سفارش تبلیغ
صبا ویژن

[ و چون خبر کشته شدن محمد پسر ابو بکر بدو رسید فرمود : ] اندوه ما بدو همچند شادمانى آنهاست ، جز که از آنان دشمنى کاست و از کنار ما دوستى برخاست . [نهج البلاغه]
پنج شنبه 85 دی 28 , ساعت 12:24 عصر

22 بهمن 79 ، حرم مطهر حضرت معصومه ( س )   :

توی صحن حرم حضرت معصومه ( س )  نشسته بودم که ناگهان چشمم افتاد به روزنامه بغل دستی ام: فرمانده جانباز گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ، به شهادت رسید . بله ، درست خوانده بودم ، علی محمودوند ، در فکه 

17 مهر 80 ، مجید پازوکی ،  یار و همرزم شهید محمودوند ، به یاران شهیدش پیوست .

MAHMODVAND____12

 

روزی که برای اولین و آخرین بار ،آن دو را دیدم ، فکر نمی کردم که بعدها باید افسوس آنروز را بخورم . ماجرا زمانی اتفاق افتاد که من در دانشگاه اهواز درس می خواندم . دوستانی داشتم که گهگاهی با هم به مناطق جنگی می رفتیم . تقریبا همه مناطق را رفته بودیم ، از شلمچه و اروند گرفته تا طلاییه و سوسنگرد و دهلاویه ...

دوستی داشتم که در چند نشریه دانشجویی وغیر دانشجویی فعالیت می کرد . قرار بود برای برپایی نمایشگاهی در اهواز ، از طرف سپاه به فکه برود و عکسهایی از آن منطقه بگیرد . من که تا آنموقع به فکه نرفته بودم ، به زور و التماس مجبورش کردم که مرا هم با خودش ببرد ...

ماه رمضان بود . قرار بود که بعد از نماز صبح حرکت کنیم . آن شب هر جوری بود گذشت و کم کم موقع حرکت فرا رسید . سوار ماشین سپاه شدیم و به طرف فکه حرکت کردیم . توی مسیر تمام افکارم متوجه بیرون بود و مثلا توی ذهنم تداعی می کردم ، خدایا یه روزهایی توی همین خاک ، توی همین مسیر ، توی همین سنگرها ، چه افرادی حضور داشتند و  جنگیدند و شهید شدند ...

پس از چند ساعت ، به فکه رسیدیم . قبلا شنیده بودم که فکه ، قتلگاه بچه های لشگر 27 محمد رسول الله و محل عملیاتهای بزرگی  چون والفجر بوده ، از خودم می پرسیدم خدایا من اینجا چه میکنم ؟ خودم هم  نمی دانستم. ماشین درست جلوی مقر گروه تفحص لشگر محمد رسول الله ، توقف کرد و ما پیاده شدیم . آن لحظه چهره هایی را دیدم که ای کاش آنروز آنها را بهتر شناخته بودم . ..

یکی از همراهان که از سپاه اهواز بود و با بچه های تفحص آشنایی قبلی داشت ، موضوع عکاسی را با آنها مطرح کرد . قرار شد که  به اتفاق دو نفر از بچه های تفحص کمی جلوتر برویم .

مجید پازوکی از گروه تفحص ، راهنمای ما شد .سوار ماشین شدیم و به سمت قتلگاه شهدای فکه حرکت کردیم .توی مسیر چند باری ، ماشین توقف کرد و دوستم پیاده شد و عکس گرفت .کمی جلوتر هم به محل شهادت شهید آوینی رسیدیم ،  پیاده شدیم و فاتحه ای خواندیم ، باز جلوتر رفتیم تا اینکه متوجه کسی شدیم که تک و تنها ، در آن منطقه پرخاطره با خودش خلوت کرده بود . خود پازوکی هم تعجب کرد و به سراغش رفت . ما او را نمی شناختیم. اما بعد فهمیدیم که علی محمودوند است ، فرمانده گروه تفحص لشگر 27 محمد رسول الله . حال عجیبی داشت . معلوم بود که توی این دنیا نیست . کسی نمیدانست که در تنهایی او چه می گذرد . شاید با دوستان شهیدش درد دل می کرد . به اتفاق او به طرف قتلگاه رفتیم .جایی که تعداد زیادی از بچه های بسیجی با لبهای تشنه و با مظلومیت تمام به شهادت رسیدند ...

پس ازپایان کار عکاسی  ، به قرارگاه برگشتیم . این بار ما را به سمت اطاقی بردند که در آن پیکرهای پاک شهدای تفحص شده قرار داشت . ما که انتظار دیدن آن را نداشتیم ، منقلب شدیم . استخوان های پاک و مقدس شهیدان با دقت خاصی توسط بچه های تفحص در کفن پیچیده شده بود .

زمان بازگشت فرا رسید . اما برایمان سخت بود دل کندن از آنجا و آنها اگرچه تنها به اندازه نصف روز آنجا بودیم .به هر حال با ناراحتی سوار ماشین شدیم . همه مات و مبهوت ، به همدیگر نگاه می کردیم و حسرت زمان کوتاهی را می خوردیم که خیلی زود تمام شد . داخل ماشین ، آن برادر سپاهی شروع کرد به تعریف کردن از وضعیت علی محمودوند و مجید پازوکی . او از جانباز بودن آنها گفت و اینکه محمودوند یک پایش از بالای زانو قطع است و در حین تلاش شبانه روزی اش برای جستجوی پیکرهای شهدا ،  در اثر برخورد با مین چند بار پای مصنوعی اش شکسته و او که برای دریافت پای مصنوعی جدید به بنیاد مراجعه کرده بود  ،جواب شنید که آقای محمودوند ، سهمیه پای شما تمام شده است !! ( بله درست خواندید ، سهمیه پا. یه چیزی تو مایه های سهمیه قند و شکر و برنج و سیمان و این جور چیزها ) و علی محمودوند هم مجبور می شد که با چسب ، قطعات شکسته پای مصنوعی اش را به هم بچسباند و به همان بسازد . او می گفت که این دو نفر علیرغم داشتن مشکلات زیاد و رنجهای به جای مانده از ترکشها و آسیب شیمیایی ، حاضر نیستند که از اینجا بروند . حتی شنیدیم که محمودوند ، بچه ای دارد که دچار بیماری صعب العلاجی است که این خود مشکلات این مرد را بیشتر می کرد ...

 

بار دومی که به فکه رفتم  از طریق اردوی دانشجویی بود . دو سه نفری که دفعه قبلی با هم بودیم از بقیه جدا شدیم و به طرف قرارگاه گروه تفحص رفتیم . اما اینبار نه از علی محمودوند خبری بود و نه از مجید پازوکی .



آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[عناوین آرشیوشده]