سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اگر از خدا چنانکه باید می ترسیدید، به دانشی بی نادانی دست می یافتید و اگر خدا را چنانکه باید می شناختید، با دعایتان کوهها از میان می رفتند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
شنبه 85 شهریور 4 , ساعت 9:14 صبح

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از نا نوشتنش .

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ، روا بود که بگویند ... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود ، و چیزها نویسم بی « خود » که چون « واخود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ...

حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم که این که می نویسم راه سعادت است که میروم یا را شقاوت ؟

و حقا که نمی دانم این که نوشتم « طاعت » است یا « معصیت » ؟

کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی !

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت .

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم

چون احوال عاشقان نویسم نشاید

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید

و هر چه نویسم هم نشاید

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

واگر گویم نشاید

و اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

... و اگر خاموش شوم هم نشاید . !             « رساله عشق » عین القضات همدانی


جمعه 85 مرداد 27 , ساعت 9:6 عصر

برادر و خواهری که که این نوشته را می خوانی ، من نه منافقم و نه ضد انقلاب . نه نوکر آمریکا و نه جیره خوار انگلیس . نه اصلاح طلبم و نه محافظه کار . من مسلمان دردمند ایرانی ام . من به تمام آرمانهای عدالت خواهانه انقلاب ایمان دارم . تنها ایراد من اینست که همیشه معترضم . من مخالف صد در صد سکوتم . با « به به و چه چه » مخالفم . دوست دارم که سر به تن آقازاده ها نباشد . دوست دارم که سر به تن خیلی ها نباشد . من برای آنهایی که احساس می کنند صندلی و پست و مقام ارثیه پدریشان است ، هیچ ارزشی قائل نیستم . وقتی می بینم که در کشورمان سازمانی وجود دارد که فاصله طبقاتی روسا و کارکنان عادی اش بیش از پنجاه برابر است ، حرص می خورم . مسئولانی هستند که حاضر نیستند در محل کارشان اقامت داشته باشند و هر روز با استفاده از امکانات دولتی مسیر خانه تا محل بخور و بخوابشان را طی می کنند . مسئولانی را می شناسم که ماشینهای دولتی را با راننده اختصاصی در اختیار خانواده شان قرار می دهند تا به آنها بد نگذرد . رییسی را می شناسم که پسر نا اهلش دور از چشم او سوار بر ماشین دولتی می شود و می زند به تیر برق!! جالب تر اینکه شبانه ماشین را به پارکینگ اداره حمل می کنند تا فردا از حساب دولتی برای تعمیر آن هزینه شود. چه بسیارند افرادی که به خاطر دزدی ، عدم لیاقت و ... از مقام خود عزل و به پست بالاتر تنبیه می شوند !! چه بسیارند افرادی که در شهرهای محروم مرتکب خطایی می شوند و به جاههای بهتر تبعید می شوند!! چه بسیارند سازمانها ، نهادها و اداراتی که فساد و بیعدالتی و تبعیض در آنها بیداد می کند اما کسی جرأت بازگویی آن را ندارد چرا که فردا متهم به افشای اسرار و مخالفت با نظام می شود . سازمانی را سراغ دارم ( از نام بردن آن معذورم ) که پرسنل آن مجبورند با آمار کامل در نماز جماعت شرکت کنند . خواهش می کنم اشتباه نکنید . بنده با نماز و مسائل دینی مشکلی ندارم اما با شیوه های نادرست تبلیغ مخالفم . رییس این اداره بین نماز ظهر و عصر سخنرانی می کند و فتوا می دهد که « شما که اصول دین را قبول کردی ، غلط میکنی که فروع دین را قبول نداری » همین آقا روزگاری قانونی برای مسجد وضع کرده بود که تا من از مسجد بیرون نرفته ام کسی حق خروج ندارد و پس از چند بار تنبیه و دعوا و ... خلاصه این دستور هم لغو شد. جالب است بدانید  که این آقا کسی است که پسرش ماشین دولتی را زده بود به تیر برق!!!  

برادر و خواهر گرامی ، من معترضم .

من نمی دانم که چگونه فریاد بزنم و صدایم را به گوش چه کسی برسانم . چرا که انگار بی عدالتی در خون و رگهایمان مدتهاست که جاریست !!!


یکشنبه 85 مرداد 15 , ساعت 10:56 عصر

قبلا ً گفته بودم که من یکی از خوانندگان همیشگی همشهری جوان هستم . هفته پیش یکی از نویسندگان خوب همشهری جوان با اشاره به اوضاع لبنان مطلبی نوشت تحت عنوان « جنگ ، نه صلح » . مطلب احسان رضایی درباره لبنان رنگ و بوی فلسفی به خود گرفت . او نوشته بود « همین روزها که اگر بدانید با آن همه ژست ضد جنگ ، ته دلم چه کیفی دارم می کنم از خراب شدن بمب و موشک روی سر اسرائیلی ها ، مدام به خودم یادآوری می کنم که بالاخره هر چه باشد آن یهودی های ساکن حیفا و بقیه جاهای اسرائیل هم آدم هستند و هر چقدر هم دولتشان بد و غاصب و عوضی باشد باز هم آن بدبخت ها آدم های ساده ای هستند مثل ما » البته خود احسان در ادامه بیشتر توضیح می دهد و ما را از اشتباه در می آورد « اما باور کنید که هیچکدام از این گفت و گوهای درونی کارساز نیست و همچنان می نشینم پای اخبار که خبر شکست و توقف و زمینگیر شدن اسرائیلی ها پشت خاک لبنان را بشنوم و بعد انگار که خودم همه این کارها را کرده باشم سرم را بگیرم بالا و با غرور به بقیه نگاه بکنم و بعد دوباره از خودم بپرسم که چرا یک نفر باید از کشته شدن یک آدم دیگر این قدر خوشحال باشد.»

پس از چاپ این مطالب چند سایت خبری نسبت به آن موضع گرفته و آن را متهم به طرفداری از اسرائیل و نادیده گرفتن خشونتهای این رژیم کردند. اما در شماره جدید همشهری که در 14 مرداد منتشر شد احسان رضایی باز به میدان آمد اما این بار با دلی دردمند تر .

نوشته او را می خوانیم قضاوت با شماست :

« یک عمر طعنه و کنایه شنیده ام از جماعت روشنفکر که خشونت طلب هستم و حتی سر همین یادداشت کذایی توی وبلاگم برایم نوشته اند که فالانژ هستس و حالا باید بیایم و از خودم دفاع بکنم  که نه ، من طرفدار اسرائیل نیستم ! چه روزگار غریبی است ! من دلم نمی خواهد توضیح بدهم . من این جا توی همین تحریریه ، صحنه های درآوردن جسد بچه ها را از توی آوارهای قانا دیدم و دلم داشت از غصه می ترکید .   بگذار غصه مان را بخوریم دوست من . حالا به من می گویند حرفت را چپه کرده اند . می گویند باید چیزی بگویم و توضیح بدهم. چرا باید حرفی را که همه مان می دانیم اصلش چه بوده دوباره از نو تکرار بکنم و توضیح بدهم تا کسی که با غرض  یا بی غرض فقط می خواهد چند کلمه وسط مطلب را بخواند راضی بشود؟ خب معلوم است که من هم مثل بقیه توی این جنگ و قبل از این جنگ طرف خودم را معلوم کرده ام و دلم جز حذف اسرائیل جیزی نمی خواهد و آرزویم از همان بچگی زیارت شهر مقدس بوده است . باز هم بگویم ؟ یعنی مطلبی را که همین دو هفته پیش درباره تاریخ بیت المقدس نوشته بودم نخوانده بودند؟ آخر مگر میشود آدمی که خودش تاریخ این شهر و تاریخ قضیه فلسطین را از بر دارد و قبلاً در نوشته هایش شیخ احمد یاسین و امام موسی صدر را با پیامبران باستان مقایسه کرده طرفدار لبنان نباشد ؟ من توی آن یادداشت اظهار خوشحالی کرده بودم از زمینگیر شدن اسرائیل و خودم شبهه ای ایجاد کردم و خودم جواب داده بودم که هیچ یک از این شبهه ها چاره ساز نیست ... یک وقت هایی هست که آدم دلش نمی خواهد هیچ توضیحی بدهد هیچ دفاعی بکند هیچ حرفی بزند . توی فیلم « مرتضی و ما » یک جایی هست که توضیح می دهد آن سالهای آخر چقدر به مرتضی آوینی گیر می داده اند و مجله « سوره » و کتاب « هیچکاک همیشه استاد » و حتی مستند « شهری در آسمان » را خارج از معیارهای خودشان می شناخته اند و آوینی هیچ جوابی نمی داده . خودم را با آن بزرگ مقایسه نمی کنم . فقط می گویم ای کاش من هم به بزرگی او بودم و می توانستم لب به دندان بگیرم . آن هم وسط این همه جنایت و آتش و خون که همه برافروخته ایم و گر گرفته»


سه شنبه 85 مرداد 10 , ساعت 10:2 عصر

بخواب کودکم آسوده بخواب که دیگر صدای غرش شبانه هواپیماها تو را بیدار نمی کند

بخواب کودکم که دیگر قلب کوچکت در اثر انفجار موشکها نمی لرزد

بخواب کودکم که دیگر سکوت مرگبار سران عرب را نخواهی دید و صدای خفت بار آنان را نخواهی شنید

بخواب که دیگر نمی شنوی ملک عبدالله ، حسنی مبارک و عبدالله دوم تو را ماجراجو بخوانند

بخواب کودکم که برای اولین بار پس از به دنیا آمدنت طعم آرامش را چشیده ای

ازین پس چگونه مادرت سر به بالین بگذارد و تورا در کنارش نبیند

ازین پس با صدای گریه چه کسی از خواب برخیزد

افسوس که دشمن حسرت لالایی خواندن شبانه را بر دلش گذاشت


سه شنبه 85 مرداد 10 , ساعت 9:51 عصر

فیلم قیصر را دیده‌اید یا نه ؟

کیمیایی در زمانه‌ای که هیپی ها پایتخت را به کوچه‌ها و خیابانهای ما را به اشغال خود در آورده بودند و در دورانی که سینمای ایران با ساختن فیلمهای آبگوشتی ، بی‌غیرتی را ترویج می کرد، قیصر را ساخت تا دوباره به وجدانهای خمار و خفته جوانان آن روز غیرت را گوشزد کند .ماجرای فیلم از جایی شروع می‌شود که قیصر به فکر انتقام از نامردانی است که خواهر او را مورد هتک حرمت قرار داده‌اند . قیصر که می‌بیند رگ غیرت هیچکس و حتی قانون هم نمی‌زند دست به کار می‌شود و یکی یکی عاملان جنایت را درو می‌کند. اما در نهایت خود نیز جانش را در این راه از دست می‌دهد ... اما با مرگ قیصر، کیمیایی به هدف خود رسید و جوانان آن روزگار که عشقشان هیپی گری بود، کفش قیصری به پا کردند و ادای قیصر را درآوردند...

چرا یاد قیصر افتادم... دیروز با چشمان خود در اتوبان تهران قزوین شاهد ماجرایی بودم که حسابی اعصابم را بهم ریخت. روز روشن کنار اتوبان خواهر و برادری مشغول چانه زدن با راننده هایی بودند که کنار آنها ترمز زده بودند. راننده ماشین ما هم کاملاً آن دو را می شناخت واز آنها برایم گفت . من هنوز متوجه ماجرا نشده بودم تا اینکه راننده از گیجی من خنده‌اش گرفت و گفت بابا جان، این دختر از این راه کاسبی می‌کند!؟ و برادرش هم نقش محافظ او را بازی میکند... و اینجا بود که من تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است !

من که حسابی دیوانه شده بودم

اصلاً نمی توانستم باور کنم برادری کنار خواهر ... به نظر شما کدامیک مقصرند ؟ برادر ، خواهر ، هردو ، هیچکدام یا شاید هم مسئله بالاتر از این حرفهاست ...

لعنت بر هر چی بی غیرت

لعنت بر هر کی بی غیرتی را ترویج می‌کند

لعنت بر کسی که می‌بیند و می‌داند و خم به ابرو نمی‌آورد

لعنت بر کسانی که قیصر و قیصر ها رو کشتند

آخ قیصر کجایی که خواهرت رو بردند !


یکشنبه 85 مرداد 8 , ساعت 11:57 عصر

جهان 

کاسه فقر است

و انسان

در وادی فراموشی است

تاریخ عطسه می کند

و قهرمانان خواب هزیمت می بینند

طبالان کهن

به جامه های جدید در آمده اند

و هر کدام در کاسه سر انسانی شراب می نوشند

زمین گرسنه است

و عدالت می خواهد                                  احمد عزیزی


چهارشنبه 85 مرداد 4 , ساعت 10:52 عصر

تقدیم به همه بچه های انجمن اسلامی دانشگاه شهید چمران اهواز بین سالهای 76 الی 80

دوستان خوبم سلام

این اولین باری است که برای همه شما نامه می نویسم . از اوضاع و احوال بعضی هاتان خبر دارم و از بعضی دیگر نه

چند سالی است که از هم دوریم

یادش بخیر. یادتان می آید آن روزها را ؟ روزهایی که همه با هم یکدل و یکرنگ بودیم . الان که خاطرات آن روزها را مرور و با زندگی امروز مقایسه می کنم گویی که تمام آن خاطرات در خواب اتفاق افتاده است . در این چند ساله ، زندگیمان دچار تحولات زیادی شده است . دیگر از صفا و صمیمیت خبری نیست . دیگر از دور هم نشینی خبری نیست . دو نفر را نمی توان پیدا کرد که غم دیگری را غم خود و شادی خود را در خوشحالی دیگران ببیند . در این چند ساله از بس دروغ ، ریا ، تظاهر دیده و شنیده ام که باور کرده ام زندگی بدون دروغ و ریا معنی ندارد

اما آن روزها

یادتان می آید بیش از 50 نفر بودیم که همه غم و شادیهایمان با هم بود . خنده هایمان ، گریه هایمان ، دل تنگیهایمان ... . ما عادت کرده بودیم که جور دیگری زندگی کنیم. نمی دانم شاید من اشتباه می کنم . انگار آن روزها ما توی باغ نبودیم . حق داشتند که به ما میگفتند عبود !!! از هم که جدا شدیم همه چیز عوض شد . وارد دنیای دیگری شدیم .اوایل خیلی سخت بود سر وکله زدن با دیگران . ما که با یک اعلامیه در نمازجمعه اهواز، شهر را به هم میزدیم ، توی شهر کوچک خود احساس تنهایی می کردیم . یادم میآید بار دوم که خاتمی رییس جمهور شد ، ستاد زده بودم برای توکلی . 4 نفر را نمی توانستم پیدا کنم که توی ستاد بنشینند . یک نفر را ازقم دعوت کردیم که برای توکلی در مسجد تبلیغ کند . فکر میکنید چند نفر آمدند ؟ جمعاً 10 الی 15 نفر . اما مادربزرگم داشت از تلویزیون اشکهای خاتمی را تماشا میکرد و خودش هم گریه میکرد. ستاد فلسفی را یادتان می آید.؟

دوستان عزیزم

چند سالی است که از هم دوریم . بعضی هایتان را چند بار دیده ام و با تعدادی هم ارتباط تلفنی دارم از بقیه هم که مدتهاست خبری ندارم . اما همیشه به یادتان هستم

به یاد مهران صادقی . اورا فراموش نکنید و احوالش را بپرسید . چون به گردن خیلی از ماها حق دارد

به یاد حبیب خانلو مرد خوش تیپ و آرام انجمن . الان هم که توی اهواز مطب دارد

علیرضا بهرمن مرد بی خیال انجمن . تسبیح بلند و کتابچه دعایش یادم هست . می دانید که به چه اسمی معروف بود ؟ اولش ع بود

ایرج امیری جامعه شناس و مردی از خطه لرستان

بهنام میرافضل از او چه چیزهایی در خاطرتان هست ؟ داد و فریاد و خروش و البته شوخیهایش

مهدی برقراری مظلوم انجمن البته عبودبازیهایش در تبریز هنوز هم یادمه

پرویز امینی حاج منصور انجمن البته گاهی اوقات هم لاریجانی

جلال جوزا یه کیف داشت که همیشه همراهش بود

جعفر دوست محمدی یار همیشگی من یادش بخیر چند باری با هم کتک خوردیم

حسین خادمی مرد ساده و بی ریای انجمن

سلیمان سلیمانی و خنده های زیبایش

اکبر ریحانی مسئول روابط عمومی

قباد بارانی مرد خستگی ناپذیر

محمد علی ضرونی مخلصترین مرد انجمن

کوروش کامران که همیشه با همه چیز و همه کس مخالف بود

حمید شیران پایه ، ستون و همه کاره انجمن

سید زاهد غیاثی که یه زمانی امام جماعت ما بود

سید رحمن حسینی هرگز پیراهن خونینش را بعد از آن دعای کمیل جنجالی فراموش نمیکنم

سید عباس حسینی مرد با صفای انجمن

سید علی موسوی که میخواست خیلی چیزها را افشا کند و وقت نکرد

سید مصطفی صالحی زحمت کشید ، اذیت شد و تنها ماند.

سید جواد حسینی دیروز اهواز ،امروز شلمچه ، فردا فکه و پس فردا اروندکنار

وحید کبیری یار غار حمید شیران

سیروس محمودیان خیلی دیر با او آشنا شدم و خیلی زود از او جدا شدم . هر کس از او شماره ، آدرس یا خبری دارد لطف کند و به من برساندو بسیاری از دوستان دیگر که گذشت زمان ، اسامی آنها را از یادم برده اما یادشان و چهره شان هنوز هم در خاطرم هست

و چه حیف که این خاطرات به تاریخ پیوسته اند


چهارشنبه 85 مرداد 4 , ساعت 12:32 صبح

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده ست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

سید مهدی شجاعی


<      1   2   3   4      

آهستان....... تعطیل نمی‏شود!
[عناوین آرشیوشده]