ایمان برهنه است و جامه آن تقوا و زیورش حیا و دارایی اش فقه و میوه اشدانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
   1   2   3   4   5      >
سه‏شنبه 20 فروردین 1387 , ساعت 11:7 عصر

نمای داخلی دادگاه (سر و صدای مردمی که در بیرون دادگاه تجمع کرده‌اند و منتظر آمدن متهم هستند، به گوش می‌رسد)


متهم: جناب قاضی من چه دفاعی می‌تونم از خودم داشته باشم؟ من هیچ حرفی برای گفتن ندارم. من بی‏دفاعم. من کارمند ساده اداره «حق مسلم» بودم. آقای قاضی باور کنید من اشتباهی هستم. من بی‌تقصیرم. من کسی را اذیت نکردم. من نه آدم‌کشم، نه آفتابه دزدم، نه قابلمه دزدم، نه تخم‏مرغ دزدم و نه دمپایی دزدم. من به هیچکس بی‌احترامی نکردم. من فقط یه کم اشتباهی بودم. من فقط می‌خواستم موضوع هسته‌ای را حل کنم. من از کجا می‌دونستم که اشتباهی می‌شم؟ من قبول دارم که اسنادی رو در خونه خودم نگه داشتم، اما من فقط اشتباهی بودم! تازه من تقاص اشتباهات دیگران رو دارم پس می‌دم. من لازم می‌دونم که از دفاعیات همه دوستانم تشکر کنم. از حسن آقا، سید محمد و ... (در این لحظه صدای متهم نا‏مفهوم می‌شود!) و از همه اونهایی که می‌دونستند من اشتباهی بودم!...


همه حاضران در دادگاه ساکت می‏شوند. بعضی از شاکیان و حضار مشغول پاک کردن اشکهایشان هستند، بعضی‌ها هم غش کرده‌اند و روی زمین افتاده‌اند. حسن آقا هم سرش را پایین انداخته و زیر لب زمزمه می‌کند. در این لحظه صدای قاضی به گوش می‌رسد:« اتهام متهم پس از طی مراحل بازپرسی و تکمیل تحقیقات  مبنی بر اقدام علیه امنیت ملی کشور از طریق در اختیار گذاشتن اطلاعات سری پیرامون سیاست خارجی و نگهداری اسناد و مدارک دارای طبقه‌بندی توسط دادستان عمومی و انقلاب احراز شد... ولی از آنجایی که متهم برای اولین بار مرتکب جرم و برای اولین بار اشتباهی می‌شود، رییس دادگاه زندان وی را از تعزیر به تعلیق تبدیل می‏کند!»...


نمای خارجی دادگاه (سر و صدای مردمی که منتظر رسیدگی به پرونده‌های آفتابه دزدی، قابلمه دزدی، تخم مرغ دزدی، دمپایی دزدی و ... هستند همچنان به گوش می‌رسد)


6 ماه بعد... اشتباهی مظلومانه روی نیمکتی نشسته، ناگهان حسن آقا دارد از آن محل رد می‌شود که چشمش می‌افتد به اشتباهی.


حسن آقا: «اشتباهی! خودتی؟ خیلی وقته ندیدمت. کجایی؟ سراغی از ما نمی‌گیری. نمی‌گی دلمون برات تنگ میشه؟»


اشتباهی: «آقا اشتباه گرفتین. باور کنین من اشتباهی نیستم، یعنی هستم ولی نه اون اشتباهی که شما دنبالش می‌گردین. من یه اشتباهی دیگه هستم.» اما حسن آقا دست بردار نیست و اشتباهی را سوار ماشینش می‌کند و با خود می‌برد...


درباره دادگاه اشتباهی


لینک دانلود دفاعیات اشتباهی  پسورد فایل :www.mobileha.com


 


دوشنبه 19 فروردین 1387 , ساعت 8:13 عصر

لحظه‏ای با دقت به این تصویر نگاه کنید. به نظر شما نکته اصلی این عکس چه چیزی می‌تواند باشد؟ سبزه‌ بهاری؟ شیشه گلاب؟ ظرف شیرینی؟ شلمچه و یا کربلای 5؟!...                                                                   


          شهید قاسم اصغری


امسال هم طبق سنت همه ساله، پس از تحویل سال نو به زیارت قبور شهدای شهرم رفتم. قابهای عکس شهدا و سنگ قبرشان را بارها دیده بودم. این یکی را هم قبلا دیده بودم، اما اینبار بیشتر دقت کردم و یکبار دیگر سال تولد و سال شهادتش را مرور کردم، 15 ساله بود!... قصد نداشتم که آدمها را با یکدیگر مقایسه کنم، اما آن لحظه در ذهنم، پسرها و دخترهای 15 ساله را با آن شهید 15 ساله مقایسه کردم. شاید گزاف نگفته باشم که تنها شباهتشان هم سن بودنشان بود. وگرنه در حرف زدن، خندیدن، گریه کردن، راه رفتن و در یک کلام جوانیشان، فرق‌های بسیاری با هم داشتند. هر چند این را هم قبول دارم که در سختی‏هاست که انسانها شناخته می‏شوند!...


 وقتی «نقدی بر روایتگری دفاع مقدس» را نوشتم، عده‌ای از دوستان مرا متهم کردند که معنویات و امدادهای غیبی جبهه را نادیده گرفته و آنرا رد کرده‌ام. می‌خواهم بگویم که من هم به معجزه اعتقاد دارم. به امدادهای غیبی دوران جبهه نیز ایمان دارم، اما نه آنچیزی که بوی افسانه از آن به مشامم می‌رسد. معجزه‌ای که من آنرا باور دارم همان چیزی است که بر روی این سنگ قبر حک شده است: «شهید قاسم اصغری فرزند محمد. سال تولد 1350، سال شهادت 1365» همین یک نکته برایم کافیست که معجزه‌ی شجاعت، مردانگی، غرور، ایثار و از خود گذشتگی فرزندان این آب و خاک را باور کنم، دیگر نیازی به خیالبافی‌های شاعرانه نیست!


به قول حاج حمید:« 15 ساله بودم که به جبهه رفتم، امداد غیبی برای منی که شبها می‌ترسیدم تنها از خانه‌مان بیرون بروم، این بود که در جنگ یکه و تنها شب تا صبح مقابل دشمن می‌ایستادم و می‌جنگیدم... چه امداد غیبی از این بالاتر که جنگ را همین نوجوانان پیش بردند»


و این داستان همچنان ادامه دارد...


شنبه 17 فروردین 1387 , ساعت 2:47 عصر

تهران - دهه 70


یکی بود یکی نبود، یکی امیر فرشاد ابراهیمی بود که بچه خیلی خوبی بود. این امیرفرشاد قصه ما به سینما و فیلمهای جنگی علاقه زیادی داشت و دوست داشت هنرپیشه معروفی بشه. برای همین هم یک روز رفت پیش ابراهیم حاتمی کیا و ازش خواهش کرد که یه نقش کوچک توی یکی از فیلمهاش بهش بده. امیر فرشاد به ابراهیم گفت که حاضره حتی نقش حسن گلاب را هم توی حلقه سبز بازی بکنه، اما حاتمی کیا با تعجب به امیرفرشاد نگاهی کرد و گفت:«برو بابا مثل اینکه حالت خوش نیست، حسن گلاب کیه؟ حلقه سبز دیگه چیه؟!» امیر فرشاد که انتظار چنین برخورد سردی را از حاتمی کیا نداشت، خسته و دلشکسته رفت سراغ رسول ملاقلی‏پور و گردنش را کج کرد و اشکی ریخت و گفت:«حاج رسول شنیدم قراره «میم مثل من» را بسازی. من خوب می تونم اشک ملت رو دربیارم، اون نقش رو به من می‌دی؟» حاج رسول هم مثل آقا ابراهیم باتعجب به امیرفرشاد نگاه کرد و گفت:«میم مثل من دیگه چیه؟ ساخته کی هست؟ خارجیه یا ایرانی؟» امیر فرشاد باز هم دلشکسته راهی خیابان شد و اینبار رفت سراغ مسعود ده‌نمکی. یه نگاهی به مسعود کرد و آهی کشید و گفت:«برادر! تو دیگه دست رد به سینه من نزن. تو یه کاری بکن» ده نمکی جواب داد:«چی شده برادر؟ چه کاری از دستم بر میاد؟» امیرفرشاد گفت:«شنیدم داری اخراجی ها رو می‏سازی! اجازه می‌دی نقش باقالی رو من بازی کنم؟!» مسعود که از حرفهای امیرفرشاد گیج شده بود جواب داد:«کی اخراج شده؟ از کجا اخراج شده؟ باقالی چیه؟ خبرش رو بده به من تا توی نشریه «شلمچه» چاپش کنم» خلاصه امیرفرشاد وقتی دید توی هیچ فیلم جنگی راهش نمی‌دن، تصمیم گرفت که بختش رو تو فیلمهای کمدی آزمایش بکنه. برای همین هم رفت سراغ مهران مدیری! مهران سر صحنه فیلمبرداری بود که سروکله امیرفرشاد پیدا شد. امیرفرشاد رفت جلو و گفت:«ببخشید آقای مدیری! من می‌تونم از شما خواهش بکنم که یه نقش توی سریال جدیدتون به من بدین؟ اصلا همین مرد هزار چهره! من اینقدر خوب می تونم نقش یه آدم هزار چهره رو بازی کنم.» مهران مدیری با تعجب نگاهی به امیرفرشاد انداخت و با خنده گفت:«به‌به به‌به، چه امیر فرشاد خوبی! حالا این مرد هزار چهره که گفتی کی هست ؟!...» امیر فرشاد وقتی دید که مهران مدیری هم حاضر نیست یه نقش کوچک به اون بده، خیلی ناراحت شد. رفت یه گوشه نشست و به درختی تکیه داد و زد زیر آواز. در همین لحظه «شیرین خانم» و «آقا محسن رهامی» داشتند از آن دور و برها رد می‌شدند که چشمشان افتاد به امیرفرشاد. وقتی شیرین خانم حال و روز امیرفرشاد را دید، یاد این ضرب‏المثل افتاد که «اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...» و دلش خیلی سوخت.


شیرین خانم رفت جلو و گفت چی شده عزیزم؟ امیرفرشاد هم همه ماجرا را برایش تعریف کرد. شیرین خانم فورا یاد بهروز افخمی افتاد. با خودش گفت شاید بهروز بتونه کاری بکنه. زنگ زد به موبایل بهروز. ولی آقا بهروز مثل همیشه روی صندلی‌های مجلس داشت چرت می‏زد! شیرین خانم باز هم کمی فکر کرد و یک دفعه رو کرد به آقا محسن و فریاد زد:« پیدا کردم، راه حلش رو پیدا کردم. اصلا بیا ما خودمان یه فیلمی بسازیم و امیرفرشاد را هم بازی بدیم شاید اینجوری دل یه جوون رو شاد کرده باشیم» (قابل توجه اونهایی که می گن شیرین خانم همینطوری الکی برنده جایزه صلح نوبل شده، شیرین خانوم همین کارها رو کرده که بهش جایزه دادند) خلاصه آقا محسن نشست و یه فیلم نامه توپ نوشت و داد دست شیرین خانم و اون هم فورا دست به کار شد و فیلم «نوار که دم نداره» رو ساخت و برای جشنواره کن آماده کرد. داستان فیلم هم خیلی جالب بود. یک فیلم تخیلی که امیرفرشاد نقش یه جوون را بازی می‌کرد که دوست داشت کارهای بزرگی بکنه! اما قاچاقچیان فیلم به شیرین خانم رحم نکردند و این فیلم همه جا پخش شد.(البته بعضی ها شایعه راه انداختند که شیرین خانم خودش این فیلم را همه جا پخش کرده!) خلاصه امیر فرشاد قصه ما به آرزویش رسید و خیلی خیلی معروف شد. ولی افسوس که توی ایران هیچکس تحویلش نگرفت و این فیلم با شکست تجاری روبرو شد. البته فیلمسازان هالیوودی وقتی استعداد امیرفرشاد را دیدند از اون برای بازی در فیلمهاشون دعوت کردند، امیر فرشاد هم وقتی دید توی ایران کسی کاری بهش نداره، به دیار فرنگ رفت. اما از شانس بدش، چون تحصیلات سینمایی نداشت، در هیچ فیلم سینمایی نتونست بازی بکنه ولی امیرفرشاد هرگز نا امید نشد و رفت دکترای فیلمهای تخیلی‌‌اش را گرفت. تازگی‌ها هم یه فیلم تخیلی پلیسی توی ترکیه بازی کرده که هنوز اکران نشده. گویا قرار است شیرین خانم هم دوباره دست به کار بشود و فیلم جدیدی بسازد به نام «امیر فرشاد ابراهیمی؛ چماقداری برای همه فصول»


                            امیر فرشاد ابراهیمی!!!!!!!!


امیر فرشاد ابراهیمی در تجمعی علیه (دانشجویان حامی عبدالله نوری!)


چهره امیرفرشاد در فیلم های جدید!!


چهره امیر فرشاد در فیلمهای جدید!!


پنجشنبه 15 فروردین 1387 , ساعت 12:2 صبح

اشاره: کارگردان هلندی فیلم فتنه، از نفوذ و گسترش اسلام در هلند ناراحت و خشمگین است. این را به صراحت در فیلمش نشان می‏دهد و اعتراف می‏کند. اما آنقدر در گفتارش دچار تناقض می‏شود که از یک سو قرآن را عامل خشونت می‏داند و از سویی تعداد مسلمانان را در اروپا و هلند همچنان در حال افزایش اعلام می‏کند! بنابراین اگر قرآن کتاب خشونت هست، پس چگونه تا این حد در دل و جان اروپائیان نفوذ کرده است؟ این سوالی است که کارگردان فتنه باید به آن پاسخ بدهد...


نامه‏ای به مسیح (ع)


یادم می‌آید برای اولین نام شما را در کتابهای دینی دوران دبستان شنیدم. من مسیحی نبودم، مسلمان بودم اما در کتابهای مدرسه، علاوه بر داستان پیامبر خودمان، داستان زندگی پیامبران دیگر هم نوشته شده بود. داستان زندگی آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی، یعنی شما. کتابهای دینی مدرسه ما، در عین ساده بودنشان، داستانهای بزرگی به ما آموختند؛ کتابهای مدرسه به ما یاد دادند که همه پیامبران را دوست داشته باشیم، چرا که آنها انسانهایی پاک و مهربان بودند...


بزرگتر شدم، قرآن را خواندم. باز هم نام تو و پیامبران دیگر را دیدم. تازه متوجه شدم که همه آن داستانها که قبلا در کتاب دینی مدرسه خوانده بودم، از قرآن گرفته شده بود. چقدر زیبا و دلنشین بود داستان زندگی شما. آنجا که «فرشتگان به مریم گفتند که خداوند تو را به کلمه خویش که نامش مسیح عیسی بن مریم است و در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه است، بشارت می‌دهد. و در گهواره با مردم سخن می‌گوید و از شایستگان است. مریم گفت چگونه مرا فرزندی باشد، در حالیکه دست هیچ بشری به من نرسیده است؛ گفت خدا هر چه را بخواهد می‌آفریند... و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل می‌آموزد»(سوره آل عمران آیه 23) چه غمناک و دلگیر بود داستان مادرت مریم «آنگاه که درد زایمان او را فرا گرفت و به تنه درخت خرمایی پناه آورد و از شدت اندوه گفت ای کاش پیش از این مرده بودم و از یاد رفته بودم و فراموش شده بودم. پس او را ندا داد که اندوهگین مباش...» (سوره مریم آیات 22 الی 24) و چه ناجوانمردانه تهمت زدند وقتی که مریم «او را برداشت و به نزد قومش آورد؛ گفتند ای مریم عجب کار شگفتی انجام دادی، ای خواهر هارون نه پدرت مردی نابکار بود و نه مادرت پلیدکار» (سوره مریم آیات 27 و 28) و چه مردانه به یاری مادرت آمدی آنگاه که در گهواره لب به سخن گشودی و گفتی:«من بنده خدایم که به من کتاب آسمانی داد و مرا پیامبر گردانید» (سوره مریم آیه 30)


مولای من، همه آنچه را که در این نامه نوشتم، همه آنچه را که از تو نوشتم و از مادرت و از درد و رنج و تنهایی و مظلومیت مریم و تو، همه آنها را در قرآن خواندم و شنیدم. براستی اگر قرآن نبود، چگونه تو را می‌شناختم؟ اگر قرآن نبود چگونه اضطراب و دلتنگی مادرت مریم را می‌فهمیدم؟ اگر قرآن نبود چگونه باور می‌کردم که در گهواره لب به سخن باز کردی؟ اگر قرآن نبود چگونه ایمان می‌آوردم که به امر خدایت کوری را بینا کردی و مرده‌ای را حیات دوباره بخشیدی؟ اگر قرآن نبود چگونه به زنده بودنت ایمان می‌آوردم؟... و چگونه دشمنانت را می‌شناختم. آنهایی که از همان روز به دنیا آمدنت با تو دشمن بودند، آنها که حتی قبل از ولادتت با تو دشمن بودند! همانهایی که سخن گفتنت را در گهواره دیدند، اما حرفهایت را نفهمیدند. آنهایی که اعجازت را در بینا کردن نابینا دیدند، اما خود بینا نشدند. آنها که زنده کردن مرده را دیدند، اما هرگز زنده نشدند. آنهایی که از تو شنیدند«کتاب تورات شما را تصدیق می‌کنم و بعضی چیزهایی را که بر شما حرام بود، حلال می‌کنم و از طرف خداوند برای شما معجزه آوردم پس ای قوم بنی اسرائیل از خدا بترسید و از من اطاعت کنید و از خدا بترسید که این است راه راست.» (سوره آل‌عمران آیات 50 و 51) اما هرگز ایمان نیاوردند پس گفتی:«کیست که با من دین خدا را یاری کند. و حواریون گفتند ما یاری کنندگان دین خداییم»(سوره آل عمران آیه 52) اگر قرآن نبود، چگونه می‌شناختم آنهایی که تو را آزردند و برایت صلیبی برپا کردند و بساط قتلت را فراهم آوردند. قتل روح‌الله، پیامبر خدا... اگر قرآن نبود چگونه این همه مظلومیت را درک می‌کردم؟ مولای من، وقتی این همه مظلومیت را می‌بینم، دلم می‌گیرد، اما خدا را شکر که باز قرآن به فریادم می‌رسد و از زبان شما می‌گوید:


«والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا. ذالک عیسی بن مریم قول الحق الذی فیه یمترون » «و سلام حق بر من در روزی که زاده شدم و در روزی که از دنیا می‌روم و روزی که برانگیخته می‌شوم. این است عیسی بن مریم. این سخن راست و درستی است که آنان در موردش شک و تردید دارند»(سوره مریم آیات 33 و 34)


این موج از اینجا آمد و چه موج زیبایی بود... من هم از دوستانم دعوت می‏کنم که برای مسیح (ع) نامه بنویسند: روح و ریحان ، دلنوشته نقطه ، آتش عشق،  مرصاد ، منیل


نامه‏های دیگر:


از رمز داوینچی تا فتنه  ، نامه‏ای به پیامبری مظلوم


دوشنبه 12 فروردین 1387 , ساعت 10:17 عصر

دوکوهه صبح روز 27 اسفند 1386


اتوبوسها آماده حرکت به سمت قم و تهران هستند و من علاوه بر غم و اندوهی که از جدایی دوستان و همسفران و دل کندن از آن خاک مقدس، در دل دارم، از دردی بزرگتر رنج می برم. درد و رنجی که چند سالی است بر جانم افتاده و البته در روزهای بازدید از مناطق جنگی بیشتر و پررنگ تر می شود!...


ابتدای مطلب اینرا بنویسم که بنده نه بسیجی ام و نه رزمنده و نه در این زمینه ادعایی دارم اما افتخارم اینست که چند سالی از بهترین سالهای کودکی و نوجوانی ام را در دوران دفاع مقدس و در استان مرزی ایلام سپری کرده و همچنین پس از دوران جنگ نیز سالهایی را در استان خوزستان بسر برده ام و از نفس گرم انسانهایی بزرگ اما بی‏ادعا بهره برده و درسها آموخته ام. آدمهایی که روزگاری بر خاک پاک جنوب و غرب این مرز و بوم پای گذاشته و یاد و نام خود را برای همیشه در تاریخ ثبت کردند. هنوز هم وقتی اسم گردنه قلاجه و چهارمله را می شنوم، یاد روزهایی می افتم که به همراه پدرم که معلم بود، به طرف روستاهایی می رفتیم که قرار بود محل زندگیمان باشد. اطراف گردنه، پر بود از چادرهایی که درونشان آدمهایی بزرگ، خود را برای روزهایی پر حماسه آماده می‏کردند. وقتی اسم قروه و سنندج را می شنوم، یاد روزی می‏افتم که پدرم آشفته و پریشان به خانه آمد و خبر شهادت «فرهاد لاهوتی» را داد. وقتی اسم «حاج عمران» را می شنوم یاد روزی می افتم که تعدادی از بهترین جوانهای شهر کوچک ما سوار اتوبوس شدند اما مدتی بعد خبر شهادت 12 نفرشان را به شهر آوردند، بدنهای زخمی تعدادی دیگر نیز به خانه هایشان بازگشت و تعدادی هم هرگز به خانه برنگشتند! وقتی اسم جبهه را می شنوم یاد آن روزهایی می افتم که «جبهه» به معنای واقعی کلمه «جبهه» بود. هیچ تفسیر خاصی از آن در اذهان مردم وجود نداشت، هیچکس مطابق میل و خواست خود آنرا تفسیر نمی کرد! جبهه همان چیزی بود که مردم آنرا احساس می کردند، همان چیزی که بسیاری با آن درگیر بودند و همان جایی که بسیاری از جوانان این کشور با پوست و گوشت و خون خود در آن حضور داشتند...


 آن سالها گذشت و جنگ به پایان رسید. آنهایی که درگیر جنگ بودند به خانه هایشان برگشتند. تعدای به نوشتن و گفتن خاطراتشان مشغول شدند و بسیاری نیز برای همیشه سکوت را در پیش گرفتند. کمیته تفحص شهدا، جنازه های شهدا را به شهر و دیارشان می‏فرستاد و یگانهای پاکسازی هم به کشف و خنثی سازی میادین مین مشغول شدند و کم کم زمینه زیارت مناطق عملیاتی برای مردم فراهم شد. من برای اولین بار سال 76 موفق به زیارت شلمچه شدم. راستش را بخواهید شلمچه آن سالها، با آن چیزی که در این چند سال اخیر شاهد آن هستیم زمین تا آسمان فرق داشت! هنوز همه چیز سر جای خودش قرار داشت، نه از آب سردکن‏های امروزی خبری بود نه از پایگاه‏های شارژ ایرانسل و نه مخابرات و نه بستنی‏فروشی و نوشابه فروشی و نه حتی یادبودی برای شهدای گمنام! البته ممکن است فورا این سوال برای عده ای مطرح شود که مگر فراهم آوردن امکانات رفاهی و بهداشتی و ... برای مسافران و زائران و کاروانهای راهیان نور چه اشکالی دارد؟ من هم می گویم هیچ عیب و ایرادی ندارد، اما اگر قرار باشد از امکانات رفاهی و بهداشتی مردم دم بزنیم، پس آن جاده های ناهموار استان خوزستان و همین مناطق جنگی و مشکل آب آشامیدنی و گاز شهری آبادان و خرمشهر و هویزه را چگونه باید تفسیر بکنیم؟!(البته این هم از برکات دولتهای سازندگی و اصلاحات بود که هرگونه سرمایه‏گذاری و آبادانی را در استانهای مرزی کشور به بهانه خطرات کشورهای همسایه ممنوع اعلام کرده بودند!) و ای کاش تغییرات بوجود آمده در شلمچه و فکه و طلائیه تنها به همین شکل ظاهری و ساخت و سازهای امروزین آنها خلاصه می شد، اما مشکل فراتر از این حرفهاست. مشکل اصلی اینجاست که با گذشت زمان، در نوع بیان خاطرات و وقایع جنگ نیز تغییر و تحولی عجیب ایجاد شد. کافیست به عملکرد جریاناتی که سعی در القای نوعی خاص و تحریف شده از جبهه و جنگ و خاطرات دفاع مقدس دارند، دقت کنید تا خود به حقیقت این ادعا ایمان بیاورید. بنده درباره سهوی و یا عمدی بودن این کارها هیچ قضاوتی نمی کنم اما اعتقاد دارم که هرگونه تحریف واقعیات به بهانه تحریک احساسات و عواطف مردم نه تنها هیچ کمکی به زنده نگه داشتن یاد شهدا نمی کند، بلکه به مرور زمان ما را با انبوهی از افسانه ها و دروغها روبرو خواهد کرد...


یادم نمی رود درد دل های یکی از رزمنگان عزیز را که می گفت:«اگر بخواهیم خاطرات دوران جنگ را به درستی ثبت کنیم، باید چند مرحله را در نظر بگیریم و بیان کنیم. از روزی شروع کنیم که یک رزمنده در خانه اش آماده حرکت می شد، وسایلش را جمع و جور می کرد، با خانواده اش خداحافظی می کرد، در مسجد محل ثبت نام می کرد، دوران آموزشی را در پادگانی می گذراند، و مدتی را در مناطق پشت خط مقدم و درون چادرها بسر می برد و دقیقا در طی همین مراحل خودش را پیدا می کرد و می‏ساخت. در نهایت به روز یا شبی می رسید که قرار بود عملیاتی انجام شود. نه اینکه مثل فیلمهای سینمایی، فقط شب عملیات را نشان بدهیم و نماز شب خواندن و شهادت و عطر و گل و بلبل را!» اینها را مقایسه کنید با آنچه که امروزه توسط برخی راویان و طلاب جوان در مناطق جنگی برای زائران گفته و خوانده می شود. پرداختن بیش از حد و نابجا به جنبه های معنوی جبهه و تنها و تنها بیان الهامات و امدادهای غیبی، بدون درنظر گرفتن مسائل پیچیده نظامی و عملیاتی و ... باعث می شود که بسیاری از زائران که به این مناطق سفر می‏کنند درک روشن و درستی از جنگ نداشته باشند!(به نظر بنده، شاید آنهایی که رزم شبانه پادگان میشداغ را تجربه کرده اند، تا اندازه ای معنا و مفهوم واقعی جنگ را درک کرده باشند!) و متاسفانه بعضی ها در بیان این خاطرات تا آنجا پیش می روند که گویا در دوران جنگ تحمیلی، رزمندگان ایرانی فقط و فقط با یاری فرشتگان و امدادهای غیبی می جنگیدند! به قول یکی از رزمندگان که اتفاقا امروز هم در زمینه های فرهنگی و مطبوعاتی فعالیت می کند، امدادهای غیبی که این عده از آن دم می زنند، خود بسیجی ها هم آنرا باور نمی‏کنند، چه رسد آنهایی که هرگز جنگ را ندیده اند! (هیچکس نمی تواند منکر الهامات و امدادهای غیبی شود اما ای کاش آنهایی که وظیفه روایتگری جنگ را برعهده دارند، به همه جوانب آن اشاره می‏کردند)


و باید گریه کرد و رنج برد از این مصیبتی که روزگاری دامن عاشورا و محرم را گرفت و آنرا به انواع و اقسام خرافات و تحریفات درآمیخت تا جایی که اصل فلسفه قیام امام حسین و آن همه رشادت و ایثار و از خودگذشتگی را کنار گذاشتند و به خیال خام خود برای نشان دادن عظمت امام و گریاندن عوام، به تحریفات ساختگی خود مشغول شدند. پس وقتی با قیام عاشورا چنین کردند، چرا این موضوع برای ما شگفت آور باشد که عده ای برای بیان عظمت دوران دفاع مقدس، به تحریفات و دروغهای خودساخته متوسل شده اند؟! و باید ترسید از روزی که خاطرات جنگ جز همین روایات و تحریفات چیز دیگری نباشد!


شاید این قصه ادامه داشته باشد... 


جمعه 9 فروردین 1387 , ساعت 10:6 عصر

احتمالا شما هم از خواندن این خبر تعجب کرده‏اید و یا اگر مثل من از طرفداران پروپاقرص مهران مدیری باشید، الان رو به قبله دراز کشیده‏اید و دارید از ترس آب قند میل می‏کنید! پس خواهشا یک نفس عمیق بکشید و خیالتان راحت‏راحت باشد. سر مبارک مهران مدیری هنوز هم روی تن مبارک ایشان قرار دارد. من فقط می‏خواستم یک چیز را به شما ثابت کنم که خدا را شکر ثابت شد، آنهم اینکه بازی کردن با احساسات مردم هیچ کاری ندارد. فقط کافیست که سر سوزن ذوقی داشته باشیم و یک مقداری هم روی مهران مدیری را! بعد هم بی‏خیال ذائقه مردم،... (این قسمت را بخاطر سو تفاهمات گسترده خوانندگان عزیز حذف کردم!!) چه معنی دارد آدم پول بیت‏المال را خرج ساختن این فیلمها بکند؟ ما که خدای نکرده مشکلی در مملکت خودمان نداریم، در کشور ما هر کسی سر جای خودش نشسته، وجدان کاری را که همه دارند، حرف اول و آخر را که تخصص می‏زند، تعهد را هم که همه مادرزادی با خودشان به دنیا آورده‏اند، رشوه و دزدی و کلاه برداری و زمین خواری و باجگیری و ... هم که جزو فرهنگ ما نیست مال بیگانگان است! پس این «مرد هزار چهره» دیگر چه صیغه‏ای بود که آنرا ساخته‏ای برادر؟ آیا فکر نمی‏کنید که با ساخت و نمایش این قبیل فیلمها و سریالها، فرهنگ کلاهبرداری و شیادی در جامعه ما نهادینه می‏شود؟ گیرم سالی چند پزشک قلابی و پلیس قلابی و شاعر بنگی در این مملکت دستگیر بشوند چرا شما ذهن مردم را خراب می‏کنید؟ احتمالا پاسخ شما اینست که «مرد هزار چهره» یک سریال کمدی یا تخیلی است... (این قسمت را هم به خاطر سوتفاهم خوانندگان عزیز حذف کردم)! ما با این دلایل واهی خام نمی‏شویم. مگر فکر و فرهنگ و ذائقه مردم ما، بی‏ارزش است که ما آنها را با تخیلات و توهمات خودمان مورد تاخت و تاز قرار بدهیم؟ یکی نیست از آقای مدیری بپرسد که این همه موضوع علمی و تخیلی در عالم وجود دارد، شما چرا این همه به فرهنگ پوچ غربیها گیر داده‏اید و کارهای ناشایست آنها را به اسم ما تمام می‏کنید؟ حتما سال دیگر هم قصد دارید «مردان هزار چهره» را بسازید؟! نه خیر. ما سکوت نخواهیم کرد، ما خشم خودمان را به شما نشان خواهیم داد. مگر از روی جنازه ما رد شوید! ما این موها را داخل آسیاب سفید نکرده‏ایم، ما این فرهنگ غنی را از پشت کوه به ارث نبرده‏ایم، ما این همه مدیر و وکیل و رییس را به سادگی به دست نیاورده‏ایم که شما با حیثیت آنها بازی کنید. پس برای آخرین بار به شما اخطار می‏دهیم که تار دیر نشده از خر شیطان پیاده شوید و بی‏خیال «مردان هزار چهره» شوید و گرنه قسمت آخر آنرا هرگز نخواهید دید!


توضیح ضروری:


خانمها و آقایانی که پس از خواندن این مطلب لطف کردید و بنده را با فحشهای خود مورد نوازش قرار دادید. دو حالت امکان دارد. یا من نتوانسته‏ام منظورم را با زبان طنز به خوبی بیان کنم، یا شما این متن را به دقت نخوانده‏اید. پس از نوشتن مطلب فوق گویا برای عده‏ای از دوستان و خوانندگان عزیز سوالاتی پیش آمده بود. به همین خاطر بخشهایی از مطالب را حذف کردم و در همین جا هم از همه دوستان و دوستداران و دشمنان آقای مدیری و همچنین از جمیع پزشکان و پلیسان و شاعران قلابی ایرانی بخاطر سوتفاهمات پیش آماده معذرت خواهی می‏کنم! و علی‏رغم آنکه خود این متن نشان دهنده حمایتم از مهران مدیری و سریال مرد هزار چهره است، گویا باید با صراحت فریاد بزنم که به به عجب مرد هزار چهره خوبی!


جمعه 2 فروردین 1387 , ساعت 4:28 عصر

من همیشه با این کوچه ها مشکل داشتم. کوچه‏های این شهر را می‏گویم. چه آن سالها که کیف مدرسه‏ام را به دست می‏گرفتم و روزی چند بار از این کوچه‏ها عبور می‏کردم و چه این سالها که باید منتظر آمدن تعطیلات عید باشم تا بهانه‏ای برای رد شدن از آنها پیدا کنم. این مشکل سالهاست که با من بوده و هست و  گذشت زمان و تغییر و تحول شهرها و رنگ و بوی جدید این کوچه‏ها هم هیچ مشکلی را حل نکرده است! چطور برایتان تعریف کنم؟ راستش را بخواهید این کوچه‏ها به خودی خود مشکل خاصی نداشتند، نه مشکل آسفالت نه چاله و نه از این قبیل امور. تنها اشکال این کوچه‏ها این بود که رد شدن از آنها برایم کمی دشوار بود. اصلا خیالتان را راحت کنم، مشکل اصلی این کوچه‏ها، آدمهایی بودند که در آن زندگی می‏کردند! همان آدمهایی که مجبور بودی روزی چند بار از کنار خانه‏هایشان عبور کنی و چهره‏هایشان را ببینی. همان آدمهایی که سر راه مدرسه جلویت را می‏گرفتند و احوالت را می‏پرسیدند و با تو همبازی می‏شدند. آدمهایی به نام «حسین»، «نقی»، «اسحاق» و «علی» که گاهی اوقات هوس می‏کردند و با هر وسیله‏ای که در دستشان بود، تو را با خود به گشت و گذار می‏بردند، یکی با دوچرخه، یکی با موتور، یکی با مینی‏بوس!...


یکی دو سالی گذشت، هم من بزرگتر شده بودم و هم کار و بار آن آدمها بیشتر شده بود. گاهی اوقات روزها از آن کوچه‏ها رد می‏شدم اما اثری از آن آدمها نبود. راستش را بخواهید بد جوری دلم تنگ می‏شد، اما کاری از دستم بر نمی‏آمد. بالاخره آنها هم زندگی داشتند! آنها هم حق داشتند که یک مقداری به خودشان برسند! اصلا تقصیر من بود که بدجوری عادت کرده بودم. البته درست همان روزهایی که آن آدمها پیدایشان نمی شد، حواس خانواده هایشان جمع جمع  بود و درهای خانه را برای ما بچه ها باز می گذاشتند!


کمی که بزرگتر شدم، اسحاق رفت آلمان، از علی و نقی و حسین هم دیگر خبری نشد! آن روزها سخت ترین روزهای مدرسه من بود. گذشتن از آن کوچه ها کار آسانی نبود. مجبور بودی که سرت را برگردانی و چشمانت را ببندی تا خانه ها را نبینی! اما باز هم آسان نبود. تازه مگر می‏شد جواب سلام مادرهایشان را نداد؟! اگر خودم هم تحمل می‏کردم و اصلا به در و دیوار خانه شان نگاه  نمی‏کردم، نگاه مادرهایشان را چکار می کردم؟ اگر اسحاق از آلمان بر می‏گشت و اگر علی و نقی و حسین هم سفرشان تمام می‏شد و به خانه برمی گشتند و از زبان مادرها، بی‏تفاوتی ما را می‏شنیدند، آنوقت چه کسی ما را تحویل می گرفت؟...


بگذریم. داشتم از کوچه های شهرم می نوشتم که اینروزها همچنان مشکل ساز هستند! دیروز  یکبار دیگر از آن کوچه ها گذشتم. اینبار تنها نبودم، زینب هم بود. در حالیکه به سمت خانه اسحاق می‏رفتم، روزی را به خاطر آوردم که او از سفر آلمان برگشته بود. من و پدرم به خانه‏اش رفته بودیم، اما کسی نمی‏خندید، همه گریه می‏کردند! چند ماه بعد خبر رسید که حسین و نقی و علی را هم به خانه آورده‏اند، بدنهای هر سه آنها سوخته بود در کربلای 2 ! ... دیروز من و زینب از کوچه ها می گذشتیم، درهای خانه‏ها همچنان باز بود. مادرها همه خمیده بودند...


 


زینب و شهید!


پنجشنبه 16 اسفند 1386 , ساعت 12:24 صبح

شاید شما هم این سر و صداهایی را که به راه افتاده، شنیده باشید؟ صدای اعتراض روشنفکران را می‏گویم. همان آقایان و خانمهای محترمی که امروز احساس خطر کرده‏ و ندای مظلومیت سر داده‏اند! گویا باز جسارت دیگری رخ داده که احساسات آنها را جریحه‏دار کرده است! البته اگر فکر می‏کنید که این جماعت از توهینهای روزنامه دانمارکی به حضرت رسول خشمگینند و یا دلشان برای مردم مظلوم غزه می‏سوزد، کاملا در اشتباهید. لااقل، بخاطر همان تعارفاتی که با همکاران خود در روزنامه های دانمارکی دارند، فعلا خشمشان را بروز نداده‏اند، اما این دلیل نمی‏شود که با هموطنان خودشان هم رودربایستی داشته باشند. این دلیل نمی‏شود که کارگردانی به نام مجید مجیدی بیاید و در روز روشن به مقدسات آنها توهین کند. او هرچقدر هم که محبوب و مشهور باشد، این حق را ندارد که بیاید و از آزادی بیان سو استفاده کند و حرفهای بودار بزند! او حق ندارد که به خاطر دفاع از پیامبر اسلام، به پیامبر عزیز این روشنفکران محترم توهین کند و باعث آزردگی خاطر آنها شود. به مجیدی چه ربطی دارد که نوشته‏های علمی حاج‏فرج را تخطئه کند؟ اصلا فرض کنید که حاج فرج در نوشته‏ها و گفته‏هایش طوری حرف زده باشد که زیاد با اعتقادات ما منطبق نباشد، آیا این دلیل می‏شود که مجیدی بیاید و از پیامبر اسلام دفاع کند و مخالفان رسول خدا را کافر بخواند؟ نه، مجیدی چنین حقی را ندارد. او تنها باید برود و برای رقابتهای المپیک پکن فیلم کوتاه بسازد. او هنرش فیلمسازی است و به او هیچ ربطی ندارد که درباره گفته‏ها و نوشته‏های علمی حاج‏فرج حرف بزند. همانطوریکه حاج فرج هم حق ندارد در کار هنرمندان دخالت کند و به فیلمسازی بپردازد!


حاج فرج یک دانشمند است و کارش اینست که با رویکردی علمی، نظریه پردازی کند؛ هرچند آدمهایی مانند مجیدی آن حرفها را مطابق اعتقادات خود نبینند. حاج فرج، حق دارد که بیاید و فتوای امام را در مورد سلمان رشدی، غیرعقلانی بخواند و یا هشت سال دفاع مقدس را عبث و بیهوده بداند و یا نظام ولایت فقیه را استبدادی بنامد و اصلا بالاتر از همه اینها، غصب خلافت علی (ع) را انکار کند و بنویسد:«چگونه می توان باور کرد که پیامبر اسلام، همین که سر بر بالین مرگ نهاد، عاصیان و غاصبانی چند موفق شدند که دین او را بربایند و عامه مسلمین را از فیض هدایت محروم کنند و همه زحمات پیامبر را برباد دهند؟» حاج فرج حق دارد با استفاده از تحقیقات علمی خود، کامل بودن قرآن را رد کند و بنویسد:«آیا اگر حیات پیامبر طولانی تر می‏شد و یا وقایع تاریخی مهم دیگری در طول عمر ایشان رخ می‏داد، حجم قرآن از اینکه هست بسی افزون تر نمی‏گشت؟» و یا برای اثبات پلورالیست بودن خود در پایان سخنانش «صدق الله العظیم» بگوید و یا اینکه همه مخالفان و منتقدان خود را با القابی چون:«غوغائیان، طاعنان، منکران، بوالهوسان، بلفضولان، کاسبکار، ادب سوز، لاف زن، شخصیت پرست، تواضع فروش، فاشیست، توطئه گر، قدرت پرست و تاریخ پرست و ...» صدا بزند. ما به روشنفکران عزیز حق می‏دهیم که در چنین روزهایی رگ غیرتشان بزند و برای دفاع از پیامبرشان بسیج شوند و دیگران را کافر بنامند! همانطوریکه ما هم حق داریم در برابر کافران و اهانت کنندگان به پیامبر صلح و رحمت، بایستیم و هرگز تسلیم آنها نشویم... چه زیبا سرود شاعر که: مذهب احمد اگر هست، همین ما را بس. 


حرفهای مجیدی را اینجا بخوانید


سه‏شنبه 14 اسفند 1386 , ساعت 10:16 عصر

سرانجام پس از مدتها بحث و تهدید بر سر صدور قطعنامه ضد ایرانی در شورای امنیت، قطعنامه جدید به تصویب رسید. چیزی که از مدتها پیش انتظار آن می‏رفت و شنیدن اخبار آن چندان هم ما را غافلگیر نکرد. چرا که اصولا انتظار هر حرکت دیگری از سوی شورای به اصطلاح امنیت سازمان ملل، انتظاری نابجا و غیر معقول بود. آدم وقتی اخبار و ماجراهای پشت‏پرده این قطعنامه را می‏بیند و می‏خواند واقعا خنده‏اش می‏گیرد. اینکه بسیاری از کشورها تا ساعاتی پیش از نشست شورا، با صدور هرگونه بیانیه‏ای علیه ایران مخالف باشند، اما در اثر ارعاب و یا قولهای مساعد دولت آمریکا، ناگهان تصمیمشان را در قبال ایران تغییر بدهند! (البته به غیر از اندونزی که آنهم به دادن رای ممتنع قناعت کرد!) و نکته قابل توجه در این مساله اینکه کشورهای مدنظر، علی‏رغم رای مثبتشان به این قطعنامه، در سخنانشان تا حدود زیادی جانب ایران را گرفته‏اند! حتی نمایندگان تعدادی از این کشورها حرفهایی زده‏اند که آدم می‏ماند که آیا آنها واقعا علیه ایران رای داده‏اند یا نه؟! به عنوان مثال می‏توان به سخنان جالب سفیر آفریقای جنوبی در نشست شورای امنیت اشاره کرد که خود به غیرقانونی بودن این قطعنامه اعتراف می کند :« ما امروز از اینکه بانیان این قطعنامه همان متنی را برای تصویب ارائه دادند که قبل از گزارش محمد البرادعی مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ارائه شده بود، متاسفیم.» وی همچنین ضمن اظهار نگرانی از صدور این قطعنامه ادعا می‏کند:« تنها دلیلی که آفریقای جنوبی به این قطعنامه رای مثبت داده، حمایت از اجماع شورای امنیت است که در قطعنامه‌های قبلی دیده شده است!... آژانس تنها قدرت بین‌المللی است که می‌تواند ماهیت صلح- آمیز برنامه هسته‌ای ایران را تایید کند و جای تاسف است که شورای امنیت به نظر می‌رسد شتاب برای تصویب تحریمهای بعدی داشته و به پیشرفتهای بدست آمده و اجرای مقررات ایمنی ان پی تی در ایران، توجهی نکرده است... گزارش مدیرکل آژانس بوضوح نشان می‌دهد که مسائل حل نشده به نتیجه رسیده و آژانس هیچ مدرکی دال بر انحراف ایران ندارد.» خواندن این حرفها یک نکته اساسی را به ما و همه جهانیان ثابت می‏کند، آنهم اینکه ملاک صدور قطعنامه‏های ضد‏ایرانی شورای امنیت، هیچگاه مدارک حقوقی و کارشناسی شده آژانس انرژی اتمی نبوده است، این حرفی است که تمامی وجدانهای بیدار و خفته عالم آنرا به درستی می دانند، اما... البته نمی‏توان و نباید قلدری زورمداران عالم را هم نادیده گرفت که هیچگاه تابع هیچ منطقی در تصمیم گیریهای خود نبوده و نخواهند بود!


شنبه 11 اسفند 1386 , ساعت 9:56 صبح

در حالیکه حضرت شیخ عبد الله بن عبد الرحمن جبرین (عضو هیئت علمای بزرگ کشور عربستان سعودی) شیعیان را رافضی می‏نامد و بر لزوم یاری رساندن به اهل سنت عراق برای مقابله با تشیع تاکید می‏کند


و هنگامیکه که شیخ محمود لطفی عامر از علمای وهابی مصر، فتوا می‏دهد و حسنی مبارک را امیرالمومنین معرفی می‏کند


و در حالی که موجودی به نام محمود عباس، حماس را همان القاعده می‏داند


و در روزهایی که سران مرتجع عرب هنوز هم خمار قدمهای نامیمون بوش به کشورشان هستند


صهیونیستهای جنایتکار، از سکوت مرگبار همه آنها نهایت استفاده را می‏برند و زن و کودک و پیر و جوان را در غزه به خاک و خون می‏کشند...


و ما هم مدتهاست که همه آنها را محکوم می‏کنیم


آیا این کودک بی‏گناه، کوچکترین عضو القاعده بود که کشته شد؟ پاسخ آنرا محمود عباس و همه سران بی‏غیرت عرب بهتر از هر کسی می‏دانند... 


کودک فلسطینی


 فیلمی کوتاه از کودک 4 ماهه فلسطینی که توسط صهیونیستها به شهادت رسید ...



پنجشنبه 9 اسفند 1386 , ساعت 3:9 صبح

ابتدا از عموم دانشجویان آزاده از طیفها و گروههای مختلف، اعم از بسیجی و انجمنی و مشارکتی و اصولگرا و اصلاح طلب و چپی و راستی و بی‏غیرت و با‏غیرت و بی‏خیال و با‏خیال و ...، معذرت می‏خواهم و امیدوارم که جسارت بنده را به بزرگواری خودشان ببخشایند!


یادم می‏آید که سال اول دانشگاه، ساکن خوابگاهی شدم که اسمش را گذاشته بودند «خوابگاه شهید علم الهدی». البته آن روزها نه علم الهدی را می شناختم و نه از ماجرایش خبر داشتم. مدتی گذشت؛ فهمیدم علم الهدی، خود دانشجویی بوده که در سال 59 به همراه تعدادی از رفقای دانشجویش در بیابانهای اطراف هویزه، در برابر تانکهای دشمن ایستاد و آنقدر مقاومت کرد تا آنکه مشخص شد دیگر هیچ گلوله ای برای شلیک کردن ندارد و عاقبت با گلوله مستقیم همان تانکها به آسمان پر کشید. خوابگاه کناریمان، «خوابگاه شهید مالکی» بود، دانشجوی رشته الهیات دانشگاه اهواز. بقیه خوابگاهها را هم با اسامی شهدای دانشجوی دیگر نامگذاری کرده بودند: «خوابگاه شهید مرعشی » دانشجوی رشته ریاضی، «شهید بقایی» رشته پزشکی، خوابگاه شهید ... سرانجام همه خوابگاهها را شمردیم، دیگر خوابگاهی وجود نداشت در حالیکه هنوز شهدای دانشجوی بسیاری وجود داشتند که اسامیشان بر هیچ خوابگاهی گذاشته نشد: شهید هاشم احمدی، شهیدحفیظ الله اسدی، شهید عباسقلی اسفندیاری، شهید موسی اسکندری، شهید مرتضی افراز، شهید سعید اعتدالی، نادر ایزدپناه، سید احمد موسویان، غلامرضا پیرزاده، عبدالرسول تابان، محمدرضا توکلی‏زاده، غلامعلی توکلی، جعفر جعفری، نادعلی چراغیگاه، سید صاحب حسینی، محمد علی ابول نژادیان، ابراهیم اسپید، عظیم اسدی، منوچهر آصفی، امیدوار باقری، شکرخدا بهمنی،غلامرضا پیرزاده، محمدرضا حسن‏زاده، محمد حسین‏پور، محمد حسین‏زاده، سید محمدعلی حکیم، سید مهدی حیاتی، حسن خاکی، کمال خبازی، جمال دهشور، ناصر دشتی‏پور، مهدی شاهدی، محسن اولی‏پور، عبدالصمد بلبلی، علیرضا بیطارزاده، عبدالامیر تقی‏زاده دزفولی، سید جلیل حسین زاده، حمدالله خواجویان، محمدرضا زارعی، محمد شعبانی، حسن علی صفری‏نژاد، مصدق طاهری، عبدالحمید فردایی، رسول کاووسی، علی کردنژاد، ابراهیم نجیب، پیمان موسوی و صدها دانشجوی شهید دیگر...


سالها گذشت، دانشجویان بسیاری وارد دانشگاه شدند و درس خواندند و فارغ التحصیل شدند و  بسیاری از آنها هم پس از ترک دانشگاه، نامشان برای همیشه فراموش شد، اما نام آن خوابگاه‏ها، هنوز هم همانست که بود: «خوابگاه شهید علم الهدی»، «خوابگاه شهید مالکی»، «خوابگاه شهید مرعشی »، «خوابگاه شهید بقایی»... مگر می شود اسم صاحب خانه را از روی خانه پاک کرد؟ صاحبان واقعی آن دانشگاه و آن خوابگاه‏ها، همانهایی بودند که روزگاری با مظلومیت تمام از خانه خود در برابر دشمن متجاوز دفاع کرده بودند. باقی دانشجویان تنها مهمانانی بودند و هستند که مدتی کوتاه به آن خانه‏ها وارد شدند و با سپری کردن دوران تحصیل، از آن خداحافظی کردند. البته متاسفانه، عده‏ای از دانشجویانی هرگز مهمانان خوبی نشدند، ما با چشم خود دیدیم و شاید شما هم دیده باشید که تعدادی از آنها هیچ احترامی به صاحبان خانه خود نگذاشتند و حتی افرادی هم وجود داشتند که به میزبانان خود توهین می‏کردند! یادم می‏آید، چند سال پیش قرار بود بقایای بدن تعدادی از همین شهدا را به خانه‏شان برگردانند، دانشجویانی فریاد ‏زدند که ما به شما اجازه بازگشت به خانه‏تان را نمی‏دهیم! مصیبت از این بالاتر؟ اصلا چرا راه دور برویم، همین چند روز پیش برادران انجمن اسلامی؟دانشگاه شهر کرد، همین حرف‏ها را دوباره تکرار کردند! آنها درحالیکه رگهای گردنشان بیرون زده بود، فریاد می‏زدند و می‏گفتند که اینجا جای صاحب خانه‏ها نیست! ...


البته خود شهدا هرگز اسیر این مسائل انحرافی نشدند. آنها در همان زمان حیات مادیشان هم، هرگز اسیر زرق و برق و ظواهر دانشگاه نشدند. درست در همان روزهایی که خیلی‏ها پز روشنفکری می‏دادند و چپی‏ها و توده‏ایها و نهضتی‏ها و ملی‏گراها، مشغول جر و بحثهای تئوریک و خشونتهای عملی خودشان بودند، این دانشجویان مسلمان پیرو واقعی خط امام بودند که نامشان را در دانشگاهی دیگر ثبت کردند و برای همیشه ماندگار شدند: دانشگاهی به نام «دانشگاه امام حسین» و استادشان هم کسی نبود جز «امام»...


برادر و خواهر! من دلم خیلی می‏سوزد. البته خواهشا فکر نکنید که دچار احساسات شده‏ام و برای آن صاحب خانه‏ها دل می‏سوزانم! نخیر، مطمئن باشید که دلم برای آنها نمی‏سوزد. آنها هیچ احتیاجی به دلسوزی من و یا داد و فریاد برادران انجمن اسلامی شهرکرد ندارند! نام آنها تا ابد روی خانه‏هایشان حک شده است و اکنون هم درون خانه هایی مجللتر و گرانبهاتر سکونت دارند! من دلم برای برادران و خواهران انجمن اسلامی؟ شهرکرد می سوزد! دلم برای انجمن‏های اسلامی بقیه دانشگاههای کشور می‏سوزد! دلم برای برادران دفتر تحکیم می‏سوزد، دلم برای آن دانشجویان زندانی می‏سوزد! دلم برای آن دانشجویانی می‏سوزد که می‏آیند و می‏روند اما هرگز صاحب خانه نمی‏شوند!



دوشنبه 6 اسفند 1386 , ساعت 9:22 صبح

آدم در برابر بعضی صحنه‏ها حقیقتا کم می‏آورد و می‏ماند که چه بگوید و چه بنویسد. مگر می‏شود احساسات پاک انسانها را به همین سادگی بر صفحه کاغذ آورد و از آن سخن گفت؟ مگر می‏توان چشمها را بست و این همه مردانگی، شرف، انسانیت و حیوان دوستی را ندید؟! مگر می‏توان این همه عظمت و بزرگواری را به خاطر مسائل سیاسی نادیده گرفت؟ صحبت تنها بر سر یک سگ نیست، من از احساسات پاک آن سرباز آمریکایی صحبت می‏کنم که همه ما را شرمنده مرام و رفتار خود کرده است. کجایند آن آدمهایی که روزانه گریه‏ها و اشکهای سگهای زیادی را می‏بینند و به سادگی از کنار آنها عبور می‏کنند؟! آیا نمی‏بینند که در دوران نابودی احساسات، انسانهایی هم روی این کره خاکی زندگی می‏کنند که هرگز نمی‏توانند تنهایی و سرگردانی یک سگ را تحمل کنند؟ آیا نمی‏بینند که برای بعضی آدمها هیچ فرقی نمی‏کند که آن سگ از نژاد عراقی باشد یا اسرائیلی و یا آمریکایی؟ آیا نمی‏بینند حس همدردی مسولان آمریکا را که بدون هیچگونه تشریفات اضافی و حتی انگشت نگاری از این سگ جهان سومی، ترتیبی اتخاذ کرده‏اند که اکنون او آسوده و فارغ از هرگونه نگرانی از انفجار بمبی، در خیابانهای کالیفرنیا قدم می‏زند؟ آفرین بر آن وجدانهای پاک و آن مادرانی که چنین فرزندانی را به جامعه بشریت تحویل داده‏اند. آفرین بر آن سربازی که باعث شد تا این سگ بیچاره از یک عمر بدبختی و فلاکت نجات پیدا کند. من هر وقت این جمله آن سرباز آمریکایی را با خود مرور می‏کنم، دیگر نمی‏توانم احساساتم را کنترل کنم:«این سگ یک عمر جنگ، مبارزه و آزار در زندگی‌اش داشته که از این به بعد زندگی خوبی در کالیفرنیا خواهد داشت » پس فریاد می‏زنم و از عموم ملت ایران نیز می‏خواهم که با من هم صدا شوند:« ای آمریکا! ای هلو! ای شرف و ای مردانگی! کرم نما و فرود آی و سگهای ما را هم از این همه درد و محنت که گرفتار آنند، رهایی ده! ما سگهای فراوانی داریم که نیازمند کمکهای فوری شما هستند! مگر سگهای ما با سگهای عراقی چه فرقی دارند؟ تازه خودتان بیایید و ببینید، ما سگهایی داریم که قلاده‏شان می‏ارزد به تمام سگهای عراقی! سگهای ما از نژاد اصلاح شده هستند!»


پنجشنبه 2 اسفند 1386 , ساعت 10:48 صبح

چند سال پیش و در بحبوحه جار و جنجالهای پس از دوم خرداد، آقای محتشمی به دانشگاه ما دعوت شده بودند. مجریان برنامه  سوالات حضار را به گونه‏ای گلچین کرده بودند که هیچ صدای مخالفی به گوش آقای محتشمی و دیگران نرسد. طبیعی بود که من هم از مطرح شدن پرسشم ناامید شدم، اما در کمال ناباوری سوالم خوانده شد:«آقای محتشمی، این روزها افراد و گروههای زیادی در دایره گروههای دوم خرداد قرار دارند که خیلی هایشان هیچ نسبتی با شما ندارند. حتی عده‏ای خودشان را خط امامی می‏نامند بدون آنکه کوچکترین اعتقادی به راه و اندیشه امام داشته باشند و آیا اصلا شما این مساله را قبول دارید؟» آقای محتشمی هم لطف کردند و پاسخی دادند که به تیتر روزنامه ها و نشریات تبدیل شد، ایشان گفتند:« بله! آدمهای زیادی در مجموعه گروههای دوم خرداد حضور دارند که از اول هم خط امام را قبول نداشتند، منتهی آن زمان نیات آنها معلوم نبود و کم کم پرده از چهره واقعی خود کنار زدند!» معنای این جمله آقای محتشمی این بود که قطعا در میان اصلاح طلبان، افرادی حضور داشته‏اند که هیچ اعتقادی به اندیشه‏های امام راحل و انقلاب اسلامی نداشتند، اما بنا به دلایلی که برای خیلی‏ها مشخص است، در جمع گروههای دوم خردادی حضور داشته و دارند!


موقتا این تناقض بزرگ را کنار می گذارم که چرا مدعیان واقعی خط امام، هرگز سعی نکردند که این نفوذی‏های ناهماهنگ را از خود برهانند و کاری هم به این مساله ندارم که چرا امروز آقای محتشمی و دوستانشان علی‏رغم شناختی که از این عده دارند، باز هم برای دفاع از آنها جار و جنجال تازه‏ای براه انداخته‏اند. فعلا به مسائل چند روز گذشته کشور می‏پردازم. ماجرایی که از سخنرانی فرمانده سپاه آغاز شد و موضع‏گیری سید حسن خمینی را در پی داشت و سپس توهینهای سایت نوسازی به ایشان! توهینهایی که باعث شد تا مرحوم آقای توسلی در جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام به علت ناراحتی از آن، دچار ایست قلبی شوند و پس از آن هم سخنان پی‏در‏پی افرادی که دائما یک چیز را تکرار می‏کنند: «دفاع از خط امام!» در میان این افراد شخصیتهایی حضور دارند که در ارادت و پایبندی آنها به خط امام هیچ شک و شبهه‏ای وجود ندارد، اما اینروزها آدمهایی هم مدعی دفاع از خط امام شده‏اند که گفتار و رفتار گذشته آنها چیز دیگری را ثابت می‏کند. آدمهایی که افتخارشان اینست که دوست دشمنان امام هستند. آدمهایی که طی سالهای گذشته از هیچ کوششی برای ناکارآمدی نظام فروگذار نکردند، آدمهایی که طراح شورشهای خیابانی بودند و همچنین آدمهایی که تنها در روزهای انتخابات، خط امامی می‏شوند!!  


در روزهای گذشته، عده‏ای چنان از نادیده گرفتن دستورات امام اظهار نگرانی کرده‏اند که گویی امام راحل، در طول حیات مبارک خود هیچ سخن و یا نصیحت دیگری نداشته‏اند جز اینکه نظامیان نباید در انتخابات دخالت کنند! البته این نکته حرف درستی است و شکی هم در آن وجود ندارد، اما این سوال را هم می‏شود از آقای محتشمی و دوستان مجمع روحانیون پرسید که آیا در صحیفه نور امام، هیچ سخن، دستور و یا نکته اساسی دیگری وجود ندارد که شما را برای دفاع از اندیشه‏های امام راحل بسیج کند؟ آیا امام در منشور روحانیت، خطر انجمن حجتیه را به ما گوشزد نکرد؟ آیا نگران بازگشت مجدد لیبرالها و عناصر نهضت آزادی نبود؟ آیا در طی سالیان گذشته، افرادی ادعا نکردند که نظریه ولایت فقیه امام یعنی استبداد؟ آیا روزنامه ای ننوشت که اسلام با جمهوریت سازگاری ندارد؟ آیا استاد و دکتری در این مملکت به کل اعتقادات شما توهین نکرد؟ و آیا یکی از دوستان هم جناحی شما همان حرف مارکس را تکرار نکرد که دین یعنی افیون توده ها و حکومتها؟... و مهمتر از همه، آیا در این موارد نیز احساس خطر کرده و برای دفاع از خط امام اینچنین به صحنه آمدید که اکنون به بهانه رد صلاحیت عده‏ای، فریاد وااماما سر می‏دهید؟! بنده منکر اشتباهات شورای نگهبان و وزارت کشور نیستم، اما حافظه تاریخی ما هم، بست‏نشینی و تحصن خائنان به ملت را در راهروهای مجلس فراموش نمی‏کند. اگر معنای خط امام بودن آقایان این است که برای رضایت اربابان خود بالای سرمان به انگلیسی بنویسیم «تحصن نمایندگان مجلس!» و گزارش تحصن ما را شب و روز تلویزیون «بی‏بی‏‏سی» و «سی‏ان‏ان» پخش کند، پس احتمالا ما معنای «خط امام» را به درستی درک نکرده‏ایم. اگر معنای خط امامی بودن اینست که نامه‏های امام را در خصوص منتظری، نادیده بگیریم و امروز با اعضای باند مهدی هاشمی، دست دوستی بدهیم، پس ما این خط را نمی‏خواهیم! و اگر معنای خط امام اینست که تا دیروز نامه‏ی امام را در خصوص نهضت آزادی فصل الخطاب قرار می‏دادیم، اما امروز به بهانه «زنده باد مخالف من»، آن نامه را فراموش کرده‏ایم، پس این خط شماست نه خط امام!


یکشنبه 28 بهمن 1386 , ساعت 11:39 عصر

پس از نوشتن نوستالژی، یکی از آشنایان ماجرایی را برایم تعریف کرد که تا حدود زیادی به نوشته قبلی مربوط می‏شود؛ ماجرایی که شاید برای افراد بسیاری اتفاق افتاده و از چشمان بسیاری دیگر، پنهان مانده باشد. برای نوشتن این ماجرا، نیازی نیست که حتما سراغ کلمات و عبارات احساسی بروم تا مفهوم درد و غصه را منتقل کند. گاهی اوقات خود داستان همه درد را تعریف می‏کند:


«شب عروسی خواهرم بود و ما- یعنی همه اطرافیان عروس- در برزخ میان خوشحالی و غم، کم‏کم آماده رفتن به خانه خودمان می‏شدیم! خوشحال از اینکه بالاخره خواهرم پس از سالها تصمیم به ازدواج مجدد گرفته بود و ناراحت و نگران از عکس العمل فرزند 7، 8 ساله اش! چند سالی از شهادت شوهر خواهرم، می‏گذشت. خواهرزاده‏ام که پس از شهادت پدر به دنیا آمده بود، هرگز از مادرش ‏جدا نشده بود، اما آن شب...


هنوز چشمان نگران و اشک آلود خواهرم را در لحظه جدایی و خداحافظی با پسرش به یاد دارم. بغض سنگینی گلویم را می‏فشرد. همه نگاهها به صورت معصوم آن کودک خیره بود. به خانه برگشتیم. خواهرزاده ام هم با ما برگشت. با وجود همه درد و اندوهی که در دل داشتیم، در خانه خودمان هم کف زدیم و شادی کردیم اما خواهرزاده‏ام گوشه‏ای نشست...


نیمه‏های شب بود. نمی‏دانم خواب بودم یا بیدار، رویا بود یا واقعیت؟ شهید را دیدم که به خانه‏مان آمده بود. گفت: از اینکه خواهرت، سر و سامان گرفته خوشحالم، اما به داد پسرم برسید!... از جا پریدم و فورا به طرف خواهر‏زاده‏ام رفتم. پتو را کنار زدم. باورم نمی‏شد، صورتش خیس بود از بس که در تنهایی و غریبی خود گریه کرده بود. تب شدیدی هم داشت. بقیه که از سر و صدای من بیدار شده بودند، با دیدن او، شروع کردند به گریه کردن...


هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که عروس-خواهرم- به خانه آمد و یکراست رفت سراغ پسرش. او را در آغوش گرفت و سر و رویش را بوسید. گویی که سالها همدیگر را ندیده بودند... »


 آن پسرک 7، 8 ساله، امروز خود پسری دارد  5 ساله. شاید با هر بار شنیدن کلمه «بابا»، داغ روزهایی برایش زنده شود که هرگز به کسی نگفت بابا!


جمعه 19 بهمن 1386 , ساعت 1:2 عصر

نوستالژی یعنی غم غربت، غم و اندوه روزهای گذشته. نوستالژی یعنی بیاد آوردن خاطرات تلخ و شیرین روزهایی که رفته‏اند و دیگر برنمی‏گردند. نوستالژی یعنی قطره اشکی که با دیدن عکسی از گوشه چشمانت جاری می‏شود. نوستالژی یعنی آهی که با شنیدن آهنگی از سینه‏ات بیرون می‏آید. نوستالژی یعنی اینکه بنشینی و روزی هزار بار نوای دلنشین بچه‏های آباده را گوش کنی که برایت مادر مادر می‏خوانند! نوستالژی یعنی اینکه چشمانت را ببندی و چشمان اشک‏آلود مادربزرگت را ببینی که در آن سالها با شنیدن این آهنگ از خود بی‏خود می‏شد. نوستالژی یعنی اینکه پسرعمه سه چهار ساله‏ات با شنیدن این آهنگ تازه می‏فهمید بابا یعنی چه! نوستالژی یعنی آن بغض‏های کهنه عمه، وقتی پسرش باز سراغ بابایش را از او می‏گرفت. نوستالژی یعنی همه آن دردها و رنجهایی که از یادم رفته بود و امروز دوباره برایم زنده شد...


برای مشاهده فیلم،  احتیاج به آخرین نسخه فلش‏پلیر دارید. (روی صفحه زیر کلیک کنید)


 

در همین رابطه بخوانید: آقای ضرغامی ، انقلاب را از آرشیو مظلومیت بیرون بکشید


   1   2   3   4   5      >

[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسیح جان، شما همان دلفین باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز دیدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابی‏ من و عشق آقای خاتمی!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از این حس غریب...
[30/1/1387- 2:32 ع]