رحمت خدا، حاملان قرآن را فرا گرفته استو آنان به نور خداوند ـ عزّوجلّ ـ پوشيده شده اند. اي حاملان قرآن ! با بزرگداشتِ کتابش با خدا دوستي کنيد، تا شما را بيشتردوست بدارد و شما را محبوب خلقش گرداند. [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
دوشنبه 12 شهريور 1386 , ساعت 7:59 عصر

دوست عزيزم آقاي اجرايي از من خواستند که در مورد وبلاگ‌نويسي نظرم را بنويسم و من مثل هميشه در چنين مواقعي که کسي موضوعي را براي نوشتن به من پيشنهاد مي‌کند، مانده‌ام که چه بنويسم! درست مانند همين چند روز پيش، که يکي از دوستان آمد و گفت چند خطي براي يک اعلاميه ترحيم بنويس! و من هرچه به مغزم فشار آوردم، هيچ چيز يادم نيامد! به همين راحتي. ( شايد يکي از دلائلش اين باشد که اعلاميه‌هاي ترحيم را به دقت نمي‌خوانم!؟) به هر حال اين عادت چه خوب باشد و چه بد، هرگز براي هيچ مسابقه، جشنواره و از اين قبيل موارد ننوشتم . چرا که همه آنها قالبي را انتخاب کرده‌اند که تو مجبوري در چارچوب همان قالب بنويسي و من هميشه از همه چارچوبها و قالبها و از همه مهمتر «اجبار»، فراري بوده‌ام. ( لطفا زير لب با خودتان نگوييد: چقدر از خود راضي، طوري حرف مي‌زند که انگار برنده جايزه نوبل ادبيات هست. نه عزيز دل‌انگيز! من هيچ ادعايي نداشته و ندارم...)


به هرحال پس از چند روزي که از اين ماجرا گذشته، رفتم و مواردي را که دوستان ديگر يادداشت کرده بودند، ديدم و خواندم و نکاتي را هم آموختم. البته آنها، بيشتر به ظاهر و فونت و ... پرداخته بودند که طبيعي است رعايت آن تاثير بسزايي در جذب مخاطب خواهد داشت. البته همانطوريکه زيبايي ظاهري و انتخاب فونت مناسب و ... براي يک وبلاگ اهميت دارد، زيبايي معنوي و نوع بيان مطلب هم از اهميت زيادي برخوردار است. اما به نظر من، به غير از ظاهر، محتوا را نمي‌توان آموزش داد. چرا که هر کس با توجه به نوع تفکر، ديدگاه و انديشه شخصي خود مي‌نويسد و تفکر هيچ بني بشري دقيقا مشابه ديگري نيست. ( شايد هم من اشتباه مي‌کنم. در اين دوره و زمانه که جزيي‌ترين مسائل را هم آموزش مي‌دهند، شايد هم افرادي وجود داشته باشند که تخصصشان، ريختن مطلب در ذهن نويسنده  باشند!!) بنابراين من غير ازهمان مطالبي که دوستان ديگرم، براي زيباتر ساختن وبلاگ نوشته‌اند سراغ ندارم. در مورد محتوا هم، بستگي به وضعيت مزاجي و شرايط روحي و کردار و رفتار ديگران دارد که بهانه نوشتن را به ما مي‌دهند!! بهانه‌هاي من براي نوشتن، اينها هستند: رفتن به خانه پدر بزرگ و مادربزرگ    شنيدن يک موسيقي شمالي! ( مخصوصا آواز فريدون پوررضا)  اذان مرحوم موذن زاده  ،  گوش دادن به آلبومهاي استاد شجريان   و  ديدن چهره‏هاي غبار گرفته‏اي که روي خاکريزهاي داغ جنوب نشسته‏اند و ما را نگاه مي‏کنند  و ... 


راستي کارتونهاي دوران کودکي را يادم رفته بود!  تا بهانه بيشتري دستم نيامده،خداحافظ.



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تکراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]