سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

از گریختن نعمتها بترسید که هر گریخته‏اى باز نخواهد گردید . [نهج البلاغه]
دوشنبه 85 آبان 29 , ساعت 10:44 صبح

                                             

می خواهم از مردی بنویسم که بدرستی او را نمی شناسم . فقط چیزهایی از او شنیده ام . از دوستانش و همکارانش و زیردستانش . جالب است که همه از او به خوبی یاد میکنند و حسرت روزهایی را می خورند که فرمانده شان بود . « احمد دادبین » ، مردی از نسل دوران جوانمردی و ایثار .

اگر در هر نقطه ای از این مملکت ، شخصی را با لباس ارتشی دیدید ، کافی است که نزدش نام احمد دادبین را بیاورید . آنوقت خواهید دید که بی اختیار سرش را تکان میدهد و آهی از سر درد می کشد ...

در فضای خشک و پر از مقررات ارتش ، خیلی کم پیش می آید که فرمانده ای ، اینقدر در قلبهای پرسنل تحت امرش جا کند و محبوب همه شود. از خاطراتی که از او شنیده ام ، یکی اینکه وی چنان بی آلایش و بی توجه به مناصب و درجه بود که ، همه به آسانی قادر بودند به ملاقاتش بروند و مشکلاتشان را با او درمیان بگذارند . در اتاقش به روی همه باز بود . ظهر ها پس از پایان نماز ، از مسجد خارج نمی شد و همانجا به تک تک افرادی که برای حل مشکلاتشان آمده بودند ، پاسخ می داد . هرگز در قید و بند درجه و تشریفات اضافی نبود . البته منظورم  عدم رعایت مقررات نظامی نیست ، چرا که از آشنایان و دوستان ایشان شنیده ام که وی به تمام معنی کلمه یک نظامی آگاه و متخصص بود . تیمسار دادبین در یک اقدام ابتکارى بزرگ ترین مانور نیروى زمینى ارتش را در حد فاصل شهر هاى تهران و قم به اجرا درآورد. این مانور بزرگ ترین و مهم ترین مانور نظامى نیرو هاى مسلح ایران در دوران پس از جنگ بود که باعث شد تا تمام نگاه  رسانه هاى داخلى و خارجى را به سوى خود معطوف کند.

پس منظورم از بیان رفتار ایشان و عدم توجه به تشریفات ظاهری ، غرق نشدن  در مقررات زاید و غیر ضروری است که مانع تماس مستقیم با پرسنل زیردست و افراد عادی اجتماع می شود و شاید همین کردار و اخلاق ایشان باعث شد که یادش در دلهای دوستانش برای همیشه زنده بماند و همچنین اندک افرادی نیز به خاطر موقعیت و مناصب زودگذر دنیا کینه او را به دل بگیرند ...

این امیر سرافراز ارتش اسلام ، یادگار دوران دفاع مقدس ، یار و همرزم شهیدان صیاد شیرازی ، حاج همت ، متوسلیان  و ...، بیش از یک سال است که در اثر سانحه سقوط از کوه ، در بستر بیماری است و محتاج دعای تمامی دوستانش .

هنگام جستجو در گوگل درباره امیر سرتیپ احمد دادبین ، به مطلب و خاطره زیبایی درباره ایشان در سایت لوح نوشته محسن مومنی  برخورد کردم که عینا آنرا می آورم :

امیر شجاع و سرافراز روزهای نبرد، سرتیپ احمد دادبین بر اثر سقوط از کوه مدتی است در بیمارستان بستری است. امروز هنگامی این یادداشت را می‌نویسم که به دعای مردم و تلاش پزشکان او به هوش آمده اما تا رسیدن به سلامتی کامل زمان زیادی باید تحت درمان باشد.

ادامه مطلب...

پنج شنبه 85 مهر 13 , ساعت 1:31 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم
با یاری خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبیاء بزرگوار الهی و ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین حال که مسئولان نظامی ما اعم از ارتش و سپاه که خبرگان جنگ می‌باشند، صریحاً اعتراف می‌کنند که ارتش اسلام به این زودی‌ها هیچ پیروزی به دست نخواهند آورد و نظر به این که مسئولان دلسوز نظامی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی از این پس جنگ را به هیچ وجه به صلاح کشور نمی‌دانند و با قاطعیت می‌گویند که یک دهم سلاحهایی را که استکبار شرق و غرب در اختیار صدام گذارده‌اند به هیچ وجه و با هیچ قیمتی نمی‌شود در جهان تهیه کرد و با توجه به نامه تکان دهنده فرمانده سپاه پاسداران که یکی از ده‌ها گزارش نظامی سیاسی است که بعد از شکست‌های اخیر به اینجانب رسیده و به اعتراف جانشینی فرمانده کل نیروهای مسلح،فرمانده سپاه یکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهیه مایحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهای شیمیایی و نبود وسائل خنثی کننده آن، اینجانب با آتش بس موافقت می‌نمایم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ این تصمیم تلخ به نکاتی از نامه فرمانده سپاه که در تاریخ 2/4/67 نگاشته است اشاره می‌شود،

فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم، ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال 71 اگر ما دارای 350 تیپ پیاده و 2500 تانک و 3000 توپ و 300هواپیمای جنگی و 300 هلیکوپتر ...که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است - داشته باشیم می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم. وی می‌گوید قابل ذکر است که باید توسعه نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نیم افزایش پیدا کند، او آورده است البته آمریکا را هم باید از خلیج فارس بیرون کنیم والا موفق نخواهیم بود.

این فرمانده مهمترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیه به موقع بودجه و امکانات دانسته است و آورده است که بعید به نظر می‌رسد دولت و ستاد فرماندهی کل قوا بتوانند به تعهد عمل کنند. البته با ذکر این مطالب می‌گوید باید باز هم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست. آقای نخست وزیر از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زیر صفر اعلام کرده‌اند، مسئولان جنگ می‌گویند تنها سلاحهائی را که در شکستهای اخیر از دست داده‌ایم به اندازه تمام بودجه‌ای‌ است که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود. مسئولان سیاسی می‌گویند از آنجا که مردم فهمیده‌اند پیروزی سریعی به دست نمی‌آید شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است.

شما عزیزان از هر کس بهتر می‌دانید که این تصمیم برای من چون زهر کشنده است ولی راضی به رضای خداوند متعال هستم و برای صیانت از دین او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبروئی داشته باشم خرج می‌کنم، خداوندا ما برای دین تو قیام کردیم و برای دین تو جنگیدیم و برای حفظ دین تو آتش بس را قبول می‌کنیم.

خداوندا تو خود شاهدی که ما لحظه‌ای با آمریکا و شوروی و تمام قدرتهای جهان سرسازش نداریم و سازش با ابرقدرتها و قدرتها را پشت کردن به اصول اسلامی خود می‌دانیم خداوندا در جهان شرک و کفر و نفاق در جهان پول و قدرت و حیله و دوروئی ما غریبیم، تو خود یاریمان کن. خداوندا در همیشه تاریخ وقتی انبیاء و اولیا و علماء تصمیم گرفته اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را در هم آمیزند و جامعه‌ای دور از فساد و تباهی تشکیل دهند با مخالفتهای ابوجهل‌ها و ابوسفیان‌‌های زمان خود مواجه شده‌اند.

خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را برای رضای تو قربانی کردیم غیر از تو هیچکس را نداریم ما را برای اجرای فرامین و قوانین خود یاری فرما، خداوند از تو می‌‌خواهم تا هر چه زودتر شهادت را نصیبم فرمائی. گفتم جلسه‌ای تشکیل گردد آتش بس را به مردم تفهیم نمایند. مواظف باشید ممکن است افراد داغ و تند با شعارهای انقلابی شما را از آنچه صلاح اسلام است دور کنند، صریحا می‌گویم باید تمام همتتان در توجیه این کار باشد. قدمی انحرافی حرام است و موجب عکس العمل می‌شود. شما می‌دانید که مسئولان رده بالای نظام با چشمی خونبار و قلبی مالامال از عشق به اسلام و میهن اسلامی‌مان چنین تصمیمی گرفته‌اند خدا را در نظر بگیرید و هر چه اتفاق می‌افتد از دوست بدانید، و السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.


روح‌الله الموسوی الخمینی
شنبه 25/تیر/67


پنج شنبه 85 مهر 6 , ساعت 9:50 عصر

جنگ ، جنگ است

درباره جنگ چه می شود گفت ؟ اگر بخواهیم این چند سطر به قطعه ادبی متظاهرانه – شبیه انشاهای دبیرستانی – تبدیل نشود ، چطور باید بنویسم ؟ اگر بخواهم متن تبلیغی ننویسم ، چه باید بکنم ؟ حرفهایمان دارد درباره جنگ تکراری می شود‌؛ آن هم جنگی که تکرار هیچ جنگی نبود . انگار از روی دست همدیگر داریم می نویسیم . آن هم درباره جنگی که جنگجویانش به دست جنگجویان دیگر نگاه نکردند . طی این سالها ، عادت عجیبی پیدا کرده ایم . درباره چیزهایی که دوستشان داریم ، درباره مفاهیمی که برایمان عزیزند و درباره معناهایی که بهانه زیستنمان اند آنقدر بد می نویسیم ، آنقدر پایینشان می آوریم آنقدر متظاهرانه می نویسیم و آنقدر – بی هیچ ترسی از عاقبت کار – سبک و سطحی می نویسیم که کم کم حال خودمان هم دارد از خواندنشان به هم می خورد .

آنها که جنگ را ندیده اند ، آنها که بعدها می خواهند از روی نوشته های ما درباره جنگ قضاوت کنند ، چه خواهند گفت ؟ آیا خواهند توانست از پس تعابیر نخ نما شده به حقیقت جنگ پی ببرند ؟

ظاهرا جنگ ، حمله و دفاع است . کشتن است و کشته شدن . از دست دادن شهرها و فتح و ویرانه هاست . شنیدن خبرهای بداست و گفتن اینکه « شهادت فرزند برومندتان را تبریک و تسلیت می گوییم » ظاهر جنگ همین چیزهاست . خاطرات ما هم از جنگ شاید همین چیزهاست . اسم جنگ که می آید چه چیز برای مان تداعی می شود ؟ همکلاسیهایی که جایشان را به دسته های گلایول می دادند . پسر همسایه ای که اسمش را روی کوچه هشت متری می گذاشتند صدای بی روح مردی که اعلام خطر می کرد و دقایقی بعد – بعد از صداهای مهیب چند انفجار – آژیر سفید می کشید ، بچه هایی که تازه داشتند ریش در می آوردند ، با لباسهای خاکی بزرگتر از قدشان و پیشانی بندهای سبز و قرمز و سرود « انجز وعده ، و نصر عبده » ...

در پس این ظاهر اما باطنی هم هست که شاید هیچ وقت نتوانستیم توضیحش بدهیم . نهایت مثل آقای آوینی شاید بتوانیم به این باطن اشاره کنیم و رد شویم . باطنی که می فهمیم و نمی فهمیم . در می یابیم و در نمی یابیم . روزهای جنگ ، این ظاهر و باطن ، این همه از هم دور نبود . راحت تر می شد فهمید که چرا هوای گرم جنوب و هوای سرد غرب به تهران و یا هر شهر آباد دیگر ترجیح دارد . فهمش خیلی سخت نبود که چرا خاک و خل منطقه به آسفالت تهران و بقیه شهرها صدها هزار بار بیشتر می ارزد . آن وقتها خیلی منطقی به نظر می رسید که آدمها ، شهید شدن را و به خاک و خون غلتیدن را نه به مردن در بستر که به زندگی آرام ترجیح بدهند . آن وقتها خیلی عادی بود که در صف نماز وقت قنوت بشنوی « اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک » . هر چه از جنگ دورتر می شویم ، باطن جنگ هم بیشتر رخ می پوشاند . انگار داریم درباره مردان و زنانی حرف می زنیم که هزاران سال قبل می زیسته اند . یا موجوداتی افسانه ای که ذهنهای خیال پرداز ، آنها را ساخته اند . شهدا تبدیل شده اند به خیابان و مدرسه و ساختمان . نه اینکه آنها تبدیل شده باشند ، ما بیش از این از آنها درکی نداریم . خود جنگ هم موضوعی شده است برای انشای مدارس یا مناسبتی که نشریات و تلویزیون به آن بپردازد . و همه از روی دست هم !

« روایت فتح » جزوات کوچکی منتشر کرده است درباره شهدا . من چند تا از آنها را خوانده ام . درباره چمران ، همت ، باکریها ، بابایی و ... کاری به این که آنها شهید شده اند ندارم . پیش خودم تصور می کنم آنها آن روش زندگی را و آن شکل مردن را انتخاب کردند و من روشی دیگر و شکلی دیگر را . اما چیزی که نمی فهمم و چیزی که نمی توانم توجیهش کنم این است که چطور در این فاصله پانزده بیست ساله ، آنها توانستند به اندازه هزاران سال نوری از ما فاصله بگیرند و ما آنها را این همه غریب و دور از دسترس بپنداریم ؟

                                                                             سید علی میرفتاح


پنج شنبه 85 مهر 6 , ساعت 9:49 عصر

می روم مادر که اینک کربلا می خواندم                     از دیار دوست یار آشنا می خواندم

مهلت چون و چرایی نیست مادر ، الوداع                   زانکه آن جانانه بی چون و چرا می خواندم

وای من گر در طریق عشق کوتاهی کنم                   خاصه وقتی یار با بانگ رسا می خواندم

بانگ « هل من ناصر » از کوی جماران می رسد         در طریق عاشقی روح خدا می خواندم

می روم آنجا که مشتاقانه با حلقوم خون                  جاودان تاریخ ساز کربلا می خواندم

ذوالجناح رزم را گاه سحر زین می کنم                      می روم آنجا که نای نینوا می خواندم

هیمه سردم که کانون شرر می جویدم                     آیه دردم که قانون شفا می خواندم

باطل السحر طلسمات شبان تیره ام                        بامدادان آفتاب هر کجا می خواندم

من سرود سرخ ایثارم که با آهنگ غم گور                 خاموش شهیدان بی صدا می خواندم

قصه خاموش عشقم من که نسل عاشقان               بعد از این در برگ برگ لاله ها می خواندم

سید حسن حسینی


جمعه 85 شهریور 31 , ساعت 11:44 صبح

در جبهه پنجره هایی هست که رو به خورشید باز می شوند

در جبهه باغهایی هست که ما نمی بینیم

آوازهایی هست که ما نمی شنویم

در جبهه آبادی صداقت هست

صدای خروس های نیایش هست

 

در جبهه گاه یک قطره خون ، اعماق عاشورا را بر ما معلوم می کند

گاه یک لنگه کفش ما را به تفسیر یک صفحه نهج البلاغه می برد

در جبهه آیینه هایی هست که تنها در جبهه می توان دید

در جبهه گل هاییست که تنها در جبهه می رویند

در جبهه خورشیدهایی هست که با آدم حرف می زنند

ماهتابی که دم دست تنهاییست

وضویی که از حوض تلاوت تازه می شود

 

در جبهه شبنم شبانه به اندازه کافی یافت می شود

کسی آنجا ریاکارانه نمی خندد

کسی برای جاروی اسکناس نمی آید

کسی به رفتگران ، تفاخر نمی فروشد

در جبهه همه با هم برابرند

هر که زخمش بیش ، عشقش بیشتر

در جبهه روزی صد بار صدام سقوط میکند روزی صدبار مراسم رمی جمرات است

در جبهه بوی زیتونهای فلسطین می آید

در جبهه طنین بال کبوترانی است که از عرشه نوح بر نی گردند

هر کس به کاری مشغول است

عده ای برای شکار ملخ به نیزارهای میگ می روند

عده ای در پشت خاکریز توپ بازی می کنند

عده ای به آب بازی اخلاص می روند

عده ای می روند تا صداقتشان را وزن کنند

عده ای هم بر می گردند با آهوان زخم در بغل

 

در جبهه بین اشک و لبخند فاصله نیست

من دیده ام گریه هایی را که در گوش هم می خندند

و دیده ام لبخندهایی را که دزدکی با اشک بازی می کنند

در جبهه از کنفرانس خلع سلاح خبری نیست

از تفسیر تایمز خبری نیست

آنها از فشار فیزیکی و از خشم شیمیایی نمی ترسند

آنها سرگرم زراعت عشقند

در جبهه صلح یعنی بوی ادکلن ریگان

در جبهه صلح یعنی بوسه بر سر نیزه

یعنی عفو عقرب در سالگرد نیش

در جبهه صلح یعنی بازگشت بناگوش به مرزهای سیلی

یعنی اعزام مجدد شلیک به بشکه باروت

در جبهه صلح یعنی بازگشت به بستان بازگشت به سالهای اطراف هویزه

 

در جبهه لودرها تاریخ را زیر و رو میکنند

من خودم دیدم که یک لودرچی با استخوان ابوجهل مناظره می کرد

در جبهه موی خطابه سیخ می شود

و آدم تا گلو در روضه فرو می رود

در جبهه جای جسمانیت نیست همه جا ردای روحانیت پهن است

با سفره ای از نان و پنیر و مفاتیح

 

هیچکس تا اول شهید نشود به جبهه نمی رود

در جبهه ، مردن ، غیر طبیعی است

در جبهه همه رییس علی دلواری را می شناسند

همه با مجاهدان مشروطه نسبت دارند

همه عهدنامه گلستان را خوانده اند

همه میرزاکوچک خان را مثل کف دست می شناسند ...

بیا با هم به جبهه برویم

مادرم برای ما نان می پزد

بیا با هم به جبهه برویم خواهر کوچکم منتظر است

بیا با هم به جبهه برویم چیزی به ظهر عاشورا باقی نیست و راه کربلا باز می شود

بیا به جبهه برویم گل های باغچه امنیت ندارند و ما در برابر تاریخ درختان مسئولیم

بیا با هم به جبهه برویم تا به قلب گلوله ها شلیک کنیم

تا حجامت تاریخ را به اتمام برسانیم .  

                                            احمد عزیزی

 


جمعه 85 شهریور 31 , ساعت 11:42 صبح

به نام خدا ، به نام خون

به نام آیینه و خورشید

به نام لالایی و لبخند

به نام « بابا آب داد »

به نام « او در باران آمد »

به نام مدرسه های ویران و دختران قطعه قطعه شده خردسال

به نام نماز ، به نام روزه های قضا

به نام « مسجد سنگر است »

به نام گلدسته های سرنگون و چشمهای از حدقه درآمده

به نام لبهایی که تا لحظه ای پیش می گفتند:

« سمع الله لمن حمده»

به نام مویه های « میانه » اشکهای « ارومیه » بغضهای « بروجرد »

به نام آههای « اراک » کاسه های کدر « کوهدشت »

سماورهای ملتمس « تویسرکان » کاشیهای ترک برداشته « اصفهان »

شیرفروش های شهید « شیراز » کلوچه پزهای مدفون شده « کاشان »

به نام عمامه های خونین « قم »

به نام دیده بان های نابینا « آر پی جی » زنهای بی دست ، « لودر»چیان تشنه

به نام شیرخوارگانی که در لالایی آتش به خواب فرو رفتند

به نام پدرانی که با سوغات جسد از سفر آوار برگشتند

به نام مادرانی که تنها یادگار کودکانشان یک جفت دمپایی است

من این نامه را برای روزهای آینده بشریت می نویسم

من این نامه را برای همه گله های بشری ، همه چراگاههای انسانی

من این نامه را برای همه آدرسهای جهان می نویسم

      ******************************

من از شهر عروسکهای سربریده و اسباب بازیهای سرگردان می آیم

من از شهر شیونهای پی در پی و صاعقه های متراکم

از مرز موجها و انحنای انفجارها

از خاوران خورشید و باختران باران می آیم

من از شهر ناخنهای خونین و گیسوان بی صاحب می آیم

از دهکده داغها و آبادی آهها

از مسیر هجرتها و کرانه کوچ ها

از کوچه گلهای پرپر و پیله پروانه های سوخته

از مجاورت مادرانی با لالاییهای بر لب خشکیده

از گور بی نشان

گهواره هایی با نوزادان بی سر می آیم

من با کامیونهایی پر از میوه جراحت

با نیسانی لبریز از کفشهای خونین و پیراهنهای پاره می آیم

من از پژمردگی « خرم آباد » از همهمه « همدان »

آنها در نوشاب نیمه شب و در نیایش جوش بامداد

آمدند و با خرناسه خنجر به خوابمان شبیخون زدند

گندمهایمان را به مسلخ بمبهای خوشه ای بردند

آیینه هایمان را در آماج موجها گذاشتند

گلهایمان را به گلوله گرفتند

گوشواره زنانمان را در آستانه غسالخانه ها انداختند

نگذاشتند بر جنازه های بادکرده آرزویمان اشک بریزیم

نگذاشتند با انگشتهای بریده خود

بر سنگفرش تفتیده باروت بنویسیو که :

اهل کوفه نیستیم

**************

من با کامیون کمکهای مردمی می آیم

از باجه های وداع ، از بانکهای خون

از آوازهای بومی

از نماز در زیر سقف باران

از کوچه های متواضع سلام

از ایستگاههای گریان خداحافظی

از آیینه و شمعدان و سکه و قرآن

از میان مادرانی که پیش از شیر دادن می گویند :

السلام علیک یا ابا عبدالله .                احمد عزیزی


جمعه 85 شهریور 31 , ساعت 5:55 صبح

چشم ، چشم ، دو تا چشم / خمار و نافذ و مست / مو، مو، یه خرمن / قشنگ و مشکی یکدست

خط خط دو ابرو / مشکیه و کمونی / خال، خال، دو گونه /گونه ای استخونی

لب، لب دو تا لب / همین جوری می خنده /قربون برم ما شاالله / بابام چه قد بلنده

دندوناشو ببینین / عینهو مرواریده / بابا به این خشگلی / هیچ جا کسی ندیده

دست،دست،دو تا دست/ چه مشکلها که حل کرد /میگن که وقت رفتن / مادرمو بغل کرد

پا،پا ،دو تا پا / راهی جبهه، بی تاب/مامان با گریه می ریخت/ پشت سر بابام آب

چشم چشم دو تا جشم /شب تا سحر بیداره/ مو ،مو یه خرمن / پز از گرد و غباره

خط،خط دو ابرو / خاکیه و کمونی/چشم ،خال، دو گونه /بارونی بارونی

پا ،پا دو تا پا/خسته ولی پر توان/ می بره حمله بابا/ سوی عدو بی امان

دست دست دو تا دست/گره کرده و مشته / با اون دستای گرمش /چه دشمنا که کشته

نیگا کنین عکسشو/چقدر قشنگ و زیباست/خونه عجب معطر/به عطر و بوی باباست

بابام کنار سنگر/روی موتور نشسته/محاسن خاکیشو /رنگ حنایی بسته

محاسن نرم اون/توجبهه ها خونی شد/بابای قد بلندم /راهی مهمونی شد

چشم،چشم،دوتا چشم/خوابیده توی صحرا/تو جبهه ها شهید شد /بابای ناز زهرا

خط،خط، دو ابرو /قرمزه و کمونی/خال ،خال دو تا خال/رو گونه و پیشونی

خال روی گونه هاش /قهوه ای و قشنگه / ولی خال پیشونیش /خونی و سرخ رنگه

پا ،پا دو تا پا /دست ، دست دو تا دست/دست و پای بابا جون /زیر شنی ها شکست

اونی که دید باباجون/تو جبهه ها شهید شد/میگه تو خاک فکه/افتاد و ناپدید شد

آی دونه دونه دونه/نون و پنیر و پونه/بعد گذشت چند سال /بابا اومد به خونه

چوب ،چوب یه تابوت /که تو کوچه روون بود/جای بابا تو تابوت/یه تیکه استخون بود

هزار هزار چشم مست/هزارهزار تا گونه/هزار هزار هزاران/نگاه عاشقونه

هزار هزار محاسن/ یا خونی شد یا که سوخت/هزاران دل عاشق/که توی سینه افروخت

هزار هزاران پدر/هزار هزاران مادر/هزار هزار محبت/هزار هزار تا همسر

هزار هزاران رفیق/هزار هزار برادر/هزار هزار تا فرزند/هزار هزار تا خواهر

هزار هزار رفاقت/هزار هزار معرفت/هزار هزار تا عاشق/هزار هزار تا رأفت

هزار هزار تا نامزد/هزار هزار اهل دل/هزار هزار طراوت / شمع مجلس و محفل

هزار گل سرسبد / هزار هزار قد بلند / هزار هزار هزاران / هزار هزار تا پیوند

هزار هزار شور و شوق / لبان پر زخنده/هزار هزار بسیجی/هزار هزار پرنده

هزار هزار پهلوون / هزار هزار همخونه / رفتن که ما بمونیم / رفتن که دین بمونه

شعر از ابوالفضل سپهر


یکشنبه 85 شهریور 26 , ساعت 6:21 صبح

                                

کسانی که هم سن و سال من هستند حتماً ابوالفضل سپهر را خوب به یاد دارند. پسر مظلومی که در سریالهایی که در زمان کودکی مان پخش میشد بازی می کرد و در بیشتر اوقات نقش یتیمی را داشت که مجبور بود در تعمیرگاهها کار کند تا هزینه خود و خانواده اش را بدست آورد. اما عجیب اینکه داستان واقعی زندگی او هم اینگونه بود. او که متولد 15 خرداد 1352 بود در نوجوانی و در اثر سانحه ای پدر خود را از دست داد و در کنار تحصیل ، مشغول کار شد . او در این مدت در چند فیلم و سریال هم بازی کرد . در سال 77 در اثر نشست و برخواست با ایثارگران و خانواده های شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت ها و کاستیهای بیشمار در حفظ دست آوردهای شهدا ، دست به قلم برد و اولین شعرش را نوشت اما هنوز تصمیم به چاپ شعرهایش نگرفته بود تا اینکه در ملاقاتی با همسر شهید همت ، بنا به اصرار دوستانش شعری را خواند که درباره ازدواج شهید همت بود :

آهای آدم بزرگا / این ماجرا رو دیدین ؟ / آهای آهای جوونها / این قصه رو شنیدین / یه روزی روزگاری / یه پلوون عاشق / رفت به خواستگاری/ دخت ماه و شقایق / پدر می گفت پهلوون / تو این روز بهاری / قول میدی که هرگز / او نو تنها نذاری ؟ / پهلوونه مکثی کرد / چشماشو به زمین دوخت / انگار جوابی نداشت / انگار دلش خیلی سوخت

بعد از خواندن این شعر و اصرار همسر شهید همت ، سپهر تصمیم به چاپ اشعارش گرفت . اما شرط چاپ اشعارش این بود که مقدمه ای بنویسد حداقل 30 صفحه ای و در آن همه حرفهای دلش را بزند . او ابتدا اشعارش را در ماهنامه فکه چاپ کرد و در بسیاری از مجالس بزرگداشت شهدا نیز شرکت می کرد و اشعارش را می خواند و برای اینکه بیشتر در دل شنونده اثر کند زبان محاوره ای را برگزید .  هنوز مدتی نگذشته بود که سراینده شعرهای اتل متل ، کلیه هایش را از دست داد و روانه بیمارستان شد . ابوالفضل سپهر  سرانجام در روز سه شنبه 28 شهریور 83 در گذشت . مجموعه شعرهایش در کتابی به نام « دفترآبی » چاپ شده است و همانطوریکه خودش می خواست مقدمه این کتاب مطلبی است با عنوان « فرشته پلاک طلایی می خواهد » که شاید در فرصتی دیگر ، آنرا بنویسم .


 

اتل متل یه بابا                     

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

 

اتل متل بچه ها

که اونها رو دوست دارن            

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن

 

مامان ، بابا رو می خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتها

بابا چه مهربونه

 

وقتی که از درد سر

دست میذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش میده به بچه هاش

 

همون وقتی که هر چی

جلوش باشه میشکنه

همون وقتی که هرکی

پیشش باشه میزنه

 

غیر خدا و مادر

هیچکسی رو نداره

اون وقتی که بابا جون

موجی میشه دوباره

 

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که   دیدم              

 

                                                       

 

 

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار میزد

شوهرمو بگیرین

 

مامان با شیون و داد

میزد توی صورتش

قسم می داد بابارو

به فاطمه به جدش

 

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره میبینه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو دوره کردن

بچه های محله

بابا یهو دویدو

زد تو دیوار با کله

 

هی تند و تند سرش رو

بابا میزد به دیوار

قسم میداد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

 

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می گفت

کشتند بچه ها رو

 

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد ، بخوابین

 

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

 

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونهایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

 

ای اونهایی که امروز

دارین بهش می خندین

برای خنده هاتون

دردشو می پسندین

 

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه روز به هم می رسیم

بازی داره زمونه

 

یه روز پشیمون می شین

که دیگه خیلی دیره

گریه های مادرم

یقه تونو می گیره


سه شنبه 85 مرداد 10 , ساعت 10:10 عصر

من حدوداً 4 ساله بودم که عمویم شهید شد .سال 61 در شلمچه . یادم می آید که مادربزرگم از سر دلتنگی به یاد عمویم می خواند و گریه می کرد . ما هم گریه می کردیم  پدر بزرگم هم دوراز چشم دیگران اشک می ریخت . ما که دیگر به نغمه های غمناک و محزون مادربزرگمان عادت کرده بودیم گاه و بیگاه از او می خواستیم که باز برایمان بخواند و او نیز لالایی شبهایمان را اینگونه می خواند:

علی اصغرم لالا شکوفه پرپرم لالا

قشنگ و کوچکم لالا گلوی نازکم لالا

زچه قنداقه ات رنگین به تیر حرمله رنگین

ربابه مادرت گوید لالا نازک بدن لالا

لالا لالا گل لاله نکن گریه نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی چرا گریان و بی تابی

برایت قصه ها گفتم چرا امشب نمی خوابی

لالا جانان من لالا گل باران من لالا

این عکس را یکی از همرزمان عموی شهیدم به نام آقای محمد علی اسلامی در لحظه شهادتش گرفته و برای خانواده ما فرستاده بود. اما از سال 63 که این عکس همراه یک نامه ارسال شد دیگرکسی از ایشان خبری ندارد. احتمالاً باید اهل و ساکن قم باشند


یکشنبه 85 مرداد 8 , ساعت 11:39 عصر

آیا به نظر شما این تصویر زیبا نیست؟

این خنده ها قشنگ نیستند ؟

این چهره ها و این حالات جالب نیستند ؟

شما کجا می توانید لبخندی به زیبایی این ببینید؟

اصلاً این حالات را چگونه می توانید معنا کنید ؟

در این زمانه که دوستی واژه ای بی معنا و مهربانی حقیقتی فراموش شده است ، در این زمانه که مردم به خاطر یک بوق و یا یک سبقت تمام فحشهای عالم را نثار هم میکنند . در زمانه ای که اسید  پاشی روی صورت نامزد سابق مثل سریالهای تلویزیون تکراری شده

و در روزگاری که مرد خانواده شب تا صبح و مادر خانواده از صبح تا شب برای خرجی زندگی مشترکشان جان میکنند و اصلاً کدام خانواده؟ کدام زندگی ؟ کدام مرد و کدام زن ؟


<      1   2   3      >

آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[عناوین آرشیوشده]