سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سالیانى که پسر آدم در آن نزد خدا از پیروى هوا معذور است ، شصت سال است . [نهج البلاغه]
پنج شنبه 86 دی 27 , ساعت 8:35 عصر

با خودم هستم نه با کسی دیگر! با خودم هستم در این روزها و شبها. با خودم در این ساعات، دقایق، ثانیه‏ها...

قرار بود او امام من باشد. یعنی کسی که پا روی جای پای او بگذارم، نه یکقدم پیشتر و نه یکقدم عقبتر!

قرار بود او امام من باشد، وقتی خندید ، من نیز بخندم و هرگاه گریست، من هم چنان کنم.

قرار بود او امام من باشد، آنگاه که برخواست، برخیزم و آنزمان که نشست من نیز بنشینم.

قرار بود او امام من باشد، اگر گفت «نه»، دیگر مجالی برای اندیشیدن نباشد که مثلا چه می‏شود اگر من بگویم آری؟!

قرار بود او امام من باشد، زندگیم مانند او و مردنم نیز مانند او باشد.

قرار بود او امام من باشد، در غدیر، مدینه، مکه، کربلا و هر کجا که باشد!

قرار بود او امام من باشد، اما نمی دانم چرا من بی امام ماندم؟!...

نه اینکه چون کوفیان نامه ای برایش نوشته باشم و تنهایش گذاشته باشم، نه! من حتی مانند آنها، دعوتش هم نکردم که امامم باشد!

من بی امام ماندم، چرا که هرگز او را نشناختم...

من بی امام ماندم، من از آنهمه عزت، افتخار، بزرگی و شجاعت، تنها گریه هایش را در عزای مادر بیاد دارم و تشنگی و غریبی و بی‏کسی‏اش را در کربلا! دیگر چیزی از امام نمی‏دانم!

من بی امام ماندم،  نه خاطرات غدیرش را خوانده‏ام و نه درد و رنجش را در جمل، صفین و نهروان بیاد دارم!

من بی امام ماندم، نه در مدینه همراهش بودم، نه در مکه و نه حتی در کربلا!

من بی امام ماندم، چرا که تنها ده روز از ایام امامتش را به خاطر دارم!

من بی امام ماندم، آیا فردای روز عاشورا هم،  همراه او خواهم ماند؟! 


دوشنبه 86 دی 24 , ساعت 12:0 صبح

خیابانها بسته شده اند، پلیس مراقب رفت و آمد آدمهاست و از نزدیک شدن آنها به صحنه جنایت جلوگیری می‏کند. ماشینی آن اطراف پارک می‏کند و یک خانم پلیس و همکاران مردش از آن پیاده می‏شوند و به طرف جسد می‏روند. خانم بازرس، پارچه را از روی جسد کنار می‏زند. یکی از مردها، حالش بهم می خورد، اما در قیافه خانم بازرس هیچ تغییری ایجاد نمی‏شود و او خیلی خونسرد به کارش ادامه می‏دهد...

در سالهای اخیر، فیلمها و سریالهای زیادی از تلویزیون دیده ایم که در آنها، چنین صحنه‏هایی وجود داشته اند. سریالهایی که بیش از آنکه درباره پلیس باشد، درباره زنان پلیس است! و بیشتر از آنکه نشان دهنده جرم و جنایت و مبارزه با آن باشد، درباره قدرت‏نمایی زنان و برتری آنها بر مردان است! اشتباه نشود. بنده مخالف حضور بانوان در عرصه‏های اجتماعی نیستم، مخالف حضورشان در نیروهای نظامی و انتظامی هم نیستم. اما مخالف تغییرات مصنوعی در جایگاه واقعی زنان و مردان هستم. مخالف هرگونه دستکاری در نظام فطری آفرینش و نادیده گرفتن آن هستم! مخالف این قبیل فیلمهایی که تمام سعیشان اینست که وانمود کنند زنان و مردان در همه چیز با هم برابرند و حتی برابر هم نه، بلکه برتر! و نتیجه‏اش این می‏شود که می بینیم مرد، علی رغم شخصیت خشن و مردانه‏اش با دیدن یک جنازه غش می کند، اما زن با آنهمه روحیه لطیف و زنانه و مهربان، به همکار مردش می‏خندد! احتمالا تا چند سال دیگر هم باید شاهد خوابیدن مردان در زایشگاهها و استفاده آنها از مرخصی زایمان باشیم!...

اما این فرهنگ به سینما و تلویزیون کشور ما هم کشیده شد. در سالهای اخیر شاهد بودیم که فیلمهای بسیاری با محوریت پلیس و نیروی انتظامی ساخته شده که انواع و اقسام پلیس را به ما نشان داده‏اند! از پلیس «جوان» و «گریان» گرفته تا پلیس «پیر» و «عاشق» و «چاق» و «لاغر» و ... در این میان، مهدی فخیم زاده، علاقه فراوانی به موضوع «پلیسهای زن» نشان داد و تاکنون دو سریال «خواب و بیدار» و «بی صدا فریاد کن» را به این موضوع اختصاص داده است. در سریال «بی صدا فریاد کن» که هم اکنون شاهد پخش آن هستیم، مانند سریال قبلی، نقش های عمده بر عهده خانمهای پلیس قرار دارد. مسئول پیگیری پرونده، آنها هستند، در راه و کوچه و خیابان، آنها هستند که جنایتکاران را تعقیب می کنند و اگر مردی هم پیدا شود که دست بر قضا وظیفه‏اش تعقیب و گریز باشد، باید با اجازه و هماهنگی با خانم رییس باشد! خانمهای پلیس حتی بطور شبانه روزی ، تمام حرکات متهمان را زیر نظر دارند! فقط تنها چیزی که در این سریال مشخص نیست، اینست که این خانمهای وظیفه شناس کی، وقت می کنند که به خانه و زندگی خود بپردازند؟! همانطوریکه بیان شد، فخیم زاده در دو سریال پلیسی خود، بر نمایش قدرت و ریاست زنان بر مردان تاکید فراوان داشته است! کاری که سالهاست در فیلمهای غربی اتفاق افتاده و شاید در تهیه و تولید آنها، فرهنگ و اندیشه فمینیستی و زن گرایانه نیز وجود داشته باشد.

بار دیگر تاکید می کنم که بنده منکر حضور زنان در اجتماع و مراکز انتظامی نیستم، اما سوال اینجاست که چند درصد از نیروهای پلیس مملکت را زنان تشکیل می دهند و از میان آنها، چند درصدشان به مدارج بالای تصمیم گیری می‏رسند که باید شاهد چنین سریالهایی باشیم؟! و سوال مهمتر، آیا در  پلیس کشور ما از زنان در چنین ماموریتهایی استفاده می‏شود؟ شاید دقت در علت حضور بانوان در نیروی انتظامی پاسخگوی این سوالات باشد.

 

 
جمعه 86 دی 21 , ساعت 9:18 عصر

 چند روز پیش، خانم «هیلاری کلینتون» کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا ، در جریان سخنرانی‏اش در نشستی انتخاباتی، احساساتش گل کرد و چنان اشک ریخت که فضای جلسه را تا دقایقی پر از احساسات و عواطف مادرانه کرد! رقبای ایشان هم از فرصت استفاده کردند و همه جا، جار زدند که بله ایشان می‏خواهد از احساسات مردم سو استفاده کند! آنوقت ، در همین کشور خودمان هم عده‏ای در تحلیلهای سیاسی تلویزیون، حرفهای مخالفان خانم کلینتون را تکرار می‏کنند! من نمی‏دانم چرا ما همیشه عادت داریم که به آدمها و کارهایشان بدبین باشیم؟ یعنی آدم نمی‏تواند دارای قلبی مهربان و رئوف باشد؟ یعنی در این دنیای مردانه و خشن، اگر یک خانم بیاید و جلوی دوربینهای تلویزیونی برای کودکان و اطفال بی سرپناه اشک بریزد، دچار جنایت شده است؟! علی‏هذا، اینجانب ضمن قدردانی از این اقدام انسانی خانم هیلاری، نهایت مسرت و شادمانی خود را از گسترش فرهنگ گفتگوی تمدنهای خاتمی عزیز اعلام می‏نمایم. چرا که امروز علی رغم مخالفت‏های فراوان دشمنان داخلی و خارجی، شاهد تثبیت اندیشه‏های سید در سراسر دنیا هستیم! فراموش نکنیم که فرهنگ گریه و اشک ریختن را جناب آقای خاتمی در انتهای دوره اول ریاست‏جمهوری خود مطرح کردند و خودشان هم به درستی آنرا اجرا کردند تا جاییکه بسیاری از جماعت احساساتی و دلشکسته، از جمله مادربزرگ خود بنده، دلشان به حال سید سوخت و یکبار دیگر ایشان را به ریاست جمهوری مملکت انتخاب کردند! به هر حال باید خداوند را شاکر باشیم که گریه های آنروز خاتمی، به نتیجه رسید و امروز شاهد فراگیر شدن آن در انتخابات همه نقاط عالم حتی کشورهای دشمن هستیم!

                            


سه شنبه 86 دی 18 , ساعت 8:13 عصر

در روزها و شبهای برفی و یخبندان، یاد عزیزانی می‏افتم که از سر اجبار و وظیفه، در برجکهای نگهبانی از سرما به خود می‏لرزند! افرادی به اسم سرباز! همانهایی که این شبها، اسلحه به دوش، دور تا دور پادگانها و مراکز نظامی قدم می‏زنند و هیچ احساس خوشایندی هم از تماشای برف و سفیدی آن ندارند. می‏گویند خدمت سربازی آدم را می‏سازد. حرف بدی نیست، اما همه حرف هم، این نیست. چرا که هیچ یک از افراد ذکور این مملکت برای آدم شدن به سربازی نمی‏روند. به عبارت روشن‏تر، بسیاری از آنان از سر اجبار است که لباس سربازی را به تن می‏کنند، هر چند این ادعا ممکن است مطابق معمول از سوی مسئولان نظامی و انتظامی کشور تکذیب شود و یا اینکه ما را متهم و محکوم کنند که باعث تضعیف روحیه سربازان می‏شویم و ... (همان کاری که سالها پیش با نشریه صبح انجام دادند. پس از آنکه صبح، گزارشی جامع از وضعیت نابسامان سربازان در پادگانها ارائه داد و از شرایط روحی و اخلاقی آنها در طول ماههای خدمت و پس از آن نوشت، عقیدتی سیاسی ارتش، با ارائه آمار و ارقامی عجیب و غریب، همه آنها را رد کرد و ادعا کرد که سربازان از وضعیت خود رضایت دارند و این حرفها باعث تضعیف قوای مسلح می‏شود!) هر چند سردار کارگر هم در سالهای اخیر این ادعا را چند بار تکرار کرده اند، اما واقعیت چیز دیگری است که با تکذیب مسئولان و متهم کردن دیگران، اصل ماجرا فراموش نمی‏شود...

به هر حال بنده در نوشته حاضر قصد وارد شدن به این فضا را نداشتم، تنها این اندیشه باعث نوشتن این سطور شد که این شبها، ممکن است پدر، مادر و یا همسری، با نگاه کردن به گلوله‏های برفی که از آسمان بر زمین می‏نشیند، ناخودآگاه به یاد عزیزی بیفتند که در این شرایط معلوم نیست چگونه با سرما و یخبندان، دست و پنجه نرم می‏کند؟! و به یاد آن سرباز مظلومی که بنا بر همان دلایل ذکر شده به خدمت مقدس رفت و گرفتار نادانی و جهالت عده ای تماشاگر نما ؟؟!! شد. (من نمی‏دانم که چرا این سالها، ورزشگاه‏های ما مملو از تماشاگرنماها شده است، پس تماشاگران محترم ما کجا تشریف دارند؟!)

به کدامین گناه؟؟؟؟


جمعه 86 دی 14 , ساعت 10:13 عصر

مدتی پیش، به بهانه حضور رییس جمهور در اجلاس سران کشورهای حاشیه خلیج فارس، مطلبی نوشتم و در آن عرض کردم که انگار این روزها، افراد مختلف برای عقب نماندن از قافله مخالفان دولت، سعی در سبقت گرفتن از یکدیگر دارند و به هر بهانه‏ای که شده می‏خواهند نام خود را در لیست منتقدان و مخالفان برنامه های رییس جمهور قرار دهند. شاید در نگاه اول، این مخالفتها را امری طبیعی بدانیم و چنین تصور کنیم که دولتهای پیشین هم، همواره در برابر انتقادات و مخالفتهایی اینچنینی قرار داشته‏اند، اما وقتی با دقت بیشتری به این مساله نگاه می‏کنیم، نتیجه می‏گیریم که، اینبار شرایط با گذشته کمی فرق کرده است. طراحان جنگ روانی، اینبار دست به ابتکار جدیدی زدند و  آنهم حمله همه جانبه به افکار و اذهان مردم و جامعه و متهم کردن دولت به غیر عقلانی بودن، عدم توجه به کارشناسان و عقلای قوم و دلسوزان نظام و ... همزمان، مافیای قدرت و ثروت هم که سالها سایه شوم خود را بر همه ذخایر این کشور گسترانده بود، پس از آنکه دستان نامحرم خود را از منابع مادی این مرز و بوم، کوتاه شده دید، با شیوه‏های مختلف، به میدان مبارزه پای نهاد و عزم خود را جزم کرد که بار دیگر همه آنچه را که از دست داده در چنگال کثیف خود ببیند. ورود به این میدان مبارزه، شرایط خاصی ندارد. هر کسی را با هر سلیقه سیاسی می‏توان در آن مشاهده کرد. اصلاح طلب، محافظه کار و ...! آنچه در این میدان اهمیت دارد، پیمانی است که در آسمانها با یکدیگر بسته‏اند و آنهم بازگشت مجدد به قدرت و ثروت که البته تنها راه بازگشت، کنار گذاشتن افراد جدید از صحنه است، یعنی مبارزه با سیاستها و طرحها و برنامه‏های دولت و متهم کردن آن به ناکارآمدی، افزایش نارضایتی عمومی و در نتیجه کاستن از میزان محبوبیت احمدی نژاد و ...  

 آقای هاشمی رفسنجانی، بارها و بارها از شرایط ویژه‏ای سخن گفته‏اند که کشور گرفتار آنست و البته علت همه گرفتاریها هم، کسی نیست جز شخصی به نام احمدی نژاد! سید محمد خاتمی که گویا این روزها در رفتن به سفرهای استانی، رقیبی جدی برای احمدی نژاد محسوب می‏شود، نگران از دست رفتن دموکراسی و آزادی کشور است و همچنین نگران جایگزین شدن اسلام جنگ و خشونت بجای اسلام محبت و صلح! احزاب و جناحهای مختلف کشور هم که فقط منتظر نشسته‏اند تا ببینند رییس‏جمهور کی مدل کاپشن و یا کفشش را عوض می‏کند، آنگاه سر و صدای همین آقایان معتقد به جامعه چند صدایی و قانون مداری، بلند می‏شود که ای داد و بیداد، کشور ما نابود شد، اقتصاد ما مرد، فرهنگ که چیزی از آن باقی نمانده و سیاست هم که دیگر معلوم است، سیاست جنگ و تشنج و درگیری است! اینجاست که هر آدم هوشیاری به این نتیجه می‏رسد که انگار در پس پرده خبرهایی وجود دارد. معلوم است که در جلسات دعای  پنجشنبه‏شبهای خط امامی‏ها! و نشست هم اندیشی محافظه کاران و ائتلاف اصلاح طلبان ، تصمیمات مهمی اتخاذ می‏شود. شاید یکی از این تصمیمات مهم و استراتژیک، این باشد که باید تا آنجا که در توان داریم، با هر تصمیم دولت مخالفت کنیم و نیز با استعانت از چماقهایی که در دست داریم، کاری کنیم که هر طرح و برنامه ای را مخالف با عقلانیت و مصالح نظام معرفی کنیم. مردم باید باور کنند که شرایط کشور، بحرانی است: همین الان ممکن است که از چهار طرف مرزهای کشور، هزاران موشک به سمت ما پرتاب شود، فردا شورای امنیت ما را محکوم خواهد کرد، پس فردا هم لابد باید منتظر تحریمهای فیفا باشیم! آنگاه به مردم بگوییم که خودتان قضاوت کنید،  کدام دولتی را در گذشته سراغ دارید که اینگونه کشور را در باتلاق فرو برده باشد؟ ... و برای تکمیل پروژه خود و تنگ‏تر کردن حلقه مخالفان دولت، کار را به آنجا رساندند که حتی پای رهبری را هم به نقشه های کثیف خود کشاندند . به عنوان مثال، می توان به مطلبی از سایت تابناک اشاره کرد. آنگاه که عقلای آنها، پس از تحلیلهای علمی و کارشناسی و جامع خود، به این نتیجه رسیدند که بله رهبر مملکت هم دیگر حوصله این دولت ماجراجو و خودسر، را ندارد! اما...

اما، همه آنهایی که دیروز شاهد سخنرانی مقام معظم رهبری در جمع دانشجویان دانشگاههای یزد بودند، حرفهای دیگری شنیدند. رهبر انقلاب، در سخنان صریح و تاریخی خود، ضمن حمایت و قدردانی از برنامه‏های دولت و همچنین انتقاد از هوچی گریهای بیگانگان و مزدوران داخلی آنها، پیامهای صریحی هم برای آدمهایی آشنا فرستادند. آدمهایی که ادعا می کنند که موضع گیریهای سیاسی احمدی نژاد، کشور را در وضعیت بحران قرار داده است. آنهایی که افتخار می کنند دولتشان، دولت صلح و صفا و صمیمت بوده اما این ننگ را در کارنامه عملی‏شان دارند که در برابر زیاده خواهیهای بیگانگان، عقب نشینی کردند. آنهایی که برای رسیدن به مقاصد کثیفشان، در لابلای سخنان امام، دنبال کلمه و یا جمله‏ای در خصوص حق مردم و انتخابات و آزادی می گردند و با صفحات دیگر این کتاب قطور کاری ندارند. آنهایی که در مرامنامه حزبی شان، هیچ جایگاهی برای دخالت دیانت در سیاست قرار نداده‏اند، اما گاهی از سر نیاز و فریفتن عوام، یادشان می آید که  مرجع تقلیدی هم در جناح سیاسیشان وجود دارد! آنهایی که به عنوان نمایندگان ملت، روزگاری در راهروهای مجلس متحصن شدند و پای نامه‏ای ننگین را امضا کردند که اگر امروز با آمریکا مذاکره نکنیم، دیگر نمی توانیم جلوی حمله آنها را بگیریم! (گویا قول و قراری پنهانی با اربابان خود گذاشته بودند که ما ملت از آن بی‏خبر بودیم؟) و در نهایت به آنهایی که در روزها و ماههای اخیر، ذوب در ولایت شده بودند و از مخالفت رهبری با دولت سخن می‏گفتند! اکنون که با سخنان قاطع رهبر انقلاب، نقشه های شوم این خیالبافان، نقش بر آب شده، باید منتظر ماند و روزها و شبهای آینده را نظاره  کرد که این هوچی گران، اینبار  به کدام رویای پوچ خود متوسل خواهند شد؟؟!! 


دوشنبه 86 دی 10 , ساعت 9:53 عصر

محمد باقر قالیباف، با اشاره به جریمه 63 میلیارد تومانی شهرداری از سوی سازمان تعزیرات حکومتی، گفت: البته من مرجع قضاوت نیستم، اما اقدام این سازمان غیرقانونی است و در واقع سازمان تعزیرات حکومتی موظف به کنترل قیمت اقلام مصرفی همچون روغن، برنج، گوشت و پرتقال و غیره است، تا این اقلام را به مردم گران ندهند. اما ظاهرا نتوانستند در این زمینه کاری بکنند و به قیمت طرح ترافیک پرداخته‌اند...

 این حرفها را از هر کس می‏شنیدیم خیالی نبود، اما وقتی از آقای شهردار محترم می‏شنویم دیگر نمی‏شود ساکت ماند و حرفی نزد. آخر آقای قالیباف، شما دیگر چرا؟ شما که از اوضاع و احوال مملکت ما خبر داری، این چه حرفی بود که زدی؟ حالا گیریم برادران عزیز ما در تعزیرات حکومتی، عرضه کنترل قیمتهای سیب و گلابی و پرتقال را نداشته باشند، این دلیل می‏شود که شما بیایی عقده‏های شخصی‏ات را سر آنها خالی کنی و همه زحمات آنها را نادیده بگیری؟ مگر مشکل ما، فقط روغن و گوشت و تخم مرغ است که شما فلسفه تشکیل سازمان را اینقدر پایین می‏آوری؟ شما فکر می کنی که مردم ما فقط به فکر شکمشان هستند که اینقدر از این مسائل حرف می‏زنی؟ اصلا ببینم مثل اینکه برایتان تازگی دارد که می‏بینید در این مملکت، بعضی‏ها در جاههایی که بهشان مربوط نمی‏شود، رفت و آمد می‏کنند یا به کارهای اصلیشان مشغول نمی‏شوند؟! انگار فکر می‏کنید که هر کسی سر جای خودش نشسته؟! مگر یادتان رفته همین چند سال پیش، کارگردان محترمی نماینده مجلس شد و نیمی از چهار سال را چرت می‏زد و نیم دیگرش را هم که بیدار میشد، آدامسش را می‏جوید!! یا همین حالا، فیلمساز دیگری که اتفاقا چند روزی مهمان آمریکایی‏ها بود توی عراق، الان شده نماینده مجلس! یا قهرمان کشتی ما، تا پارسال روی تشک، زیر یه خم حریفان را می‏گرفت، الان شده عضو شورای شهر! یا قهرمان دیگرمان که هنوز در مسابقات تکواندو شرکت می‏کند و مدال هم می‏آورد و البته شغل دومشان هم، عضویت در شورای شهر تهران است! اصلا خود شما، مگر قبلا پلیس نبودید، خوب حالا شدید شهردار تهران! اینکه دیگر ناراحتی ندارد برادر. الحمدالله، ما از این موارد در کشورمان زیاد داریم و برای مردم ما هم چیز عجیب و غریبی نیست! حالا شما فقط گیر دادی به این سازمانی ها که چی، می خواهی قیمت گوشت و پرتقال و تخم مرغ را از این هم که هست، گرانتر کنی؟! ها، یره؟! 


چهارشنبه 86 دی 5 , ساعت 12:27 صبح

 حاج آقا ابطحی!!

ما حاج آقا را دوست داریم. ما از حاج آقا خوشمان می‏آید. حاج‏آقای ما با بقیه خیلی فرق دارد. حاج‏آقای ما می‏خندد، می‏خنداند! حاج‏آقای ما شوخی می‏کند، اهل مزاح است. حاج‏آقای ما می‏نویسد، اهل وبلاگ است. حاج‏آقای ما عکس خودش را می‏اندازد توی وبلاگ و می‏گوید شکمم را ببینید! حاج‏آقای ما اعتقاد دارد که آدم باید خودش باشد، نباید جانماز آب بکشد! حاج‏آقای ما می‏گوید: ما باید آنقدر آزادی داشته باشیم که هر وقت رودخانه‏ای دیدیم،‏ فورا شیرجه بزنیم توش! حاج آقای ما خودش هم شناگر ماهری است! حاج‏آقای ما پیرو این نظریه است که آخوند باید جاذبه داشته باشد، با اخم و تشر که نمی‏توان دلهای مردم را خرید! حاج‏آقا می‏گوید: من مدتهاست که دارم سعی می‏کنم فرهنگ خنده را در جامعه زنده کنم. حاج آقا می‏گوید، من سی سال است که دارم به مردم می‏خندم! حاج‏آقا می‏گوید: ببینید... این همه دل را ببینید که گرفتار ما شده‏اند! حاج‏آقا می‏گوید: من صد بار تصمیم گرفتم بروم لبنان! یا چه می‏دانم دبی! اما این مردم را چه کنم؟ حاج آقا می‏گوید: حالا که دل یک ملت با دیدن ما خوش می‏شود، من بیایم و با رفتنم باعث افسردگی و دلشکستگی آنها بشوم؟ حاج‏آقا می‏گوید: اگر روزی مطمئن شدم که مردم مرا دوست ندارند، خواهم رفت! حاج‏آقا می‏گوید: اما حالا حالا‏ها مردم مرا دوست دارند، بیخود دلتان را خوش نکنید! حاج‏آقا می‏گوید: شب یلدا را دیدید؟ شب یلدا بزرگترین دلیل محبوبیت ماست. حاج‏آقا می‏گوید: مردم در شب یلدا فریاد می‏زدند : خاتمی، قربونت بریم! حاج‏آقا می‏گوید: هندوانه مخصوص شب یلداست و مردم هم عاشق هندوانه هستند، پس ما طرفدار هندوانه هستیم!


یکشنبه 86 دی 2 , ساعت 11:19 صبح

مداح مشهور تهران: برخی از ابن سعدهای زمان ما نیز همینگونه اند و هر طوری که شده، قصد دارند، گوشه ای را اشغال کنند و حالا اگر به گندم ریاست جمهوری نرسیدند، "جو"ی فلان سازمان و شهرداری و مدیرکلی هم برایشان کافیست...

خدا لعنت کند این عمر سعد زمانه را که معلوم نیست چگونه و با چه شیوه‏ای خود را به دستگاه شهرداری تهران نزدیک کرده‏ است. ما که هر چه فکر می‏کنیم عقلمان به جایی قد نمی‏دهد. اما حاج‏آقا احتمالا خبرهایی از پس پرده و اینور پرده دارند که همه چیز این عمر سعد را افشا کرده اند! لذا با توجه به احتمال نفوذ سایر عوامل و عناصر نامطلوب لشگر یزید همچون شمر و خولی و حرمله و ... در سازمانها و ادارات، از حاج‏آقای مداح مشهور (پاورقی!) خواهشمندیم که تا دیر نشده ضمن معرفی آن افراد ملعون و خبیث، تکلیف مختارهای زمانه را هم با آنها مشخص کنند! البته با توجه به در پیش بودن ایام سوگواری ماه محرم و رونق مجدد دکانداران و مداحانی که همچون گذشته سعی وافر دارند که با انواع و اقسام شیوه‏ها، بازار خودشان را گرم کنند، این اقدام حاج‏آقا، اولا گامیست در جهت حذف خرافات و ثانیا کمک به برداشتهای نو و امروزین از نهضت و قیام عاشورا!

پاورقی(مدتی هست که به پاورقی نوشتن در وبلاگ علاقه پیدا کرده‏ام!):

بنده ارادت خاصی به حاج‏آقا دارم. به هرحال شبهایی را در مسجد ارک! پای سخنان و دعای ایشان نشسته و با نوای ملکوتی و گرمشان گریه کرده‏ام و ضمنا، در زمان اصلاحات، برای نابودی اصلاح‏طلبان هم دعا کرده و آمین گفته‏ام!


جمعه 86 آذر 30 , ساعت 12:53 صبح

هوای بیرون، آنقدرها هم سرد نبود، اما آدمهای پیاده‏رو، سر و رویشان را با شال و کلاه پوشانده‏ بودند و من علی‏رغم نفرتی که همیشه از خیره شدن به صورت آدمها دارم، چشمانم را از پشت سیاهی عینک، روی سرخی و کبودی صورت آنها، زوم ‏‏کردم و به یاد حرفهای سید افتادم که ساعتی پیش گویی از زبان همین آدمها، آتش بر جانم می‏ریخت! و به یاد آن دوست عزیزی که می‏گفت: من دنیایم گم شده،  آیا کسی هست که از آن سراغی داشته باشد؟! و به یاد آن دیگری که : فلانی دعا کن، گرفتارم... و به یاد آن بغض‏ها، گریه‏ها، دلتنگی‏ها و  آدمها... آدمهایی که در نگاهشان، می‏شد اضطراب و سیاهی و سرگردانی و پریشانی را دید و خواند و فهمید! آدمهایی که اینروزها عادت کرده‏اند خودشان را در  شلوغی کوچه‏ها و خیابانها گم کنند، تا دیده نشوند و خودشان باشند و دردها و رنجهایشان... که برای زنده ماندن، ناگزیرند به تحمل و دم برنیاوردن!

اما، این درد را هم باید تحمل کنی که بنشینی و آدمهایی را ببینی که هرگز گریه‏های یک زن، یک دختر، یک کودک برایشان کوچکترین احساسی تولید نمی‏کند! و آنهایی که تنها خاصیتشان اینست که روی دو پا راه می‏روند! و آن آدمهای متشخصی که عادت کرده‏اند به کفش‏های واکس نخورده دیگران ایراد بگیرند و بخندند، اما دریغ از یکبار رنگ پریده یک انسان دیگر را دیدن! و آن رانندگان محترمی که بر حسب اجبار قوانین بشری، مجبورند نیمه شب، پشت چراغ قرمز خیابانی خلوت، دقایقی را توقف ‏کنند، اما هرگز وجدانشان نمی‏لرزد که سری بچرخانند و  آن کودک و کارتن و خیابان را تماشا کنند و  آن لی‏لی‏ خانمهایی که از غصه آب بینی سگهای پاکوتاه خود، شب را در کنار بستر بیمارشان، بیدار می‏مانند و گریه می‏کنند!... چه می‏گویم؟ حالا که صحبت از لی‏‏لی شد، اجازه می‏خواهم که این اندوه چند ساله خود را نیز بازگو کنم که روزگاری - شاید تعطیلات نوروز- به قصد تماشای طبیعت، راهی ماسوله شدم و از آن سفر، تنها بدن پاره پاره دخترکی 8 ساله را به یاد دارم که وظیفه داشت گله‏ای را به سلامت از پرتگاهی عبور دهد، اما خود قربانی آن طبیعت زیبا شد و لحظاتی بعد، نگاههای ما و آدمهایی که توله‏های عزیزشان را برای گردش به آنجا آورده بودند...و آن دخترک بیجان و  پیراهن کهنه‏اش و صورت کبودش!...

و اینچنین بود که در سکوت و اضطراب و پریشانی، دیشب، از سر درد، سلام نامه‏ای نوشتم... آنگاه خود را به خواب زدم و صبح در حالیکه هنوز خستگی بار آن همه رنج و درد را در تنم احساس می‏کردم، با صدای زنگ تلفن بیدار شدم، خانمم بود. بدون مقدمه پرسید: امید این چه مطلبی بود که نوشتی؟! کدام مطلب؟ سلام آیت الله را می‏گویم! این چه بود؟ چرا؟ امید حذفش کن! لااقل همان خط اولش را اصلاح کن! و من پس از  لحظاتی بحث و مکث و صحبت و اختلاف، چنان کردم! ( و سلام آقای آیت الله تبدیل شد به سلام آقای برادر!) و اکنون طبق فرمایش آن برادر(در قسمت نظرات)، به بی‏انصافی خود اعتراف می‏کنم که بیهوده و بی‏جهت مزاحم آقایان شده‏ام. اعتراف می‏کنم که همه آنها که نوشتم نه از سر مسئولیت بود و نه از سر درد و رنج و انسانیت. بلکه تنها ذهنیات مشوش یک آدم بیمار بود که می‏خواست سیاه‏نامه‏ای بنویسد!


پنج شنبه 86 آذر 29 , ساعت 1:38 صبح

سلام آقای برادر، آقای حاج آقا!

سلام آقای کت و شلوار، آقای کراوات!

سلام آقای یقه سفید، آقای گردن کلفت!

سلام  مفت خور عزیز! عالی جناب محترم!

سلام  کفتارهای گرسنه، کرکسهای بیت المال!

سلام زمین خواران آسمانی،  ویلانشینان ژیلایی!

سلام، شکمهایتان انباشته از مال من، جیبهایتان پر از پولهای او!

سلام ، کاخهایتان نشان عدالت، برجهایتان گواه دیانت!

سلام جمعه‏ها در صف نماز، شنبه‏ پای بافور و ساز!

سلام تشنگان هاوایی، شیفتگان سواحل بیروت!

سلام آقای جلسه، آقای مشکلات! آقای میزگرد، آقای مترمربع!

سلام  آقا زاده‏های خانمی! خانمهای آقا!

سلام مردهای نامرد، دزدان شریف!

......

سلام ، سلام ، سلام...

و قسم به نام سلام...

که روزی شمشیر ابوذر، گردن هایتان را خواهد زد!


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[عناوین آرشیوشده]