ايمان نياوردند پس گفتي:«کيست که با من دين خدا را ياري کند. و حواريون گفتند ما ياري کنندگان دين خداييم»(سوره آل عمران آيه 52) اگر قرآن نبود، چگونه مي‌شناختم آنهايي که تو را آزردند و برايت صليبي برپا کردند و بساط قتلت را فراهم آوردند. قتل روح‌الله، پيامبر خدا... اگر قرآن نبود چگونه اين همه مظلوميت را درک مي‌کردم؟ مولاي من، وقتي اين همه مظلوميت را مي‌بينم، دلم مي‌گيرد، اما خدا را شکر که باز قرآن به فريادم مي‌رسد و از زبان شما مي‌گويد:


«والسلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا. ذالک عيسي بن مريم قول الحق الذي فيه يمترون » «و سلام حق بر من در روزي که زاده شدم و در روزي که از دنيا مي‌روم و روزي که برانگيخته مي‌شوم. اين است عيسي بن مريم. اين سخن راست و درستي است که آنان در موردش شک و ترديد دارند»(سوره مريم آيات 33 و 34)


اين موج از اينجا آمد و چه موج زيبايي بود... من هم از دوستانم دعوت مي‏کنم که براي مسيح (ع) نامه بنويسند: روح و ريحان ، دلنوشته نقطه ، آتش عشق،  مرصاد ، منيل


نامه‏هاي ديگر:


از رمز داوينچي تا فتنه  ، نامه‏اي به پيامبري مظلوم


دوشنبه 12 فروردين 1387 , ساعت 10:17 عصر

دوکوهه صبح روز 27 اسفند 1386


اتوبوسها آماده حرکت به سمت قم و تهران هستند و من علاوه بر غم و اندوهي که از جدايي دوستان و همسفران و دل کندن از آن خاک مقدس، در دل دارم، از دردي بزرگتر رنج مي برم. درد و رنجي که چند سالي است بر جانم افتاده و البته در روزهاي بازديد از مناطق جنگي بيشتر و پررنگ تر مي شود!...


ابتداي مطلب اينرا بنويسم که بنده نه بسيجي ام و نه رزمنده و نه در اين زمينه ادعايي دارم اما افتخارم اينست که چند سالي از بهترين سالهاي کودکي و نوجواني ام را در دوران دفاع مقدس و در استان مرزي ايلام سپري کرده و همچنين پس از دوران جنگ نيز سالهايي را در استان خوزستان بسر برده ام و از نفس گرم انسانهايي بزرگ اما بي‏ادعا بهره برده و درسها آموخته ام. آدمهايي که روزگاري بر خاک پاک جنوب و غرب اين مرز و بوم پاي گذاشته و ياد و نام خود را براي هميشه در تاريخ ثبت کردند. هنوز هم وقتي اسم گردنه قلاجه و چهارمله را مي شنوم، ياد روزهايي مي افتم که به همراه پدرم که معلم بود، به طرف روستاهايي مي رفتيم که قرار بود محل زندگيمان باشد. اطراف گردنه، پر بود از چادرهايي که درونشان آدمهايي بزرگ، خود را براي روزهايي پر حماسه آماده مي‏کردند. وقتي اسم قروه و سنندج را مي شنوم، ياد روزي مي‏افتم که پدرم آشفته و پريشان به خانه آمد و خبر شهادت «فرهاد لاهوتي» را داد. وقتي اسم «حاج عمران» را مي شنوم ياد روزي مي افتم که تعدادي از بهترين جوانهاي شهر کوچک ما سوار اتوبوس شدند اما مدتي بعد خبر شهادت 12 نفرشان را به شهر آوردند، بدنهاي زخمي تعدادي ديگر نيز به خانه هايشان بازگشت و تعدادي هم هرگز به خانه برنگشتند! وقتي اسم جبهه را مي شنوم ياد آن روزهايي مي افتم که «جبهه» به معناي واقعي کلمه «جبهه» بود. هيچ تفسير خاصي از آن در اذهان مردم وجود نداشت، هيچکس مطابق ميل و خواست خود آنرا تفسير نمي کرد! جبهه همان چيزي بود که مردم آنرا احساس مي کردند، همان چيزي که بسياري با آن درگير بودند و همان جايي که بسياري از جوانان اين کشور با پوست و گوشت و خون خود در آن حضور داشتند...


 آن سالها گذشت و جنگ به پايان رسيد. آنهايي که درگير جنگ بودند به خانه هايشان برگشتند. تعداي به نوشتن و گفتن خاطراتشان مشغول شدند و بسياري نيز براي هميشه سکوت را در پيش گرفتند. کميته تفحص شهدا، جنازه هاي شهدا را به شهر و ديارشان مي‏فرستاد و يگانهاي پاکسازي هم به کشف و خنثي سازي ميادين مين مشغول شدند و کم کم زمينه زيارت مناطق عملياتي براي مردم فراهم شد. من براي اولين بار سال 76 موفق به زيارت شلمچه شدم. راستش را بخواهيد شلمچه آن سالها، با آن چيزي که در اين چند سال اخير شاهد آن هستيم زمين تا آسمان فرق داشت! هنوز همه چيز سر جاي خودش قرار داشت، نه از آب سردکن‏هاي امروزي خبري بود نه از پايگاه‏هاي شارژ ايرانسل و نه مخابرات و نه بستني‏فروشي و نوشابه فروشي و نه حتي يادبودي براي شهداي گمنام! البته ممکن است فورا اين سوال براي عده اي مطرح شود که مگر فراهم آوردن امکانات رفاهي و بهداشتي و ... براي مسافران و زائران و کاروانهاي راهيان نور چه اشکالي دارد؟ من هم مي گويم هيچ عيب و ايرادي ندارد، اما اگر قرار باشد از امکانات رفاهي و بهداشتي مردم دم بزنيم، پس آن جاده هاي ناهموار استان خوزستان و همين مناطق جنگي و مشکل آب آشاميدني و گاز شهري آبادان و خرمشهر و هويزه را چگونه بايد تفسير بکنيم؟!(البته اين هم از برکات دولتهاي سازندگي و اصلاحات بود که هرگونه سرمايه‏گذاري و آباداني را در استانهاي مرزي کشور به بهانه خطرات کشورهاي همسايه ممنوع اعلام کرده بودند!) و اي کاش تغييرات بوجود آمده در شلمچه و فکه و طلائيه تنها به همين شکل ظاهري و ساخت و سازهاي امروزين آنها خلاصه مي شد، اما مشکل فراتر از اين حرفهاست. مشکل اصلي اينجاست که با گذشت زمان، در نوع بيان خاطرات و وقايع جنگ نيز تغيير و تحولي عجيب ايجاد شد. کافيست به عملکرد جرياناتي که سعي در القاي نوعي خاص و تحريف شده از جبهه و جنگ و خاطرات دفاع مقدس دارند، دقت کنيد تا خود به حقيقت اين ادعا ايمان بياوريد. بنده درباره سهوي و يا عمدي بودن اين کارها هيچ قضاوتي نمي کنم اما اعتقاد دارم که هرگونه تحريف واقعيات به بهانه تحريک احساسات و عواطف مردم نه تنها هيچ کمکي به زنده نگه داشتن ياد شهدا نمي کند، بلکه به مرور زمان ما را با انبوهي از افسانه ها و دروغها روبرو خواهد کرد...


يادم نمي رود درد دل هاي يکي از رزمنگان عزيز را که مي گفت:«اگر بخواهيم خاطرات دوران جنگ را به درستي ثبت کنيم، بايد چند مرحله را در نظر بگيريم و بيان کنيم. از روزي شروع کنيم که يک رزمنده در خانه اش آماده حرکت مي شد، وسايلش را جمع و جور مي کرد، با خانواده اش خداحافظي مي کرد، در مسجد محل ثبت نام مي کرد، دوران آموزشي را در پادگاني مي گذراند، و مدتي را در مناطق پشت خط مقدم و درون چادرها بسر مي برد و دقيقا در طي همين مراحل خودش را پيدا مي کرد و مي‏ساخت. در نهايت به روز يا شبي مي رسيد که قرار بود عملياتي انجام شود. نه اينکه مثل فيلمهاي سينمايي، فقط شب عمليات را نشان بدهيم و نماز شب خواندن و شهادت و عطر و گل و بلبل را!» اينها را مقايسه کنيد با آنچه که امروزه توسط برخي راويان و طلاب جوان در مناطق جنگي براي زائران گفته و خوانده مي شود. پرداختن بيش از حد و نابجا به جنبه هاي معنوي جبهه و تنها و تنها بيان الهامات و امدادهاي غيبي، بدون درنظر گرفتن مسائل پيچيده نظامي و عملياتي و ... باعث مي شود که بسياري از زائران که به اين مناطق سفر مي‏کنند درک روشن و درستي از جنگ نداشته باشند!(به نظر بنده، شايد آنهايي که رزم شبانه پادگان ميشداغ را تجربه کرده اند، تا اندازه اي معنا و مفهوم واقعي جنگ را درک کرده باشند!) و متاسفانه بعضي ها در بيان اين خاطرات تا آنجا پيش مي روند که گويا در دوران جنگ تحميلي، رزمندگان ايراني فقط و فقط با ياري فرشتگان و امدادهاي غيبي مي جنگيدند! به قول يکي از رزمندگان که اتفاقا امروز هم در زمينه هاي فرهنگي و مطبوعاتي فعاليت مي کند، امدادهاي غيبي که اين عده از آن دم مي زنند، خود بسيجي ها هم آنرا باور نمي‏کنند، چه رسد آنهايي که هرگز جنگ را نديده اند! (هيچکس نمي تواند منکر الهامات و امدادهاي غيبي شود اما اي کاش آنهايي که وظيفه روايتگري جنگ را برعهده دارند، به همه جوانب آن اشاره مي‏کردند)


و بايد گريه کرد و رنج برد از اين مصيبتي که روزگاري دامن عاشورا و محرم را گرفت و آنرا به انواع و اقسام خرافات و تحريفات درآميخت تا جايي که اصل فلسفه قيام امام حسين و آن همه رشادت و ايثار و از خودگذشتگي را کنار گذاشتند و به خيال خام خود براي نشان دادن عظمت امام و گرياندن عوام، به تحريفات ساختگي خود مشغول شدند. پس وقتي با قيام عاشورا چنين کردند، چرا اين موضوع براي ما شگفت آور باشد که عده اي براي بيان عظمت دوران دفاع مقدس، به تحريفات و دروغهاي خودساخته متوسل شده اند؟! و بايد ترسيد از روزي که خاطرات جنگ جز همين روايات و تحريفات چيز ديگري نباشد!


شايد اين قصه ادامه داشته باشد... 


جمعه 9 فروردين 1387 , ساعت 10:6 عصر

احتمالا شما هم از خواندن اين خبر تعجب کرده‏ايد و يا اگر مثل من از طرفداران پروپاقرص مهران مديري باشيد، الان رو به قبله دراز کشيده‏ايد و داريد از ترس آب قند ميل مي‏کنيد! پس خواهشا يک نفس عميق بکشيد و خيالتان راحت‏راحت باشد. سر مبارک مهران مديري هنوز هم روي تن مبارک ايشان قرار دارد. من فقط مي‏خواستم يک چيز را به شما ثابت کنم که خدا را شکر ثابت شد، آنهم اينکه بازي کردن با احساسات مردم هيچ کاري ندارد. فقط کافيست که سر سوزن ذوقي داشته باشيم و يک مقداري هم روي مهران مديري را! بعد هم بي‏خيال ذائقه مردم،... (اين قسمت را بخاطر سو تفاهمات گسترده خوانندگان عزيز حذف کردم!!) چه معني دارد آدم پول بيت‏المال را خرج ساختن اين فيلمها بکند؟ ما که خداي نکرده مشکلي در مملکت خودمان نداريم، در کشور ما هر کسي سر جاي خودش نشسته، وجدان کاري را که همه دارند، حرف اول و آخر را که تخصص مي‏زند، تعهد را هم که همه مادرزادي با خودشان به دنيا آورده‏اند، رشوه و دزدي و کلاه برداري و زمين خواري و باجگيري و ... هم که جزو فرهنگ ما نيست مال بيگانگان است! پس اين «مرد هزار چهره» ديگر چه صيغه‏اي بود که آنرا ساخته‏اي برادر؟ آيا فکر نمي‏کنيد که با ساخت و نمايش اين قبيل فيلمها و سريالها، فرهنگ کلاهبرداري و شيادي در جامعه ما نهادينه مي‏شود؟ گيرم سالي چند پزشک قلابي و پليس قلابي و شاعر بنگي در اين مملکت دستگير بشوند چرا شما ذهن مردم را خراب مي‏کنيد؟ احتمالا پاسخ شما اينست که «مرد هزار چهره» يک سريال کمدي يا تخيلي است... (اين قسمت را هم به خاطر سوتفاهم خوانندگان عزيز حذف کردم)! ما با اين دلايل واهي خام نمي‏شويم. مگر فکر و فرهنگ و ذائقه مردم ما، بي‏ارزش است که ما آنها را با تخيلات و توهمات خودمان مورد تاخت و تاز قرار بدهيم؟ يکي نيست از آقاي مديري بپرسد که اين همه موضوع علمي و تخيلي در عالم وجود دارد، شما چرا اين همه به فرهنگ پوچ غربيها گير داده‏ايد و کارهاي ناشايست آنها را به اسم ما تمام مي‏کنيد؟ حتما سال ديگر هم قصد داريد «مردان هزار چهره» را بسازيد؟! نه خير. ما سکوت نخواهيم کرد، ما خشم خودمان را به شما نشان خواهيم داد. مگر از روي جنازه ما رد شويد! ما اين موها را داخل آسياب سفيد نکرده‏ايم، ما اين فرهنگ غني را از پشت کوه به ارث نبرده‏ايم، ما اين همه مدير و وکيل و رييس را به سادگي به دست نياورده‏ايم که شما با حيثيت آنها بازي کنيد. پس براي آخرين بار به شما اخطار مي‏دهيم که تار دير نشده از خر شيطان پياده شويد و بي‏خيال «مردان هزار چهره» شويد و گرنه قسمت آخر آنرا هرگز نخواهيد ديد!


توضيح ضروري:


خانمها و آقاياني که پس از خواندن اين مطلب لطف کرديد و بنده را با فحشهاي خود مورد نوازش قرار داديد. دو حالت امکان دارد. يا من نتوانسته‏ام منظورم را با زبان طنز به خوبي بيان کنم، يا شما اين متن را به دقت نخوانده‏ايد. پس از نوشتن مطلب فوق گويا براي عده‏اي از دوستان و خوانندگان عزيز سوالاتي پيش آمده بود. به همين خاطر بخشهايي از مطالب را حذف کردم و در همين جا هم از همه دوستان و دوستداران و دشمنان آقاي مديري و همچنين از جميع پزشکان و پليسان و شاعران قلابي ايراني بخاطر سوتفاهمات پيش آماده معذرت خواهي مي‏کنم! و علي‏رغم آنکه خود اين متن نشان دهنده حمايتم از مهران مديري و سريال مرد هزار چهره است، گويا بايد با صراحت فرياد بزنم که به به عجب مرد هزار چهره خوبي!


جمعه 2 فروردين 1387 , ساعت 4:28 عصر

من هميشه با اين کوچه ها مشکل داشتم. کوچه‏هاي اين شهر را مي‏گويم. چه آن سالها که کيف مدرسه‏ام را به دست مي‏گرفتم و روزي چند بار از اين کوچه‏ها عبور مي‏کردم و چه اين سالها که بايد منتظر آمدن تعطيلات عيد باشم تا بهانه‏اي براي رد شدن از آنها پيدا کنم. اين مشکل سالهاست که با من بوده و هست و  گذشت زمان و تغيير و تحول شهرها و رنگ و بوي جديد اين کوچه‏ها هم هيچ مشکلي را حل نکرده است! چطور برايتان تعريف کنم؟ راستش را بخواهيد اين کوچه‏ها به خودي خود مشکل خاصي نداشتند، نه مشکل آسفالت نه چاله و نه از اين قبيل امور. تنها اشکال اين کوچه‏ها اين بود که رد شدن از آنها برايم کمي دشوار بود. اصلا خيالتان را راحت کنم، مشکل اصلي اين کوچه‏ها، آدمهايي بودند که در آن زندگي مي‏کردند! همان آدمهايي که مجبور بودي روزي چند بار از کنار خانه‏هايشان عبور کني و چهره‏هايشان را ببيني. همان آدمهايي که سر راه مدرسه جلويت را مي‏گرفتند و احوالت را مي‏پرسيدند و با تو همبازي مي‏شدند. آدمهايي به نام «حسين»، «نقي»، «اسحاق» و «علي» که گاهي اوقات هوس مي‏کردند و با هر وسيله‏اي که در دستشان بود، تو را با خود به گشت و گذار مي‏بردند، يکي با دوچرخه، يکي با موتور، يکي با ميني‏بوس!...


يکي دو سالي گذشت، هم من بزرگتر شده بودم و هم کار و بار آن آدمها بيشتر شده بود. گاهي اوقات روزها از آن کوچه‏ها رد مي‏شدم اما اثري از آن آدمها نبود. راستش را بخواهيد بد جوري دلم تنگ مي‏شد، اما کاري از دستم بر نمي‏آمد. بالاخره آنها هم زندگي داشتند! آنها هم حق داشتند که يک مقداري به خودشان برسند! اصلا تقصير من بود که بدجوري عادت کرده بودم. البته درست همان روزهايي که آن آدمها پيدايشان نمي شد، حواس خانواده هايشان جمع جمع  بود و درهاي خانه را براي ما بچه ها باز مي گذاشتند!


کمي که بزرگتر شدم، اسحاق رفت آلمان، از علي و نقي و حسين هم ديگر خبري نشد! آن روزها سخت ترين روزهاي مدرسه من بود. گذشتن از آن کوچه ها کار آساني نبود. مجبور بودي که سرت را برگرداني و چشمانت را ببندي تا خانه ها را نبيني! اما باز هم آسان نبود. تازه مگر مي‏شد جواب سلام مادرهايشان را نداد؟! اگر خودم هم تحمل مي‏کردم و اصلا به در و ديوار خانه شان نگاه  نمي‏کردم، نگاه مادرهايشان را چکار مي کردم؟ اگر اسحاق از آلمان بر مي‏گشت و اگر علي و نقي و حسين هم سفرشان تمام مي‏شد و به خانه برمي گشتند و از زبان مادرها، بي‏تفاوتي ما را مي‏شنيدند، آنوقت چه کسي ما را تحويل مي گرفت؟...


بگذريم. داشتم از کوچه هاي شهرم مي نوشتم که اينروزها همچنان مشکل ساز هستند! ديروز  يکبار ديگر از آن کوچه ها گذشتم. اينبار تنها نبودم، زينب هم بود. در حاليکه به سمت خانه اسحاق مي‏رفتم، روزي را به خاطر آوردم که او از سفر آلمان برگشته بود. من و پدرم به خانه‏اش رفته بوديم، اما کسي نمي‏خنديد، همه گريه مي‏کردند! چند ماه بعد خبر رسيد که حسين و نقي و علي را هم به خانه آورده‏اند، بدنهاي هر سه آنها سوخته بود در کربلاي 2 ! ... ديروز من و زينب از کوچه ها مي گذشتيم، درهاي خانه‏ها همچنان باز بود. مادرها همه خميده بودند...


 


زينب و شهيد!


چهارشنبه 29 اسفند 1386 , ساعت 9:45 عصر

چند ساليست که با فرا رسيدن چنين روزهايي دلم مي گيرد. روزهاي آخر سال را مي‏گويم. روزهايي که آدم دلش مي‏گيرد وقتي کنار سفره هفت سين مي‏نشيند! روزهايي که آدم دلش بالا مي‏آيد از بس چشم به راه مي‏ماند و مسافرش را نمي‏بيند. روزهايي که آدم يادش مي‏آيد بعضي ها اصلا سبزه ندارند! روزهايي که هفت‏سين سفره‏ات مي‏شود: سوختن، ساختن، سرودن، سوز دل داشتن، سينه مجروح داشتن، سر دادن و ساکت ماندن ... روزهايي که ناگهان دلت تنگ مي‏شود براي آن لحظه‏اي که با دوستي، عزيزي، همدمي گوشه‏اي مي‏نشستي و دعا مي‏کردي! روزهايي که آرام و بي صدا آمدند و رفتند و گذشتند و جز يک مشت خاطره و حسرت چيزي بر دلت باقي نگذاشتند... و من امشب، همانند همه آن شبها و روزهاي پرخاطره و پرحسرت، با دلم همنوا مي‏شوم و مي‏خوانم:


بهار آمد بهار من نيامد                       گل آمد گلعذار من نيامد


برآوردند سر از شاخ گلها                    گلي بر شاخسار من نيامد



چراغ لاله روشن شد به صحرا             چراغ شام تار من نيامد


جهان را انتظار آمد به پايان                 به پايان انتظار من نيامد


همه ياران کنار از غم گرفتند                چرا شادي کنار من نيامد


چه پيش آمد درين صحرا که عمري       گذشت و تکسوار من نيامد


سر از خواب گران برداشت عالم           سبک رفتار يار من نيامد


به کار دوست طي شد روزگارم           دريغ از من به کار من نيامد


) سلمان هراتي ) 


سه‏شنبه 21 اسفند 1386 , ساعت 10:32 صبح

آخر تا کي ما بايد شاهد اين همه مظلوميت باشيم؟ تا کي بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و درد و غربت مظلومان را ببينيم؟ تا کي خودمان شرايطي را فراهم کنيم که دلهاي عده‏اي بشکند و بسوزد؟ با شما هستم! با شمايي که فرصت يک دقيقه فکر کردن را هم به خود نمي‏دهيد. با شما هستم که هرگز صداي مظلوميت آدمهاي مظلوم را نمي‏شنويد. آيا آن روز فرا نرسيده که به ياري مظلومان بشتابيم و آنها را از اين اوضاع نابسمان که گرفتارش هستند، برهانيم؟ حتما از خودتان مي‏پرسيد که از کدام مظلوم و کدام مظلوميت صحبت مي‏کنم؟! حق داريد. از بس در خوشي و شادماني خود غرق شده‏ايد که ديگر صداي آه و ناله مظلومان به گوشتان نمي‏رسد! مگر نشنيده‏ايد پيام جانسوز سيد اصلاحات را که گفته است: مظلومانه در اين انتخابات شرکت مي‏کنيم؟! من دلم از خواندن اين جمله خون شده است. چه شد که چنين شد؟! چه شد که سيد ما را به اين روز انداختند؟ چه شد که سيد ما در خانه خودش هم مظلوم است؟ آيا کسي نيست که صداي او را بشنود؟ آيا جوانمردي پيدا نمي‏شود که به نداي مظلوميت او لبيک بگويد؟ کجايند جوانمردان، کجايند غيرتمندان؟ کجايند آزادمرداني که تنهايي و بي‏کسي او را ببينند. آيا يک ايراني وجود ندارد که دست ياري به سوي اين جماعت دراز کند؟ آيا ما بنشينيم تا جناب آقاي جرج بوش از اين فرصت استفاده کند و براي پيروزي اصلاح‏ط‏‏لبان دعا کند؟ مگر ما خودمان مرده‏ايم. لذا بنده از عموم ملت هميشه در صحنه خاضعانه مي‏خواهم که بشتابند و سيد ما را از اين همه مظلوميت نجات بدهند. در اين راستا بنده تنها کاري که از دستم بر مي‏آيد اينست که با احساسات مردم بازي کنم. چرا که اعتقاد دارم مردم ما مردمي احساساتي تشريف دارند. لذا همان عکسي را که سيد در پايان دوره اول رياست جمهوري‏اش گرفت (که منجر به انتخاب مجدد ايشان شد) نشان مي‏دهم تا دلها بسوزد براي مظلوميت ايشان!


اشکهاي خاتمي!!


شنبه 18 اسفند 1386 , ساعت 11:51 عصر

در ادامه مباحث مربوط به مجلس روياي اسلامي


تبليغات هم تبليغات قديم! يادش بخير. اصلا يک شور و حال ديگري  داشت. هر نامزد، هر چقدر که وسعش مي‏رسيد ماشين کرايه مي‏کرد و مي‏فرستاد توي خيابانها تا برايش بوق بزنند و تبليغات کنند! کنارش هم مراسم شامي، نهاري، عصرانه‏اي! چيه؟ چرا اينجوري نگاه مي‏کنيد؟ تعجب کرديد؟ خوب حق داريد. چون خيلي از شماها آن سالهاي پرحماسه را اصلا يادتان نيست. اما من و هم سن و سالهاي من، خوب به خاطر داريم. موقع انتخابات که مي‏شد، کاروانهاي مختلف مي‏آمدند داخل کوچه و خيابان و با هم رقابت مي‏کردند و حسابي از خجالت همديگر در مي‏آمدند. مثل حالا نبود که مزه همه چيز را از ملت گرفته‏اند! نه مرغي، تخم مرغي! نه کارواني، نه ماشيني، نه بوقي! تازه از اين هم بدتر؛ اين دوره را که خودتان در جريان هستيد، قانوني وضع کرده اند که کانديداها حق چاپ عکس و پوستر را هم ندارند! خوب شما بفرماييد پس اين بندگان خدا چگونه خودشان را در دل ملت جا کنند؟ مگر مي‏شود با خواندن چهار تا بروشور و برنامه انتخاباتي، نماينده مورد نظرمان را بشناسيم؟ نه خير. ما تا آن نگاههاي عاشقانه و آن چهره‏هاي مهربان و معصوم را بر روي در و ديوار شهرمان نبينيم، نمي‏توانيم انتخابي آگاهانه داشته باشيم. خوب البته طبيعي است که معرفي نامزدها کمي خرج روي دست ملت مي گذارد، اما چون مردم نمايندگان خودشان را به خانه خودشان مي‏فرستند، در حقيقت اين هزينه ها صرف ساختن خانه ملت مي‏شود. پس بي‏خود ايرادهاي بني‏اسرائيلي نگيريد! حالا اين وسط يکي مثل حاجي مايلي‏کهن پيدا شده که حرفهاي عجيب و غريبي زده است. حاجي گفته:« اگر بعضي ها 100 ميليون يا حتي 200 تا 300 ميليون هزينه تبليغات مي‏کنند که بي‏دليل نيست. لابد اينها منافعي دارند که 300 ميليون ريخت و پاش مي‏کنند براي ورود به مجلس که اگر قانونا خيلي بخواهند از آن پول درآورند، 100 ميليون است. پس طرف لابد اين 300 ميليون را خرج مي‏کند که از آن 3 ميليارد دربياورد!» آخر يکي نيست بگويد حاجي جان، شما را چه به سياست؟! خدا خيرت بدهد. بهتر نيست شما به فکر همان تيم ملي فوتبال باشيد که فعلا اوضاعش قمر در عقرب است؟ شما اگر با اين طرز فکر، به مجلس تشريف ببريد که نمايندگان ملت را از نان خوردن مي‏اندازيد برادر!   


پنجشنبه 16 اسفند 1386 , ساعت 12:24 صبح

شايد شما هم اين سر و صداهايي را که به راه افتاده، شنيده باشيد؟ صداي اعتراض روشنفکران را مي‏گويم. همان آقايان و خانمهاي محترمي که امروز احساس خطر کرده‏ و نداي مظلوميت سر داده‏اند! گويا باز جسارت ديگري رخ داده که احساسات آنها را جريحه‏دار کرده است! البته اگر فکر مي‏کنيد که اين جماعت از توهينهاي روزنامه دانمارکي به حضرت رسول خشمگينند و يا دلشان براي مردم مظلوم غزه مي‏سوزد، کاملا در اشتباهيد. لااقل، بخاطر همان تعارفاتي که با همکاران خود در روزنامه هاي دانمارکي دارند، فعلا خشمشان را بروز نداده‏اند، اما اين دليل نمي‏شود که با هموطنان خودشان هم رودربايستي داشته باشند. اين دليل نمي‏شود که کارگرداني به نام مجيد مجيدي بيايد و در روز روشن به مقدسات آنها توهين کند. او هرچقدر هم که محبوب و مشهور باشد، اين حق را ندارد که بيايد و از آزادي بيان سو استفاده کند و حرفهاي بودار بزند! او حق ندارد که به خاطر دفاع از پيامبر اسلام، به پيامبر عزيز اين روشنفکران محترم توهين کند و باعث آزردگي خاطر آنها شود. به مجيدي چه ربطي دارد که نوشته‏هاي علمي حاج‏فرج را تخطئه کند؟ اصلا فرض کنيد که حاج فرج در نوشته‏ها و گفته‏هايش طوري حرف زده باشد که زياد با اعتقادات ما منطبق نباشد، آيا اين دليل مي‏شود که مجيدي بيايد و از پيامبر اسلام دفاع کند و مخالفان رسول خدا را کافر بخواند؟ نه، مجيدي چنين حقي را ندارد. او تنها بايد برود و براي رقابتهاي المپيک پکن فيلم کوتاه بسازد. او هنرش فيلمسازي است و به او هيچ ربطي ندارد که درباره گفته‏ها و نوشته‏هاي علمي حاج‏فرج حرف بزند. همانطوريکه حاج فرج هم حق ندارد در کار هنرمندان دخالت کند و به فيلمسازي بپردازد!


حاج فرج يک دانشمند است و کارش اينست که با رويکردي علمي، نظريه پردازي کند؛ هرچند آدمهايي مانند مجيدي آن حرفها را مطابق اعتقادات خود نبينند. حاج فرج، حق دارد که بيايد و فتواي امام را در مورد سلمان رشدي، غيرعقلاني بخواند و يا هشت سال دفاع مقدس را عبث و بيهوده بداند و يا نظام ولايت فقيه را استبدادي بنامد و اصلا بالاتر از همه اينها، غصب خلافت علي (ع) را انکار کند و بنويسد:«چگونه مي توان باور کرد که پيامبر اسلام، همين که سر بر بالين مرگ نهاد، عاصيان و غاصباني چند موفق شدند که دين او را بربايند و عامه مسلمين را از فيض هدايت محروم کنند و همه زحمات پيامبر را برباد دهند؟» حاج فرج حق دارد با استفاده از تحقيقات علمي خود، کامل بودن قرآن را رد کند و بنويسد:«آيا اگر حيات پيامبر طولاني تر مي‏شد و يا وقايع تاريخي مهم ديگري در طول عمر ايشان رخ مي‏داد، حجم قرآن از اينکه هست بسي افزون تر نمي‏گشت؟» و يا براي اثبات پلوراليست بودن خود در پايان سخنانش «صدق الله العظيم» بگويد و يا اينکه همه مخالفان و منتقدان خود را با القابي چون:«غوغائيان، طاعنان، منکران، بوالهوسان، بلفضولان، کاسبکار، ادب سوز، لاف زن، شخصيت پرست، تواضع فروش، فاشيست، توطئه گر، قدرت پرست و تاريخ پرست و ...» صدا بزند. ما به روشنفکران عزيز حق مي‏دهيم که در چنين روزهايي رگ غيرتشان بزند و براي دفاع از پيامبرشان بسيج شوند و ديگران را کافر بنامند! همانطوريکه ما هم حق داريم در برابر کافران و اهانت کنندگان به پيامبر صلح و رحمت، بايستيم و هرگز تسليم آنها نشويم... چه زيبا سرود شاعر که: مذهب احمد اگر هست، همين ما را بس. 


حرفهاي مجيدي را اينجا بخوانيد


سه‏شنبه 14 اسفند 1386 , ساعت 10:16 عصر

سرانجام پس از مدتها بحث و تهديد بر سر صدور قطعنامه ضد ايراني در شوراي امنيت، قطعنامه جديد به تصويب رسيد. چيزي که از مدتها پيش انتظار آن مي‏رفت و شنيدن اخبار آن چندان هم ما را غافلگير نکرد. چرا که اصولا انتظار هر حرکت ديگري از سوي شوراي به اصطلاح امنيت سازمان ملل، انتظاري نابجا و غير معقول بود. آدم وقتي اخبار و ماجراهاي پشت‏پرده اين قطعنامه را مي‏بيند و مي‏خواند واقعا خنده‏اش مي‏گيرد. اينکه بسياري از کشورها تا ساعاتي پيش از نشست شورا، با صدور هرگونه بيانيه‏اي عليه ايران مخالف باشند، اما در اثر ارعاب و يا قولهاي مساعد دولت آمريکا، ناگهان تصميمشان را در قبال ايران تغيير بدهند! (البته به غير از اندونزي که آنهم به دادن راي ممتنع قناعت کرد!) و نکته قابل توجه در اين مساله اينکه کشورهاي مدنظر، علي‏رغم راي مثبتشان به اين قطعنامه، در سخنانشان تا حدود زيادي جانب ايران را گرفته‏اند! حتي نمايندگان تعدادي از اين کشورها حرفهايي زده‏اند که آدم مي‏ماند که آيا آنها واقعا عليه ايران راي داده‏اند يا نه؟! به عنوان مثال مي‏توان به سخنان جالب سفير آفريقاي جنوبي در نشست شوراي امنيت اشاره کرد که خود به غيرقانوني بودن اين قطعنامه اعتراف مي کند :« ما امروز از اينکه بانيان اين قطعنامه همان متني را براي تصويب ارائه دادند که قبل از گزارش محمد البرادعي مديرکل آژانس بين‌المللي انرژي اتمي ارائه شده بود، متاسفيم.» وي همچنين ضمن اظهار نگراني از صدور اين قطعنامه ادعا مي‏کند:« تنها دليلي که آفريقاي جنوبي به اين قطعنامه راي مثبت داده، حمايت از اجماع شوراي امنيت است که در قطعنامه‌هاي قبلي ديده شده است!... آژانس تنها قدرت بين‌المللي است که مي‌تواند ماهيت صلح- آميز برنامه هسته‌اي ايران را تاييد کند و جاي تاسف است که شوراي امنيت به نظر مي‌رسد شتاب براي تصويب تحريمهاي بعدي داشته و به پيشرفتهاي بدست آمده و اجراي مقررات ايمني ان پي تي در ايران، توجهي نکرده است... گزارش مديرکل آژانس بوضوح نشان مي‌دهد که مسائل حل نشده به نتيجه رسيده و آژانس هيچ مدرکي دال بر انحراف ايران ندارد.» خواندن اين حرفها يک نکته اساسي را به ما و همه جهانيان ثابت مي‏کند، آنهم اينکه ملاک صدور قطعنامه‏هاي ضد‏ايراني شوراي امنيت، هيچگاه مدارک حقوقي و کارشناسي شده آژانس انرژي اتمي نبوده است، اين حرفي است که تمامي وجدانهاي بيدار و خفته عالم آنرا به درستي مي دانند، اما... البته نمي‏توان و نبايد قلدري زورمداران عالم را هم ناديده گرفت که هيچگاه تابع هيچ منطقي در تصميم گيريهاي خود نبوده و نخواهند بود!


شنبه 11 اسفند 1386 , ساعت 9:56 صبح

در حاليکه حضرت شيخ عبد الله بن عبد الرحمن جبرين (عضو هيئت علماي بزرگ کشور عربستان سعودي) شيعيان را رافضي مي‏نامد و بر لزوم ياري رساندن به اهل سنت عراق براي مقابله با تشيع تاکيد مي‏کند


و هنگاميکه که شيخ محمود لطفي عامر از علماي وهابي مصر، فتوا مي‏دهد و حسني مبارک را اميرالمومنين معرفي مي‏کند


و در حالي که موجودي به نام محمود عباس، حماس را همان القاعده مي‏داند


و در روزهايي که سران مرتجع عرب هنوز هم خمار قدمهاي ناميمون بوش به کشورشان هستند


صهيونيستهاي جنايتکار، از سکوت مرگبار همه آنها نهايت استفاده را مي‏برند و زن و کودک و پير و جوان را در غزه به خاک و خون مي‏کشند...


و ما هم مدتهاست که همه آنها را محکوم مي‏کنيم


آيا اين کودک بي‏گناه، کوچکترين عضو القاعده بود که کشته شد؟ پاسخ آنرا محمود عباس و همه سران بي‏غيرت عرب بهتر از هر کسي مي‏دانند... 


کودک فلسطيني


 فيلمي کوتاه از کودک 4 ماهه فلسطيني که توسط صهيونيستها به شهادت رسيد ...



پنجشنبه 9 اسفند 1386 , ساعت 3:9 صبح

ابتدا از عموم دانشجويان آزاده از طيفها و گروههاي مختلف، اعم از بسيجي و انجمني و مشارکتي و اصولگرا و اصلاح طلب و چپي و راستي و بي‏غيرت و با‏غيرت و بي‏خيال و با‏خيال و ...، معذرت مي‏خواهم و اميدوارم که جسارت بنده را به بزرگواري خودشان ببخشايند!


يادم مي‏آيد که سال اول دانشگاه، ساکن خوابگاهي شدم که اسمش را گذاشته بودند «خوابگاه شهيد علم الهدي». البته آن روزها نه علم الهدي را مي شناختم و نه از ماجرايش خبر داشتم. مدتي گذشت؛ فهميدم علم الهدي، خود دانشجويي بوده که در سال 59 به همراه تعدادي از رفقاي دانشجويش در بيابانهاي اطراف هويزه، در برابر تانکهاي دشمن ايستاد و آنقدر مقاومت کرد تا آنکه مشخص شد ديگر هيچ گلوله اي براي شليک کردن ندارد و عاقبت با گلوله مستقيم همان تانکها به آسمان پر کشيد. خوابگاه کناريمان، «خوابگاه شهيد مالکي» بود، دانشجوي رشته الهيات دانشگاه اهواز. بقيه خوابگاهها را هم با اسامي شهداي دانشجوي ديگر نامگذاري کرده بودند: «خوابگاه شهيد مرعشي » دانشجوي رشته رياضي، «شهيد بقايي» رشته پزشکي، خوابگاه شهيد ... سرانجام همه خوابگاهها را شمرديم، ديگر خوابگاهي وجود نداشت در حاليکه هنوز شهداي دانشجوي بسياري وجود داشتند که اساميشان بر هيچ خوابگاهي گذاشته نشد: شهيد هاشم احمدي، شهيدحفيظ الله اسدي، شهيد عباسقلي اسفندياري، شهيد موسي اسکندري، شهيد مرتضي افراز، شهيد سعيد اعتدالي، نادر ايزدپناه، سيد احمد موسويان، غلامرضا پيرزاده، عبدالرسول تابان، محمدرضا توکلي‏زاده، غلامعلي توکلي، جعفر جعفري، نادعلي چراغيگاه، سيد صاحب حسيني، محمد علي ابول نژاديان، ابراهيم اسپيد، عظيم اسدي، منوچهر آصفي، اميدوار باقري، شکرخدا بهمني،غلامرضا پيرزاده، محمدرضا حسن‏زاده، محمد حسين‏پور، محمد حسين‏زاده، سيد محمدعلي حکيم، سيد مهدي حياتي، حسن خاکي، کمال خبازي، جمال دهشور، ناصر دشتي‏پور، مهدي شاهدي، محسن اولي‏پور، عبدالصمد بلبلي، عليرضا بيطارزاده، عبدالامير تقي‏زاده دزفولي، سيد جليل حسين زاده، حمدالله خواجويان، محمدرضا زارعي، محمد شعباني، حسن علي صفري‏نژاد، مصدق طاهري، عبدالحميد فردايي، رسول کاووسي، علي کردنژاد، ابراهيم نجيب، پيمان موسوي و صدها دانشجوي شهيد ديگر...


سالها گذشت، دانشجويان بسياري وارد دانشگاه شدند و درس خواندند و فارغ التحصيل شدند و  بسياري از آنها هم پس از ترک دانشگاه، نامشان براي هميشه فراموش شد، اما نام آن خوابگاه‏ها، هنوز هم همانست که بود: «خوابگاه شهيد علم الهدي»، «خوابگاه شهيد مالکي»، «خوابگاه شهيد مرعشي »، «خوابگاه شهيد بقايي»... مگر مي شود اسم صاحب خانه را از روي خانه پاک کرد؟ صاحبان واقعي آن دانشگاه و آن خوابگاه‏ها، همانهايي بودند که روزگاري با مظلوميت تمام از خانه خود در برابر دشمن متجاوز دفاع کرده بودند. باقي دانشجويان تنها مهماناني بودند و هستند که مدتي کوتاه به آن خانه‏ها وارد شدند و با سپري کردن دوران تحصيل، از آن خداحافظي کردند. البته متاسفانه، عده‏اي از دانشجوياني هرگز مهمانان خوبي نشدند، ما با چشم خود ديديم و شايد شما هم ديده باشيد که تعدادي از آنها هيچ احترامي به صاحبان خانه خود نگذاشتند و حتي افرادي هم وجود داشتند که به ميزبانان خود توهين مي‏کردند! يادم مي‏آيد، چند سال پيش قرار بود بقاياي بدن تعدادي از همين شهدا را به خانه‏شان برگردانند، دانشجوياني فرياد ‏زدند که ما به شما اجازه بازگشت به خانه‏تان را نمي‏دهيم! مصيبت از اين بالاتر؟ اصلا چرا راه دور برويم، همين چند روز پيش برادران انجمن اسلامي؟دانشگاه شهر کرد، همين حرف‏ها را دوباره تکرار کردند! آنها درحاليکه رگهاي گردنشان بيرون زده بود، فرياد مي‏زدند و مي‏گفتند که اينجا جاي صاحب خانه‏ها نيست! ...


البته خود شهدا هرگز اسير اين مسائل انحرافي نشدند. آنها در همان زمان حيات ماديشان هم، هرگز اسير زرق و برق و ظواهر دانشگاه نشدند. درست در همان روزهايي که خيلي‏ها پز روشنفکري مي‏دادند و چپي‏ها و توده‏ايها و نهضتي‏ها و ملي‏گراها، مشغول جر و بحثهاي تئوريک و خشونتهاي عملي خودشان بودند، اين دانشجويان مسلمان پيرو واقعي خط امام بودند که نامشان را در دانشگاهي ديگر ثبت کردند و براي هميشه ماندگار شدند: دانشگاهي به نام «دانشگاه امام حسين» و استادشان هم کسي نبود جز «امام»...


برادر و خواهر! من دلم خيلي مي‏سوزد. البته خواهشا فکر نکنيد که دچار احساسات شده‏ام و براي آن صاحب خانه‏ها دل مي‏سوزانم! نخير، مطمئن باشيد که دلم براي آنها نمي‏سوزد. آنها هيچ احتياجي به دلسوزي من و يا داد و فرياد برادران انجمن اسلامي شهرکرد ندارند! نام آنها تا ابد روي خانه‏هايشان حک شده است و اکنون هم درون خانه هايي مجللتر و گرانبهاتر سکونت دارند! من دلم براي برادران و خواهران انجمن اسلامي؟ شهرکرد مي سوزد! دلم براي انجمن‏هاي اسلامي بقيه دانشگاههاي کشور مي‏سوزد! دلم براي برادران دفتر تحکيم مي‏سوزد، دلم براي آن دانشجويان زنداني مي‏سوزد! دلم براي آن دانشجوياني مي‏سوزد که مي‏آيند و مي‏روند اما هرگز صاحب خانه نمي‏شوند!



دوشنبه 6 اسفند 1386 , ساعت 9:22 صبح

آدم در برابر بعضي صحنه‏ها حقيقتا کم مي‏آورد و مي‏ماند که چه بگويد و چه بنويسد. مگر مي‏شود احساسات پاک انسانها را به همين سادگي بر صفحه کاغذ آورد و از آن سخن گفت؟ مگر مي‏توان چشمها را بست و اين همه مردانگي، شرف، انسانيت و حيوان دوستي را نديد؟! مگر مي‏توان اين همه عظمت و بزرگواري را به خاطر مسائل سياسي ناديده گرفت؟ صحبت تنها بر سر يک سگ نيست، من از احساسات پاک آن سرباز آمريکايي صحبت مي‏کنم که همه ما را شرمنده مرام و رفتار خود کرده است. کجايند آن آدمهايي که روزانه گريه‏ها و اشکهاي سگهاي زيادي را مي‏بينند و به سادگي از کنار آنها عبور مي‏کنند؟! آيا نمي‏بينند که در دوران نابودي احساسات، انسانهايي هم روي اين کره خاکي زندگي مي‏کنند که هرگز نمي‏توانند تنهايي و سرگرداني يک سگ را تحمل کنند؟ آيا نمي‏بينند که براي بعضي آدمها هيچ فرقي نمي‏کند که آن سگ از نژاد عراقي باشد يا اسرائيلي و يا آمريکايي؟ آيا نمي‏بينند حس همدردي مسولان آمريکا را که بدون هيچگونه تشريفات اضافي و حتي انگشت نگاري از اين سگ جهان سومي، ترتيبي اتخاذ کرده‏اند که اکنون او آسوده و فارغ از هرگونه نگراني از انفجار بمبي، در خيابانهاي کاليفرنيا قدم مي‏زند؟ آفرين بر آن وجدانهاي پاک و آن مادراني که چنين فرزنداني را به جامعه بشريت تحويل داده‏اند. آفرين بر آن سربازي که باعث شد تا اين سگ بيچاره از يک عمر بدبختي و فلاکت نجات پيدا کند. من هر وقت اين جمله آن سرباز آمريکايي را با خود مرور مي‏کنم، ديگر نمي‏توانم احساساتم را کنترل کنم:«اين سگ يک عمر جنگ، مبارزه و آزار در زندگي‌اش داشته که از اين به بعد زندگي خوبي در کاليفرنيا خواهد داشت » پس فرياد مي‏زنم و از عموم ملت ايران نيز مي‏خواهم که با من هم صدا شوند:« اي آمريکا! اي هلو! اي شرف و اي مردانگي! کرم نما و فرود آي و سگهاي ما را هم از اين همه درد و محنت که گرفتار آنند، رهايي ده! ما سگهاي فراواني داريم که نيازمند کمکهاي فوري شما هستند! مگر سگهاي ما با سگهاي عراقي چه فرقي دارند؟ تازه خودتان بياييد و ببينيد، ما سگهايي داريم که قلاده‏شان مي‏ارزد به تمام سگهاي عراقي! سگهاي ما از نژاد اصلاح شده هستند!»


   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]

[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]