سفارش تبلیغ
صبا

مردم فرزندان دنیایند ، و فرزندان را سرزنش نکنند که دوستدار ما در خود چرایند . [نهج البلاغه]
دوشنبه 87 فروردین 12 , ساعت 10:17 عصر

دوکوهه صبح روز 27 اسفند 1386

اتوبوسها آماده حرکت به سمت قم و تهران هستند و من علاوه بر غم و اندوهی که از جدایی دوستان و همسفران و دل کندن از آن خاک مقدس، در دل دارم، از دردی بزرگتر رنج می برم. درد و رنجی که چند سالی است بر جانم افتاده و البته در روزهای بازدید از مناطق جنگی بیشتر و پررنگ تر می شود!...

ابتدای مطلب اینرا بنویسم که بنده نه بسیجی ام و نه رزمنده و نه در این زمینه ادعایی دارم اما افتخارم اینست که چند سالی از بهترین سالهای کودکی و نوجوانی ام را در دوران دفاع مقدس و در استان مرزی ایلام سپری کرده و همچنین پس از دوران جنگ نیز سالهایی را در استان خوزستان بسر برده ام و از نفس گرم انسانهایی بزرگ اما بی‏ادعا بهره برده و درسها آموخته ام. آدمهایی که روزگاری بر خاک پاک جنوب و غرب این مرز و بوم پای گذاشته و یاد و نام خود را برای همیشه در تاریخ ثبت کردند. هنوز هم وقتی اسم گردنه قلاجه و چهارمله را می شنوم، یاد روزهایی می افتم که به همراه پدرم که معلم بود، به طرف روستاهایی می رفتیم که قرار بود محل زندگیمان باشد. اطراف گردنه، پر بود از چادرهایی که درونشان آدمهایی بزرگ، خود را برای روزهایی پر حماسه آماده می‏کردند. وقتی اسم قروه و سنندج را می شنوم، یاد روزی می‏افتم که پدرم آشفته و پریشان به خانه آمد و خبر شهادت «فرهاد لاهوتی» را داد. وقتی اسم «حاج عمران» را می شنوم یاد روزی می افتم که تعدادی از بهترین جوانهای شهر کوچک ما سوار اتوبوس شدند اما مدتی بعد خبر شهادت 12 نفرشان را به شهر آوردند، بدنهای زخمی تعدادی دیگر نیز به خانه هایشان بازگشت و تعدادی هم هرگز به خانه برنگشتند! وقتی اسم جبهه را می شنوم یاد آن روزهایی می افتم که «جبهه» به معنای واقعی کلمه «جبهه» بود. هیچ تفسیر خاصی از آن در اذهان مردم وجود نداشت، هیچکس مطابق میل و خواست خود آنرا تفسیر نمی کرد! جبهه همان چیزی بود که مردم آنرا احساس می کردند، همان چیزی که بسیاری با آن درگیر بودند و همان جایی که بسیاری از جوانان این کشور با پوست و گوشت و خون خود در آن حضور داشتند...

 آن سالها گذشت و جنگ به پایان رسید. آنهایی که درگیر جنگ بودند به خانه هایشان برگشتند. تعدای به نوشتن و گفتن خاطراتشان مشغول شدند و بسیاری نیز برای همیشه سکوت را در پیش گرفتند. کمیته تفحص شهدا، جنازه های شهدا را به شهر و دیارشان می‏فرستاد و یگانهای پاکسازی هم به کشف و خنثی سازی میادین مین مشغول شدند و کم کم زمینه زیارت مناطق عملیاتی برای مردم فراهم شد. من برای اولین بار سال 76 موفق به زیارت شلمچه شدم. راستش را بخواهید شلمچه آن سالها، با آن چیزی که در این چند سال اخیر شاهد آن هستیم زمین تا آسمان فرق داشت! هنوز همه چیز سر جای خودش قرار داشت، نه از آب سردکن‏های امروزی خبری بود نه از پایگاه‏های شارژ ایرانسل و نه مخابرات و نه بستنی‏فروشی و نوشابه فروشی و نه حتی یادبودی برای شهدای گمنام! البته ممکن است فورا این سوال برای عده ای مطرح شود که مگر فراهم آوردن امکانات رفاهی و بهداشتی و ... برای مسافران و زائران و کاروانهای راهیان نور چه اشکالی دارد؟ من هم می گویم هیچ عیب و ایرادی ندارد، اما اگر قرار باشد از امکانات رفاهی و بهداشتی مردم دم بزنیم، پس آن جاده های ناهموار استان خوزستان و همین مناطق جنگی و مشکل آب آشامیدنی و گاز شهری آبادان و خرمشهر و هویزه را چگونه باید تفسیر بکنیم؟!(البته این هم از برکات دولتهای سازندگی و اصلاحات بود که هرگونه سرمایه‏گذاری و آبادانی را در استانهای مرزی کشور به بهانه خطرات کشورهای همسایه ممنوع اعلام کرده بودند!) و ای کاش تغییرات بوجود آمده در شلمچه و فکه و طلائیه تنها به همین شکل ظاهری و ساخت و سازهای امروزین آنها خلاصه می شد، اما مشکل فراتر از این حرفهاست. مشکل اصلی اینجاست که با گذشت زمان، در نوع بیان خاطرات و وقایع جنگ نیز تغییر و تحولی عجیب ایجاد شد. کافیست به عملکرد جریاناتی که سعی در القای نوعی خاص و تحریف شده از جبهه و جنگ و خاطرات دفاع مقدس دارند، دقت کنید تا خود به حقیقت این ادعا ایمان بیاورید. بنده درباره سهوی و یا عمدی بودن این کارها هیچ قضاوتی نمی کنم اما اعتقاد دارم که هرگونه تحریف واقعیات به بهانه تحریک احساسات و عواطف مردم نه تنها هیچ کمکی به زنده نگه داشتن یاد شهدا نمی کند، بلکه به مرور زمان ما را با انبوهی از افسانه ها و دروغها روبرو خواهد کرد...

یادم نمی رود درد دل های یکی از رزمنگان عزیز را که می گفت:«اگر بخواهیم خاطرات دوران جنگ را به درستی ثبت کنیم، باید چند مرحله را در نظر بگیریم و بیان کنیم. از روزی شروع کنیم که یک رزمنده در خانه اش آماده حرکت می شد، وسایلش را جمع و جور می کرد، با خانواده اش خداحافظی می کرد، در مسجد محل ثبت نام می کرد، دوران آموزشی را در پادگانی می گذراند، و مدتی را در مناطق پشت خط مقدم و درون چادرها بسر می برد و دقیقا در طی همین مراحل خودش را پیدا می کرد و می‏ساخت. در نهایت به روز یا شبی می رسید که قرار بود عملیاتی انجام شود. نه اینکه مثل فیلمهای سینمایی، فقط شب عملیات را نشان بدهیم و نماز شب خواندن و شهادت و عطر و گل و بلبل را!» اینها را مقایسه کنید با آنچه که امروزه توسط برخی راویان و طلاب جوان در مناطق جنگی برای زائران گفته و خوانده می شود. پرداختن بیش از حد و نابجا به جنبه های معنوی جبهه و تنها و تنها بیان الهامات و امدادهای غیبی، بدون درنظر گرفتن مسائل پیچیده نظامی و عملیاتی و ... باعث می شود که بسیاری از زائران که به این مناطق سفر می‏کنند درک روشن و درستی از جنگ نداشته باشند!(به نظر بنده، شاید آنهایی که رزم شبانه پادگان میشداغ را تجربه کرده اند، تا اندازه ای معنا و مفهوم واقعی جنگ را درک کرده باشند!) و متاسفانه بعضی ها در بیان این خاطرات تا آنجا پیش می روند که گویا در دوران جنگ تحمیلی، رزمندگان ایرانی فقط و فقط با یاری فرشتگان و امدادهای غیبی می جنگیدند! به قول یکی از رزمندگان که اتفاقا امروز هم در زمینه های فرهنگی و مطبوعاتی فعالیت می کند، امدادهای غیبی که این عده از آن دم می زنند، خود بسیجی ها هم آنرا باور نمی‏کنند، چه رسد آنهایی که هرگز جنگ را ندیده اند! (هیچکس نمی تواند منکر الهامات و امدادهای غیبی شود اما ای کاش آنهایی که وظیفه روایتگری جنگ را برعهده دارند، به همه جوانب آن اشاره می‏کردند)

و باید گریه کرد و رنج برد از این مصیبتی که روزگاری دامن عاشورا و محرم را گرفت و آنرا به انواع و اقسام خرافات و تحریفات درآمیخت تا جایی که اصل فلسفه قیام امام حسین و آن همه رشادت و ایثار و از خودگذشتگی را کنار گذاشتند و به خیال خام خود برای نشان دادن عظمت امام و گریاندن عوام، به تحریفات ساختگی خود مشغول شدند. پس وقتی با قیام عاشورا چنین کردند، چرا این موضوع برای ما شگفت آور باشد که عده ای برای بیان عظمت دوران دفاع مقدس، به تحریفات و دروغهای خودساخته متوسل شده اند؟! و باید ترسید از روزی که خاطرات جنگ جز همین روایات و تحریفات چیز دیگری نباشد!

شاید این قصه ادامه داشته باشد... 



آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[عناوین آرشیوشده]